eitaa logo
تابلو🖌 یادداشت‌های یک نویسنده دون‌پایه
366 دنبال‌کننده
370 عکس
34 ویدیو
2 فایل
🟢خودم را جا کرده‌ام میان نویسنده‌های مدرسه "مبنا" 🟢برای ارتباط با من: @Shirin_Hezarjaribi
مشاهده در ایتا
دانلود
معرفی کتاب غدیر.pdf
حجم: 7.4M
. 💢یک لیست خیلی خوب از کتاب‌هایی با موضوع غدیر و امام علی(ع)💢 | @mabnaschoole |
هو در ستایش یک عنوان سارا را بغل کردم و رفتم کمک زن کارگر. اسباب و اثاث را از زیر خاک بنایی کشیدیم بیرون، شستیم و خشک کردیم. دو روز. صدای مادرم از پشت امواج موبایل می‌لرزید. حتما باز هم برای دوری من اشک می‌ریخت. من خواسته بودم که زودتر زندگی منظم شود و گفته بودم منتظر هیچکس نمی‌مانم. دستمزد زن را که کارت به کارت کردم، توی ایوان نشستم، آرام در حالیکه شیری درونم می‌غرید. فکر کردم، بیراه نمی‌گویند که فلانی شیرزن است. کم نداشته‌ام از این روزها. روزهایی که دیده‌ام دور و برم خالی‌ست و باید یک تنه بار را به دوش بکشم. وقت‌هایی هم بوده، کم نه؛ که دوستی، آشنایی، فامیلی، تیزی کشیده و خط انداخته روی من. دندانهام را فشار داده‌ام از درد. درها را بسته‌ام و بنا کرده‌ام به جیغ کشیدن در تنهایی. به خدای بالاسر نشان داده‌ام جای زخم را.  نمی‌دانم صمد طاهری توی کتابش چه نوشته، از چه کسانی نوشته و کدام شیر زخم برداشته. اما دقایق طولانی، فرمان افکارم را به دست گرفت. به طعم ملس ترکیب زخم و شیر فکر کردم، به شیر نشان‌دار که دوست‌داشتنی‌تر است از شیر سوسول و تر و تمیز.
هو دختر ۱۲ ساله‌ام رفته مهد کودک هیئت را آماده کند. از امشب کارت "خادم‌الحسین" را می‌چسباند روی روسری و می‌شود کمک‌دست مربی مهد. دو سه روزی‌ست با دخترهای کوچه، دارند فکر می‌کنند برای ایستگاه صلواتی. وویس که می‌گیرد و نظر می‌دهد و رد و تایید می‌کند، ور دائما بیمناک آینده‌ام، برای " تا ته توی همین راه ماندنش" تسبیح می‌اندازد. دیشب گفت: مامان همه شالو روسریامو جمع کردم، فقط مشکیارو گذاشتم دم دست. فکر می‌کنم این منم توی جسم کوثر، منم که می‌دوم و برنامه‌ می‌ریزم. دارم غرق می‌شوم در لذت مادری. انگار جوان شده‌ام و برگشته‌ام به گذشته. جایی که دخترها هم از قبل محرم گرم روضه‌اند.
