هدایت شده از خط روایت
هو
با دخترهام پی سوژه میگردیم. سوژهها خادمهای کوچک موکباند. توی انگشتهایمان را پر از کش مو کردهایم. دو دختر انگار بلندگوی وانت دست گرفتهاند و دارند جنسشان را تبلیغ میکنند. نه، انگار یواشکی بلندگوی وانت را برداشتهاند. میخندند و داد میکشند. "بفرما اسپری گلاب- بفرما اسپری گلاب" . میخوانند و پیس پیس میپاشند. دست دخترهام را میکشم سمت گلابیها. میگویم: "خانم بفرما اسپری گلاب، پاشیدی تو چش و چارمون". از لحنم میفهمند شوخی میکنم یا از چشمهام که بازیشان میگیرد؟ حالا دخترهای من و گلابیها دست به یکی کردهاند تا من خیس گلاب شوم. با زور مادری، اسپریها را میگیرم. میپاشم و میگویم: چشاتونو ببندین، خودتون خواستین.
حسابی که بوی گلاب میپیچد، اسپریها را پس میدهم. چهار دختر هنوز هم از خنده نمیتوانند حرف بزنند. بغلشان میکنم و خداحافظی میکنیم. دختر هفت سالهام میگوید: مامان انتقام خوبی گرفتی. و دختر بزرگم چیزی یادش میآید. میایستم تا بروند به گلابپاشها، هدیه بدهند.
✍ شیرین هزارجریبی
📝 روایت ۴۱۶
#خط_روایت
#روایت_مردمی
#روایت_اربعین
@khatterevayat
هو
ساعت ۸: لباسهای روی بند را از دست خورشید نجات میدهم. دلم میخواهد همان چند دقیقه هم بی ضد آفتاب توی حیاط نباشم. جوری که مطمئن باشم خدا میشنود میگویم: پ کی تموم میشه؟
ساعت ۹: من توی حیاط پشتی، ظروف برنجی را میساییدم و سارا توی آبکفها میغلتید.
ساعت ۱۲: سارا را از حمام درآوردم، پوشکش کردم و گذاشتم باد بپیچد لای موهایش و لخت بچرخد توی خانه.
ساعت ۱۷: با زهرا و سارا رفتیم توی حیاط، بچهها دوچرخهسواری کردند.
ساعت۱۹: طوفان برق را برد. یک ربع دنبال چراغ قوه گشتیم و ۴۵ دقیقه سایهبازی کردیم.
ساعت ۲۳: پتوهای روی دخترها را مرتب کردم و برای خودم دنبال لحاف بودم.
#پاییز
هو
همسرم خودش را تا اتاق رییس اداره گذرنامه رساند. گفتند: باید صبر کنید، کم کمش هفت، هشت روز.
دخترها کوله بسته بودند. من روی میز نهارخوری را پر کرده بودم از بطریهای دارو و غذای سفر.
همسرم نشست روی زمین و تکیه داد به مبل. گفت: نمیخواد عجله کنین. همسفرانمان قم بودند، منتظر ما.
زهرا دمر افتاده بودروی بالشت؛ اما بالشت مانع صدای بلند گریهاش نبود.
کوثر پاهاش را بغل کرده بود و پدر را نگاه میکرد.
سفره نهار را پهن کردم. نیامدند.
ششم صفر بود. تلویزیون بقیع را نشان میداد.
گفتم: فقط یه راه داریم، اگه قراره یکی پاسپورت سارا رو برسونه، امام حسنه.
نگاهم کردند.
نمیدانم چطور، اما چند ساعت بعد سامانه رهگیری مرسولات پستی، گذرنانه سارا سیفی را در نقطه پستی ساری نشان داد.
آقای عزیزم، من میدانم که رمز بازشدن تمام گرهها دست شماست.
#امام_حسنی_ام
هو
خاطرات انسانهای مبارز همیشه جذاب است، انسانهایی که جانشان را پای اعتلای هدف، کف دست گرفتهاند. کتاب "هیچ دوستی به جز لحاف" خاطره ۱۱ ماه مبارزه مانی لاغراندام است. مانی لاغر اندام برای آزادی جنگیده و میگوید: دلم میخواست بروم بیرون، بروم پارک، بروم استخر اما مبارزه همه چیز را از من گرفت. تمام توییتها و پستها و استوریهایی که طی یک سال منتشر کردهام، شاهد روزهای نفسگیر زیر لحاف هستند.
شاید جذابترین بخشهای کتاب مربوط باشد به وقتی که سرباز لاغراندام، روی توالت فرنگی به فیلترشکن وصل میشده. او بلافاصله بعد از کانکتینگ، مردم و جوانان را به "ریختن توی خیابان" تشویق میکرده.
