eitaa logo
تابلو🖌 یادداشت‌های یک نویسنده دون‌پایه
368 دنبال‌کننده
376 عکس
35 ویدیو
2 فایل
🟢خودم را جا کرده‌ام میان نویسنده‌های مدرسه "مبنا" 🟢برای ارتباط با من: @Shirin_Hezarjaribi
مشاهده در ایتا
دانلود
سلام🌾 ثبت نام دوره نقد اثر نزدیک است. اگر مایلید در این دوره شرکت کنید، به چند نکته دقت کنید. این نکات خلاصه‌ بسیار کوتاهی‌ست از دوره. 🟠 در این دوره، فرصت دارید دو داستان بنویسید. هر دوی این داستان‌ها نقد خواهند شد. 🟡 در فرصت دو هفته‌ای که مشغول نوشتن داستان هستید، تکنیک‌های پراهمیت دوره مقدماتی در قالب موشکافی بهترین داستانهای جهان، مرور خواهند شد. 🟠 در طول دوره هر هفته، دوشنبه‌ها از ساعت ۱۶، تکنیک‌هایی از نویسندگی با توجه به داستانهای شرکت‌کنندگان مورد بررسی قرار خواهند گرفت. این جلسات در فضای برنامه اسکای‌روم و به صورت آنلاین برگزار می‌شوند. 🟡 شما در تمام طول دوره یک گروه همنویس خواهید داشت. می‌توانید داستان‌هایتان را با مشورت اعضای گروه بنویسید و نسبت به داستان همه هم‌گروهی‌ها، نقد و نظر داسته باشید. 🟠 هر دو داستان شما در یک کانال که تمام هنرجویان دوره در آن عضو هستند، منتشر خواهد شد. 🟡 دوره در پیامرسان ایتا برگزار می‌شود. 🟠 اگر سوالی درباره دوره و کیفیت برگزاری آن داشتید، می‌توانید از شیرین هزارجریبی بپرسید. @shirin_hezarjaribi 🟡 زمان ثبت نام: از سوم تا ششم آبان ماه ۴۰۲ 🔴🔴 توجه داشته باشید که به محض باز شدن سایت مدرسه مبنا برای ثبت نام دوره نقد اثر، لینک ثبت نام توسط استادیار محترم، برای شما ارسال خواهد شد.🔴🔴 ارادتمند هزارجریبی پاییز ۴۰۲
هو روزی که خوشه‌های خشم تمام شد، به خودم گفتم: چه خوب که اجداد من آمریکایی نیستند. مخصوصا چه خوب که من متولد ایالت کالیفرنیا نیستم. به آدمهایی فکر می‌کردم، که یک صبح از کشاورز و زمین‌دار تبدیل شدند به اوکی‌ها. بعد راه افتادند به سمت غرب تا از گرسنگی نمیرند و بعد شدند برده باغداران غرب آمریکا و بعد یا از مریضی مردند یا از گرسنگی یا تفنگی پیدا کردند. چون باغداران حتی آب را مفت و مجانی به این آواره‌ها نمی‌دادند. من فکر می‌کردم، اگر پایم را روی خاک آمریکا بگذارم، بی‌شک استخوان پوسیده یکی از آن گرسنه‌ها زیر پایم خرد می‌شود. امروز اما از آمریکا آمدم همین نزدیکی‌ها. "یک تکه زمین کوچک" ماجرای پسری بود در رام‌الله. در همین کرانه باختری که همه عالم حالا می‌دانند کجاست. پسری که می‌خواهد فوتبالیست شود. صبح توپش را دریبل زنان از پله‌ها می‌برد پایین، که تمرین کند. کجا باید تمرین کند؟ توی کدام زمین؟ زمین فلسطین یا زمین اسراییل؟ او که کلیدی از ۵۰، ۶۰ سال پیش دارد مالک است، یا آنکه تانک دارد و دستش روی ماشه است؟ می‌دانید چرا آن بند اول را نوشتم؟ چون کریم و خانواده‌اش یک صبح پاییزی سبد به دست از تپه‌ها بالا می‌روند تا زیتون‌هایشان را بچینند. یک شهرک نشین اسراییلی، لوله هفت‌تیرش را به سمت پدر کریم می‌گیرد و می‌گوید: شما دیگه زیتونی ندارید تروریستا. قبل‌ترش چند سرباز اسراییلی، تصمیم گرفته‌اند مردها را جلوی زن و بچه‌شان کوچک کنند. همه را ردیف می‌کنند و دو انتخاب می‌دهند: متلاشی شدن مغز یا کندن تمام لباس‌ها. کریم همه اینها را دیده در حالیکه فقط ۱۲ سال دارد. حالا باید انتخاب کند، فوتبالیست شود یا اسلحه‌ای پیدا کند، اما فرق کریم با آدمهای توی خوشه‌های خشم این است: کریم مطمئن است می‌خواهد بماند و مقاومت کند. پی‌نوشت: اوکی‌ها اهالی آواره ایالت اوکلاهاما هستند. کسانی که به زور اسلحه دولت، زمین‌ها و خانه‌هایشان را رها کردند
میان گریه می‌خندم که چون شمع اندر این مجلس زبان آتشینم هست لیکن در نمی‌گیرد
سلام🌾 از همین امروز می‌توانید با مراجعه به لینک زیر، دوره نقد اثر را ثبت نام کنید. لینک ثبت نام: https://mabnaschool.ir/product/naghd-asar-081402/ ارادتمند🌾🌾
