eitaa logo
تابلو🖌 یادداشت‌های یک نویسنده دون‌پایه
366 دنبال‌کننده
371 عکس
34 ویدیو
2 فایل
🟢خودم را جا کرده‌ام میان نویسنده‌های مدرسه "مبنا" 🟢برای ارتباط با من: @Shirin_Hezarjaribi
مشاهده در ایتا
دانلود
2.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔰رویداد گفتگو محور «جنگ روایت‌ها» گفتگوی محمدرضا جوان آراسته با: 🔻محمدرضا شهبازی با موضوع «روایت معمولی» ⏰چهارشنبه ۱۱ مرداد - ساعت ۲۱ 🔻محمدامین نخعی با موضوع «روایت انسان» ⏰پنجشنبه ۱۲ مرداد - ساعت ۲۱ 🔻منصوره مصطفی‌زاده با موضوع «روایت و ارتباط بین نسل‌ها» ⏰جمعه ۱۳ مرداد - ساعت ۲۱ 🔻حمیدرضا قادری با موضوع «روایت و حقیقت » ⏰شنبه ۱۴ مرداد - ساعت ۲۱ 🔻پرستو عسکرنجاد با موضوع «انیمیشن روایت‌ساز» ⏰یکشنبه ۱۵ مرداد - ساعت ۲۱ 📺پخش در صفحه اینستاگرام مدرسه مبنا 🆔از طریق این لینک، اینستاگرام مبنا را دنبال کنید.
اساتیدم از امشب اینجا 👆🏻👆🏻👆🏻درباره جنگ روایتها صحبت می‌کنند
اولین لایو گفتگو محور مدرسه مبنا، امشب ساعت ۲۱ 🔸به میزبانی: محمدرضا جوان‌آراسته 🔹مهمان لایو: محمدرضا شهبازی ⏰ساعت‌هارو برای ساعت ۲۱ کوک کنید. برای دیدن لایو، صفحه مدرسه مبنا (کلیک کنید) در اینستاگرام رو دنبال کنید. | @mabnaschoole |
هدایت شده از وطنز
خطاب به عده‌ی زیادی که دوباره فقط و فقط و فقط به قصد خدمت برای ثبت نام نمایندگی مجلس راهی می‌شوند. 🔸 بداهه‌ی طنز شیپور انتخابات، از شاعران راه‌راه، فصل اول باز وقت ثبت نام است و عزیزان آمدند! بهر خدمت عده‌ای دلسوز با جان آمدند! سیل جمعیت برای خدمتِ مردم سویِ مجلس شورای اسلامی ایران آمدند چون که در اعماقِ تویِ داخلِ جانهایشان شد قلنبه حس تکلیفات و وجدان آمدند! از ازل با میز خدمت عهد و پیمان بسته‌اند چون شده میزی مهیا بهر پیمان آمدند! درد پیچد بر تن ایران و دکترهای ما نه پی مزد کذا، دنبال درمان آمدند! نه به‌دنبال ریالند و نه دنبال مقام پابرهنه در پی اصلاح تنبان آمدند! در میان این جماعت عده‌ای با چند قفل در پی دسته کلید زیر گلدان آمدند! توی رودربایستی ماندند بعضی‌هایشان چون پیامک داده شورای نگهبان آمدند! با دلی آکنده از اندوه دولت‌های قبل لنگ‌لنگان، اشک‌ریزان، دیده‌گریان آمدند! هرچه پیش آید خوش آید، این شده تفریحشان سمت مجلس از میان چاله‌میدان آمدند! عده‌ای دارند اهدافی بزرگ و عده‌ای بهر خنده، بی هدف، شاد و غزلخوان آمدند! باز یاران، با ترانه، با غزلهای فرا... وان، دوباره جمع یاران، گیسوافشان آمدند! عده‌ای گفتند می‌آییم