مادر مانی، سهم بزرگی در این مبارزه داشته. او روزی شش وعده غذای گرم برای پسر غیورش آماده میکرده. نویسنده در ادامه قدردانی از زحمات مادر نوشته: به مامی گفته بودم روزهای ۳۰ام،۳۱ام و ۳۲ام هر ماه، نخودآب و خوراک لوبیا بار نگذارد. اما گاهی فراموش میکرد. مبارزه در محیط بسته با رودههای پر از باد، سختترین ساعتهای من در یک سال گذشته بود. مانی در این مبارزه، دچار اضافه وزن میشود و دیگر اگر هم میخواسته نمیتوانسته پا به خیابان بگذارد.
اواخر کتاب، ماجرای مهاجرت مانی به یکی از کشورهای همسایه را میخوانید. "مجبور بودم برای درمان چاقی به ترکیه بروم" . این مهاجرت آسان نبوده، چون حکومت ایران نمیتوانسته اجازه دهد یک شیرمرد جنگجو، به راحتی از کشور خارج شود. "لاغراندام زنده کابوس جمهوری اسلامی بود" .
خواندن این کتاب را به تمام کسانی که هنوز در ظلم رژیم انگلیسی جمهوری اسلامی، شک دارند، توصیه میکنم.
#طنز
#سالمرگ_انقلاب
هدایت شده از مدرسه مهارت آموزی مبنا
🖋 قلم و صفحه مهیّاست، بیا تا بنویسیم
⏳ ۳ روز تا آغاز ثبتنام نویسندگی خلاق
نوبتی هم باشه نوبت ماست؛
اگه ۳۱ شهریور ۴۱ سال پیش، ندای «بیا تا برویم» برای حضور تو میدان جنگ و جهاد بلند بود، امروز مدرسه مبنا شعار «بیا تا بنویسیم» رو در میانه جنگ روایتها، بلند و بیهراس سر میده.
🖋بیا تا بنویسیم از «سرباز روز نهم»
🖋بیا تا بنویسیم از «آن بیست و سه نفر»
🖋بیا تا بنویسیم از «مهاجر سرزمین آفتاب»
این مسیر، مسیر شیرین و البته سخت و طولانی خواهد بود.
مسیری که برای پیمودنش، شوق و اشتیاق داریم؛ اما عجله نه...
📍مسیر نویسندگی مبنا، از دوره نویسندگی خلاق آغاز خواهد شد؛
🕗 آغاز ثبتنام: ۳۱ شهریور - ساعت ۲۰
#بیا_تا_بنویسیم
#جنگ_روایتها
#نویسندگی_خلاق
.
سوال زهرا: مامان چرا وقتی برنامه زنده نیس، اون بالا نمینویسن "مرده" ؟
من: نمیفهمن مامان جان😂
هو
استخواندردها امروز دوباره آزاردهنده شده. نمیتوانستم تمرکز کنم و باید داستان هنرجوها را میخواندم. میخواهی و باید کار کنی، نمیشود. عصبی شدم.
زهرا سر شام گفت: مامان اگه بابا بود نمیذاشت سرم داد بزنی. بعد گفت: مامان میشه بخندی؟
معمولا نبود پدرشان مجوز بیداری تا دیروقت بود. مجبورشان کردم بخوابند تا سارا بخوابد. میخواستم ناراحت و عصبی باشم. میخواستم حتی گریه کنم و دخترها مانع بودند.
یک لیوان قهوه خوردهام تا چرتم بپرد. سه چهار تا قرص خوردهام که عوارضشان خوابآلودگیست. پتو را هم کشیدهام روی پاهام که کمک کند به تسکین درد.
هر سه تاشان خوابیدهاند و من منتظرم تا زانوهایم آرام بگیرند.
#درد
«از طرف مدرسه نویسندگی مبنا
به دوست ِ دوست ما! 😊
این دوست عزیزی که این پیام را برای شما فرستاده، خیلی خاطر شما را میخواهد؛ چون ما ازشان خواسته بودیم که این پیام را برای صمیمیترین دوستتان ارسال کنید.
حضور دوست شما در جمع اهالی مبنا بسیار برای ما ارزشمند است.
از آنجایی که آدمها به مرور زمان شبیه دوستانشان میشوند پس شما هم انسان بااستعداد، پرتلاش و موثری هستید؛
بنابراین جای شما در مدرسه مبنا خالی است. 😊🌱
ما با افتخار یک صندلی برای شما در دوره نویسندگی خلاق کنار گذاشتهایم؛
از طریق لینک زیر میتوانید روی این صندلی بنشینید و همراه ما در دوره نویسندگی خلاق با استاد جوان آراسته باشید:
http://b2n.ir/h08456
به امید دیدار شما»
اگر تجربه لذتبخشی از حضور در مدرسه مبنا در ذهن و قلب شما باقیمانده و اگر دوست و رفیقی دارید که خاطرش برای شما عزیز است، به واسطه این پیام و به نیابت از ما، از این دوست عزیز برای حضور در دوره نویسندگی خلاق دعوت کنید: