eitaa logo
تابلو🖌 یادداشت‌های یک نویسنده دون‌پایه
366 دنبال‌کننده
371 عکس
34 ویدیو
2 فایل
🟢خودم را جا کرده‌ام میان نویسنده‌های مدرسه "مبنا" 🟢برای ارتباط با من: @Shirin_Hezarjaribi
مشاهده در ایتا
دانلود
هو روزی که خوشه‌های خشم تمام شد، به خودم گفتم: چه خوب که اجداد من آمریکایی نیستند. مخصوصا چه خوب که من متولد ایالت کالیفرنیا نیستم. به آدمهایی فکر می‌کردم، که یک صبح از کشاورز و زمین‌دار تبدیل شدند به اوکی‌ها. بعد راه افتادند به سمت غرب تا از گرسنگی نمیرند و بعد شدند برده باغداران غرب آمریکا و بعد یا از مریضی مردند یا از گرسنگی یا تفنگی پیدا کردند. چون باغداران حتی آب را مفت و مجانی به این آواره‌ها نمی‌دادند. من فکر می‌کردم، اگر پایم را روی خاک آمریکا بگذارم، بی‌شک استخوان پوسیده یکی از آن گرسنه‌ها زیر پایم خرد می‌شود. امروز اما از آمریکا آمدم همین نزدیکی‌ها. "یک تکه زمین کوچک" ماجرای پسری بود در رام‌الله. در همین کرانه باختری که همه عالم حالا می‌دانند کجاست. پسری که می‌خواهد فوتبالیست شود. صبح توپش را دریبل زنان از پله‌ها می‌برد پایین، که تمرین کند. کجا باید تمرین کند؟ توی کدام زمین؟ زمین فلسطین یا زمین اسراییل؟ او که کلیدی از ۵۰، ۶۰ سال پیش دارد مالک است، یا آنکه تانک دارد و دستش روی ماشه است؟ می‌دانید چرا آن بند اول را نوشتم؟ چون کریم و خانواده‌اش یک صبح پاییزی سبد به دست از تپه‌ها بالا می‌روند تا زیتون‌هایشان را بچینند. یک شهرک نشین اسراییلی، لوله هفت‌تیرش را به سمت پدر کریم می‌گیرد و می‌گوید: شما دیگه زیتونی ندارید تروریستا. قبل‌ترش چند سرباز اسراییلی، تصمیم گرفته‌اند مردها را جلوی زن و بچه‌شان کوچک کنند. همه را ردیف می‌کنند و دو انتخاب می‌دهند: متلاشی شدن مغز یا کندن تمام لباس‌ها. کریم همه اینها را دیده در حالیکه فقط ۱۲ سال دارد. حالا باید انتخاب کند، فوتبالیست شود یا اسلحه‌ای پیدا کند، اما فرق کریم با آدمهای توی خوشه‌های خشم این است: کریم مطمئن است می‌خواهد بماند و مقاومت کند. پی‌نوشت: اوکی‌ها اهالی آواره ایالت اوکلاهاما هستند. کسانی که به زور اسلحه دولت، زمین‌ها و خانه‌هایشان را رها کردند
میان گریه می‌خندم که چون شمع اندر این مجلس زبان آتشینم هست لیکن در نمی‌گیرد
سلام🌾 از همین امروز می‌توانید با مراجعه به لینک زیر، دوره نقد اثر را ثبت نام کنید. لینک ثبت نام: https://mabnaschool.ir/product/naghd-asar-081402/ ارادتمند🌾🌾