هو ببینید براتون چی آوردم. یه بسته پر از خوندن و نوشتن و دورهمی با آدمای باحال اهل دل؛ یعنی همون اهل مطالعه. اگه اهل خوندنی، که هچ. اینجا می‌تونی با برنامه بخونی و تازه از تجربه خوندنت برای بقیه هم بگی. از اون چیزایی که با خوندن به دست آوردی. از حست وقتی صفحاتو ورق می‌زنی. از رابطه‌ قلبیت با نویسنده وقتی اثرشو می‌خونی. اگرم هنوز اهل خوندن نیستی، اینجا جاییه که آدما بهت انرژی می‌دن که بخونی که عمیق‌تر زندگی کنی. من خودم عاشق وبینارای آموزشی و پژوهشی این حلقه‌ام. امشب داشتم فکر می‌کردم چقدر سوال دارم که از اساتید وبینار بپرسم. اگه تا حالا ثبت نام نکردی، دیگه زیاد وقتی نمونده، بیا که جانمونی از یه حرکت پر از زندگی و جوونی😍😍😍 لینک ثبت نامش اینجاس👇🏻👇🏻👇🏻👇🏻 https://mabnaschool.ir/product/halghe7/ ارادت🌾🌾
هو من بی‌وقفه می‌خواندم. ساعتی آرام نمی‌گرفتم. انگار دنبالم کرده باشند. صدای نفس‌نفس خودم را نمی‌شنیدم. می‌دویدم چون فکر می‌کردم زندگی من را و به خصوص من را عقب انداخته. دلم می‌خواست برسم به رکورد روزی یک کتاب. می‌دانید؟ وقتی سه تا بچه داری و کارهای خانه هست و تازه خودت هم نیمچه شاغل محسوب می‌شوی، این کار نوعی از خودکشی‌ست. من چپیده بودم توی خانه. بازار؟ خرید؟ تفریح؟ مهمانی؟ معاشرت؟ تقریبا هیچکدام. گاهی فقط چت. گاهی چند خانه آن‌طرف‌تر خانه پدر همسرم. تلفن را بیشتر مواقع جواب نمی‌دادم. تمام دوست‌هام شاکی شدند. "حداقل بعدش که میس کالو می‌بینی زنگ بزن" . عذر می‌آوردم. آدمهایی را دیده‌اید که خون جلوی چشمشان را گرفته؟ آنهایی که به انتقام فکر می‌کنند. من داشتم انتقام زمان از دست رفته را می‌گرفتم. بیشتر مواقع، مرور کتاب‌هام را منتشر نمی‌کردم، فکر می‌کردم این کتاب مال حالا نیست. من باید سالها قبل این را خوانده بودم. پس نباید کسی بفهمد. می‌دانم دارم خودم را افشا می‌کنم. جنگ در غزه که شدت گرفت، انگار بمبی بغل گوشم متفجر شد و انگار من لرزیدم و به خودم آمدم. "داری چی کار می‌کنی؟" حس کردم جدا مانده بوده‌ام از آدمها. از خودم پرسیدم: خوب اینکه آدم "وداع با اسلحه" را توی ۲۰ سالگی نخوانده باشد، کجایش عیب است؟ گیرم همه اطرافیانت حالا اصلا یادشان هم نیاید، کاترین زن بود یا مرد. خوب؟ که چه؟ نمی‌توانم بگویم از کتابها لذت نبرده بودم، اما می‌خواهم بگویم: خیلی‌هایشان را می‌خواندم تا برسم به چیزی که نمی‌دانم چه بود. انگار وسط یک نردبان باشی، باید پله‌ها را طی کنی تا برسی به آن بالا. در حالیکه هیچ وقت نمی‌دانستی آن بالا چه خبر است. از همینجای نردبان اما دنیا قشنگی‌های خودش را دارد. لانه پرنده‌های روی درخت، نزدیک است و حوض توی خانه روبرویی که خزه بسته. فکر کردم اگر اینجا جنگ بشود، من آماده‌ام؟ من حسابم با خودم و دنیا صاف است؟ من اصلا چقدر نشسته‌ام به فکر کردن. دیروز زمان گرفتم. خواستم یک ساعت از دنیا عقب بمانم. خواستم، نه بخوانم و نه بنویسم. سبد نخ‌هام را آوردم، و طرحی انداختم روی پارچه و سوزن نخ کردم. گلدوزی کردم. سخت بود. فکر اینکه وقتم دارد هدر می‌رود و باید بجنگم و آدم اهل نوشتن سکوت را اینطور حرام نمی‌کند، داشت خردم می‌کرد. اما دوام آوردم. بعدش دست کشیدم روی برگ‌های سبز و بابونه‌های سفیدی که دوخته بودم. ارزشش را داشت. فکر کردم بعضی شبها بافتنی ببافم، مثلا برای همه‌مان یکی یک لیف ببافم. کمی که عقب بمانم، احتمالا گردو خاک راه می‌خوابد و می‌توانم مسیر را بهتر ببینم. امروز دست سارا را گرفتم و رفتیم پیاده‌روی. تا سر کوچه. کاش تاریک نبود و دریا را می‌دیدم. شیر و تخم مرغ خریدیم و کیک پختیم. هنوز هم نمی‌خواهم سبک زندگی‌ام را تغییر بدهم. هنوز هم می‌خواهم بی‌وقفه بخوانم و بنویسم. اما فکر می‌کنم کمی آرامترم. فکر می‌کنم دارم می‌فهمم باید چه کنم.  پانوشت: رها و ناهشیار نوشتم و بی‌بازنویسی منتشر کردم
یا وفا، یا خبر وصل تو یا مرگ رقیب بود آیا که فلک زین دو سه کاری بکند؟