هدایت شده از انتشارات شهید کاظمی
♣️ 🖤 در آستانه محرم الحرام کتابی با روایت واقعه کربلا از انتشارات شهید کاظمی، منتشر می شود در خیمه‌ی ماهتابی نیز نویسنده سراغ راوی رفته و با زبان لطیفی که مناسب کودکان و نوجوانان است به روایت واقعه کربلا می‌پردازد. 📘 یازده فصل دارد که اولین فصل آن خیمه‌ای که متعلق به حضرت زینب(س) است را معرفی کرده و در ده فصل بعدی هرکدام یکی از روزهای دهه اول محرم سال ۶۱ را روایت می‌کند. 📖 خیمه ماهتابی ✍🏻 به قلم: فاطمه سادات موسوی 📌 انتشارات‌شهیدکاظمی 🖇 شبکه بزرگ تولید و توزیع کتاب خوب درکشور 🆔https://eitaa.com/joinchat/1573650433C72276e8cc
می‌دونم الان همه دنبال محتواهای محرمی و عاشورایی هستید، ولی به همه مخصوصا به شاعرهایی که این کانال به حضورشون مفتخره، پیشنهاد می‌کنم وقت بگذارید و با این شاعر شهید، با این تربیت‌شده مکتب سیدالشهدا، که زمان جنگ برای سرش جایزه تعیین کرده بودن، بیشتر آشنا بشید: https://b2n.ir/Shahidzaarei
رفقایی که سوال داشتن چطور باید به این پادکست‌ها گوش بدن، اول کست‌باکس رو از لینک زیر نصب کنید، بعد کانال شعر پارسی رو جستجو کنید، یا از همین لینکی که تو پیام گذاشتم بیاین کانال شعر پارسی و از اونجا کارها رو دنبال کنید: https://b2n.ir/Castboxinstall
هو تا به حال به راننده تاکسی یا آژانس گفته‌اید صدای موسیقی‌اش را بیاورد پایین؟ جوابهایی که گرفته‌اید غیر اینهاست؟ طبیعی‌ست که منظورم جواب در اکثر موارد تذکر است. خانم این که صدای زن نیست. خانم این مجازه. خانم این که غمگینه. یا پفی از دهانش می‌دهد بیرون و تق می‌زند روی دکمه و دو دستش را می‌کوباند روی فرمان. من برای نشنیدن همین جواب‌های فیلسوفانه یا ندیدن واکنش‌های عصبی راننده جیگر خودم را می‌جوم. چون نمی‌توانم برای راننده توضبح بدهم که می‌خواهم از وقتم مثل آدم استفاده کنم و توی تبلت وامانده‌ام چهار کلمه از کتاب الکترونیکی‌ام را بخوانم که به پیر و به پیغمبر رمان است و از قضا نویسنده‌اش هم با نظام زاویه منفرجه دارد. اصلا شاید هم نخواهم کتاب بخوانم، اما چه کسی گفته من یا مجبورم به آهنگ آن خرصدای از ننه قهرکرده گوش بدهم یا هیچ چیز حالی‌ام نمی‌شود و گرانی بیداد می‌کند و مسوولین همه فاسد شده‌اند و تمام جوانهامان را به رگبار بسته‌اند؟
‌ ‌ "این نوشته، اصلا داستان نیست" اولین نقد جدی، رسمی و بی‌‌تعارف از نوشته‌هایم را دقیقا دو ماه پیش، یعنی روز ۳۰ اردیبهشت ۱۴۰۲ دریافت کردم. آن روز از شنیدن صوت نقد خانم هزارجریبی عزیز @Shirin_Hezarjaribi @Naghd_asar_mabna @tablo11 برای داستانم در کلاس نقد اثر، به جای ذره‌ای ناراحتی، آنقدر پر از هیجان شدم که مجبور شدم برای انتقال درست حسم، برایشان صوت بگذارم. با اینکه با خانم هزارجریبی اساسی رودرواسی داشتم و اصلا تا قبل از شرکت در این کلاس نمی‌شناختمشان، بهشان گفتم که بی‌اغراق، پیش‌فرضم، اصلا این جنس از کیفیت برای نقد داستان نبود و من تا هر زمان در دنیای نوشتن باشم، عنوان اولین منتقد جدی داستان‌هایم برای شماست و مدیون شما هستم. امروز، یعنی ۳۰ تیرماه ۱۴۰۲ دومین نقد جدی، رسمی و بی‌‌تعارف را دریافت کردم. در هفته‌های گذشته، ساعت‌های متمادی برای ایده اولیه داستانم، چگونه طراحی کردن، چگونه نوشتن و چگونه بازنویسی کردنش وقت گذاشته بودم و با دوستان هم‌نویسم درباره‌اش حرف زده بودم. کسی که قرار بود داستانم را نقد کند، نه تنها استادیار دوره خلاق و دوره مقدماتی نویسندگی‌ام بود، بلکه کسی بود که کلا قدم گذاشتن در دنیای نوشتن را با او شروع کردم. مهم‌ترین و جدی‌ترین مشوقم برای ایجاد این کانال و کسی که برای من، تا