اما با فلان.... او نبود آنجا ولی با وعده ایشان آمدند! حجةالاسلام‌ها، دکتر، مهندس‌ها همه لیست در دست و اناالمسئول گویان آمدند! اهل دود منقل و وافور و تریاک و کراک نشئه فرمایان، گروهِ تک نوازان آمدند دکترا دارند و مدرک‌ها همه منگوله‌دار دکترانی آشنا با عنگلستان آمدند! زان سبب که دل ملاک است و نباشد سن مهم با سجل‌های قدیمی‌شان، جوانان آمد! گرچه گاهاً از وجود ناظران ناراضیَند لقمه‌ چون چرب است، مانند زبل خان آمدند! عده‌ای با جیپ، بعضی با پژو، بعضی قطار عده‌ای هم دسته‌جمعی پشت نیسان آمدند! برهه‌ی حسّاسِ اکنون‌، برهه‌ای بحرانی است زین سبب یک‌عده بهر حلّ بحران آمدند! کرده‌اند احساس تکلیف از ته اعماق خویش از همین رو پابرهنه توی میدان آمدند! باز هم شعر بداهه در دو قسمت جمع شد چونکه مشتاقان خدمت چند گردان آمدند!... ✍️ بداهه سرایان: ابوالقاسم سیفی، ناهید رفیعی، محمدباقر منصورسمائی، سوده سلامت، لیلا تندرو، محمدعلی جعفری ندوشن، محدثه مطهری، محمدعلی کمالی مقدم، الهه جاودانی، زهرا فرقانی، فرشته پناهی، سیدمحمد صفایی نویسی، یاسر پناهی فکور، مرضیه قاسمعلی، زهرا آراسته‌نیا، مسعود تندرو، احمد رفیعی وردنجانی 🔻وطنز | بهترین شعرهای طنز 🔻 🆔بله: ble.ir/vatanz 🇮🇷 🆔ایتا: eitaa.com/vatanz_ir 🇮🇷 🆔تلگرام: t.me/vatanz_ir 🇮🇷
⏳ ۳ شب تا پایان ثبت‌نام روایت انسان 🆔 درگاه ورود به دنیای روایت انسان: https://b2n.ir/t43169 | @mabnaschoole |
زیادی گیر می‌دم؟ اولین رمان کاوه فولادی‌نسب
معلومه اعصاب ندارم و دارم جوجه خط خطی می‌کنم؟
هو آه، توی کتابخانه بود. سال قبل آمد روی میز. بود تا آخر صفر و باز برگشت به قفسه. انگار مهلتش تمام شده باشد. انگار لباسی باشد نامناسب فصل. یک نسخه الکترونیکش هم بین کتابهای مجازی‌ام بود. دست‌نخورده. تمیز. نو. آه وظیفه بود. نمی‌دانم از کی وظیفه شد. کجا فکر کردم که مقتل می‌تواند گره‌ای را باز کند. شاید آن روز که دو تا از آشناهام داشتند برای قیام امام فلسفه می‌بافتند. نمی‌بافتند، بافته‌های دیگران را تنشان می‌کردند. من خونم را می‌دیدم که در رگهام می‌جوشد و کم مانده بزند بیرون از گوش و دماغ و دهانم. سوهان ناخنم را برداشتم و رفتم نشستم توی آفتاب ایوان؛ تا صدایشان نرسد. احتمالش زیاد است که آن روز با خودم گفته باشم؛ اگر تاریخ قیام را درست و حسابی می‌دانستی، ملتفتشان می‌کردی. سوهان می‌کشیدم، مطمئنم. اما مطمئن نیستم به فکرهایی که کرده‌ام. وقتی گفتند می‌خواهیم توی ،"آه" بخوانیم، من حس کردم دستی غیبی دستم را گرفته و انداخته توی لینک جمع‌خوانی. شاید دستی غیبی به خاطر آه من و آه آدمهایی با قصه‌های دیگر، مدیران حلقه را مجاب کرده دوره آه بگیرند. آه از کتابخانه برگشت روی میز. انگار همین حالا وقتش بوده. حالا که اصلا حواسم به وظیفه نبوده. حالا که کسی بغل گوشم وز وز نکرده. توی مقرری هر روز، من داستان پیدا می‌کردم. داستان ابرقهرمان‌های رویین‌تن. آدمهایی که خندان جان می‌دهند و مرگ را به بازی می‌گیرند. داستان آدم‌های ترسو. از آنها که جانشان را برمی‌دارند و می‌زنند به چاک. داستان آدم‌هایی که می‌دانند و عمل نمی‌کنند. داستان آدم‌هایی که نصیحت می‌کنند: بیا برو به یمن و از آنجا شیعیانت را هدایت کن. داستان آدم‌هایی که بین حق و دنیا، دنیا را انتخاب می‌کنند. داستان زنها. زن خوله، زن یزید، ام سلمه، زن آن یکی، مادر آن دیگری. زنی که شوهرش را سرزنش می‌کند: نمی‌خواهی پسر پیغمبر را یاری کنی؟ زنی که سر پسرش را پرت می‌کند، تمام پسرش را فدا می‌کند. آه را می‌گذاشتم کنار روایت انسان. شکل فریب آدم‌های زمانه ابراهیم. آدم‌هایی که غرق می‌شوند در تماشای برج بابل و فکر می‌کنند؛ وقتی آدم همچین برجی می‌سازد، پس بی‌خیال خدا. شکل فریب آدم‌های زمانه حسین(ع). یزید پانصد هزار زن نوازنده می‌آورد. سروصدایش شهر را مر می‌کند و آنوقک هیچکس نمی‌فهمد یزید چه گندی زده. شکل فریب آدم‌های زمانه ما. وقتی خارجی‌ها می‌روند کره ماه، پس می‌شوند خدای عالم. بعد به همسرم می‌گفتم: شیوه هیچ تغییری نکرده. دیشب مادر همسرم پرسید که چه می‌خوانم. گفتم: مقتل. از جمع عقب افتاده بودم. یزید پشیمان بود انگار. شام و عراق و مدینه رفته بودند روی حالت "چه کنم؟، چه کنم؟" . چون صدای زینب رساتر بود، دستی پشت رسانه زینب بود. مادرهمسرم گفت: سخت نیست خوندنش؟ منظورش این بود؛ که درد ندارد خواندن مقتل؟. گفتم: از بعد عاشورا دیگه خیلی سخت می‌شه. سرم را برگرداندم روی کتاب. حواسم پی دختر یک ساله‌ام بود که می‌رفت پشت در و وقتی من را غرق کتاب می‌دید، کله می‌کشید و دالی‌بازی می‌کرد. خط‌ها را نمی‌دیدم و داشتم از خودم می‌پرسیدم: یاسین حجازی ماجرای رقیه را باور دارد؟ چرا نیامده بود در کتاب؟ سرم را بلند کردم و جواب دالی دخترم را دادم. بلند بلند خندید. ورق که زدم، یزید سر را گذاشته بود توی تشت و فرستاده بود برای دختری سه‌چهار ساله تا کمتر برای پدرش دلتنگی کند. پی‌نوشت: از مسوولین حلقه کتاب مدرسه مبنا ممنونم. تمام این تجربه شیرین رو مدیون شما هستم.