آخر عمر، اسمش چسبیده به هر قلم چرخاندنم روی صفحه. امروز در نقد داستانم، از فاطمه‌سادات موسوی عزیزم، @muuusavi @chiiiiimeh یک جمله طلایی و ناب و البته ویران کننده با قدرت تخریب بالا شنیدم. "این نوشته، اصلا داستان نیست!" و البته بعد هم با همان سعه صدر همیشگی‌، با جزییات، اشکالات جدی و کاملا درست نوشته‌ام را برایم گفتند. من امروز از شنیدن نقد داستانم، آنقدر پر از هیجان شدم که دیدم برای انتقال درست حسم، باید بیایم اینجا و از این تجربه بنویسم. بنویسم که به جای ذره‌ای ناراحتی، چقدر از امروز، امیدوارتر شده‌ام. چقدر باانگیزه‌تر شده‌ام برای بیشتر تلاش کردن و برای کم‌عیب‌تر نوشتن؛ و همه این حس‌های قشنگ را مدیون خانم موسوی عزیزم و البته دوستان هم‌نویس نازنینم هستم. @Negahe_To
هدایت شده از مجله مجازی محفل
نوبتی هم باشه نوبت رونمایی از شمارهٔ ۹ محفله🙃 کلمهٔ «خیاط» رو که می‌شنویم؛ بیشتر وقت‌ها حاصل کارشون؛ یعنی لباس‌ها رو به خاطر میاریم؛ ما اینجا زاویه نگاهمون رو بردیم عقب‌تر. به جای بررسی چگونگی دوخت لباس‌هامون؛ خود شخصیت خیاط‌ها رو کندوکاو کردیم. این شما و این هم محفل «خیاط»☺️ https://mabnaschool.ir/product/mahfel9/ @mahfelmag
هو سارا کتابخانه می‌بیند و مطابق قرار قبلی ناچار است کتابها را بریزد پایین. پس کنارش می‌ایستم و هر لحظه آماده‌ام برای دفاع از حریم کتابها. برای اینکه بقیه مطمئن شوند؛ حواسم به کودکم هست، مدام سارا سارا می‌کنم و از کنارش تکان نمی‌خورم. اما تمام چشمهام پی کتابهاست. این را الان که دارم می‌نویسم یادم آمد. توی نویسندگی خلاق به هنرجوها می‌گویند، چیزی را ببر بگذار در جایی بی ربط و درباره‌اش بنویس. مثلا یکی از هنرجوهای من تابلوی "علی مع‌الحق و الحق مع العلی" را چسبانده بود به دیوار ایستگاه فضایی بین‌المللی. "شیرین" سیاه با فونت درشت روی زمینه سفید، دستم را می‌برد توی کتابخانه. حواسم نیست که دارم می‌خندم و لبهام را گاز می‌گیرم. رمان "م.مودب‌پور" کنار کتابهای دعا و تک و توک زندگینامه شهدا، توی کتابخانه هیئت. ورق می‌زنم و سارا تق تق در کمد‌ها را باز و بسته می‌کند. حتما زنها می‌خواهند خفه‌ام کنند. "جا اینکه بچه‌شو جم کنه داره کتاب ورق می‌زنه". چیزی نمی‌بینم، فقط سیاهی خط‌ها هست. زمان عوض شده. رفته‌ام خانه پدربزرگم. نبش خیابان شورا. محله نیروهوایی. توی اتاق کنار بالکن. خاله‌ام "شیرین" را تمام کرده و من تازه دمر شده‌ام تا بخوانمش. اتفاق شیرینی‌ست. سارا حالا سعی دارد صدای بیشتری با بازوبسته‌کردن درها تولید کند. صدایش آهنرباست تا مرا بکشد بیرون از خیال. کتاب را می‌گذارم و می‌روم می‌نشینم سر جایم. کنار دیوار. پیر شده‌ام. سارا مشغول پودرکردن بیسکوییت می‌شود. کار حساسی‌ست. باید فرش و لباسش را کامل به گند بکشد. صدای سخنران قطع شده. دوباره می‌روم نیروهوایی. از یادآوری خاطره شیرین، هنوز شارژم. سعی می‌کنم ماجرای رمان را به خاطر بیاورم. اما ذهنم مدام توی خانه می‌گردد. ما همه توی هال نشسته‌‌ایم. با خاله‌هام و دختردایی‌هام. مادرم و زندایی گوشه‌ای خلوت کرده‌اند. ما بچه دبستانیها از شنیدن داستانهای دبیرستانی خاله‌هام، خرکیف شده‌ایم. چشمم فقط دهان خاله‌ام را می‌بیند و عاشق ماجرای دوستی‌های متنوع سالومه شده‌ام. بعد همان تصویر تکراری پخش می‌شود. پدربزرگم با یک سینی پر از لیوان‌های چای بالاسرمان می‌ایستد. "شهره انقد حرف نزن. بیاین چایی بخورین". چای تلخ با ده تا قند. زن خادم هیئت چای می‌آورد. چای را به یاد پدربزرگم می‌خورم. توی مسیر برگشت به همسرم می‌گویم، امشب خدا دستم را گرفت و برد به سفر تا پدربزرگم را بیاورد وسط روضه.