هدایت شده از انتشارات شهید کاظمی
📔 📢 گاهی وقتا یه اتفاقی می‌افته که از حکمتش اطلاعی نداری و فقط گذر زمان علت رو بهت نشون می‌ده. همه تلاش و انرژیمون رو گذاشتیم که این کتاب به محرم برسه، اما نشد. به روز سوم، روز عاشورا و شام غریبان هم نرسید. "گاهی نمی‌شود که نمی‌شود که نمی‌شود." 🥀گفتیم حتما به شهادت امام سجاد علیه السلام می‌رسه؛ ولی انگار قسمت این کتاب این بوده که پنجم صفر خودش رو نشون بده. نمی‌دونیم چه قرابتی داره این کتاب با پنج صفر؛ اما هرچه هست نگاه بی‌بی جان (س) روی اونه. 🏴 «خیمه ماهتابی» فقط یه کتاب داستان نیست، یه روضه ناشنیده است از زبان یک خیمه. خیمه‌ای که شاهد تمام وقایع تلخ روز عاشورا بود و این بار قراره روایتگر همه اون اتفاقات برای نوجوانان باشه. 🛑روایتی از عباس و علی اکبر و علی اصغر علیهم السلام... از دست بی‌انگشتر و گوش بی‌گوشواره و معجری که سوخت... 😭شاید قراره روضه بی‌بی جان رو این بار یک خیمه بخونه ... 📗« » منتشر شد روایتی داستانی برای با محوریت از زبان حضرت زینب کبری(س) ✍🏻 به قلم: ✅ مشاهده و خرید کتاب https://manvaketab.com/book/380849/ 💯 به مناسبت شهادت دردانه سیدالشهدا حضرت رقیه(س) 📚 کد تخفیف: ۷۲ 📍این کد تخفیف فقط تا پایان هفته اعتبار دارد 📌 انتشارات‌شهیدکاظمی 🖇 شبکه بزرگ تولید و توزیع کتاب خوب درکشور 🆔https://eitaa.com/joinchat/1573650433C72276e8cc1
تابلو🖌 یادداشت‌های یک نویسنده دون‌پایه
📔#خیمه_ماهتابی 📢 گاهی وقتا یه اتفاقی می‌افته که از حکمتش اطلاعی نداری و فقط گذر زمان علت رو بهت نشو
داغ داغ ان‌شاالله همیشه اهل بیت مسیر نوشتنتو روشن کنن دوست عزیزم🌷🌷 و اینکه؛ یه دونه لطفا با امضای خودتون، برای کوثر🙏 @muuusavi
هو توی خودم را می‌گردم. خاک‌ها را فوت می‌کنم و انگشت می‌کشم تا ببینم آن زیر چیزی هست؟ انگشتهام را جمع می‌کنم و تار عنکبوت‌ها را خراب می‌کنم. چیزی نیست. چیزی که بتوانم با خودم ببرم در مسیر و نشانش بدهم به امام. همین هیچ‌چیز نداشتن شکم را بیشتر می‌کند. دست و دلم نمی‌رود ساک ببندم. اطرافیان مدام درباره گیاهان دارویی لازم در سفر حرف می‌زنند. چقدر عسل ببریم؟ لیمو بخریم یا آبلیمو؟ چادر ببریم یا عبا؟ دهان من باز نمی‌شود. شده تا حالا بخواهید بقیه را دست به سر کنید و نروید سفر و بمانید خانه؟ ظاهرم همان شکلی‌ست. انگار نقشه کشیده‌‌ام جا بمانم.  دخترم زهرا، روزها را می‌شمارد. امروز صبح پرسید: مامان ینی دو روز مونده تا بریم کربلا؟ وقتی سرم را تکان دادم که یعنی "بله" ، بلند بلند خندید و گفت: کوثر مامانی می‌گه همش دو روز مونده. نگاهشان کردم. زهرا پنکه مکانیکی‌اش را گرفته بود جلوی صورت کوثر و می‌گفت: حالا مگه اونجا چقد گرمه بابا؟ با همین خودمونو خنک می‌کنیم. همانجا فهمیدم چرا کارهای رفتنمان یکی یکی جور می‌شود. همه چیز بیرون من رخ می‌دهد. همه چیز در وابستگی دخترهاست به من. دخترهایی که من را دنبال خودشان می‌کشند. عکس: کوثر برای تشکر از دخترهای خادم موکب داره براشون کش مو می‌دوزه