هو ببینید براتون چی آوردم. یه بسته پر از خوندن و نوشتن و دورهمی با آدمای باحال اهل دل؛ یعنی همون اهل مطالعه. اگه اهل خوندنی، که هچ. اینجا می‌تونی با برنامه بخونی و تازه از تجربه خوندنت برای بقیه هم بگی. از اون چیزایی که با خوندن به دست آوردی. از حست وقتی صفحاتو ورق می‌زنی. از رابطه‌ قلبیت با نویسنده وقتی اثرشو می‌خونی. اگرم هنوز اهل خوندن نیستی، اینجا جاییه که آدما بهت انرژی می‌دن که بخونی که عمیق‌تر زندگی کنی. من خودم عاشق وبینارای آموزشی و پژوهشی این حلقه‌ام. امشب داشتم فکر می‌کردم چقدر سوال دارم که از اساتید وبینار بپرسم. اگه تا حالا ثبت نام نکردی، دیگه زیاد وقتی نمونده، بیا که جانمونی از یه حرکت پر از زندگی و جوونی😍😍😍 لینک ثبت نامش اینجاس👇🏻👇🏻👇🏻👇🏻 https://mabnaschool.ir/product/halghe7/ ارادت🌾🌾
هو من بی‌وقفه می‌خواندم. ساعتی آرام نمی‌گرفتم. انگار دنبالم کرده باشند. صدای نفس‌نفس خودم را نمی‌شنیدم. می‌دویدم چون فکر می‌کردم زندگی من را و به خصوص من را عقب انداخته. دلم می‌خواست برسم به رکورد روزی یک کتاب. می‌دانید؟ وقتی سه تا بچه داری و کارهای خانه هست و تازه خودت هم نیمچه شاغل محسوب می‌شوی، این کار نوعی از خودکشی‌ست. من چپیده بودم توی خانه. بازار؟ خرید؟ تفریح؟ مهمانی؟ معاشرت؟ تقریبا هیچکدام. گاهی فقط چت. گاهی چند خانه آن‌طرف‌تر خانه پدر همسرم. تلفن را بیشتر مواقع جواب نمی‌دادم. تمام دوست‌هام شاکی شدند. "حداقل بعدش که میس کالو می‌بینی زنگ بزن" . عذر می‌آوردم. آدمهایی را دیده‌اید که خون جلوی چشمشان را گرفته؟ آنهایی که به انتقام فکر می‌کنند. من داشتم انتقام زمان از دست رفته را می‌گرفتم. بیشتر مواقع، مرور کتاب‌هام را منتشر نمی‌کردم، فکر می‌کردم این کتاب مال حالا نیست. من باید سالها قبل این را خوانده بودم. پس نباید کسی بفهمد. می‌دانم دارم خودم را افشا می‌کنم. جنگ در غزه که شدت گرفت، انگار بمبی بغل گوشم متفجر شد و انگار من لرزیدم و به خودم آمدم. "داری چی کار می‌کنی؟" حس کردم جدا مانده بوده‌ام از آدمها. از خودم پرسیدم: خوب اینکه آدم "وداع با اسلحه" را توی ۲۰ سالگی نخوانده باشد، کجایش عیب است؟ گیرم همه اطرافیانت حالا اصلا یادشان هم نیاید، کاترین زن بود یا مرد. خوب؟ که چه؟ نمی‌توانم بگویم از کتابها لذت نبرده بودم، اما می‌خواهم بگویم: خیلی‌هایشان را می‌خواندم تا برسم به چیزی که نمی‌دانم چه بود. انگار وسط یک نردبان باشی، باید پله‌ها را طی کنی تا برسی به آن بالا. در حالیکه هیچ وقت نمی‌دانستی آن بالا چه خبر است. از همینجای نردبان اما دنیا قشنگی‌های خودش را دارد. لانه پرنده‌های روی درخت، نزدیک است و حوض توی خانه روبرویی که خزه بسته. فکر کردم اگر اینجا جنگ بشود، من آماده‌ام؟ من حسابم با خودم و دنیا صاف است؟ من اصلا چقدر نشسته‌ام به فکر کردن. دیروز زمان گرفتم. خواستم یک ساعت از دنیا عقب بمانم. خواستم، نه بخوانم و نه بنویسم. سبد نخ‌هام را آوردم، و طرحی انداختم روی پارچه و سوزن نخ کردم. گلدوزی کردم. سخت بود. فکر اینکه وقتم دارد هدر می‌رود و باید بجنگم و آدم اهل نوشتن سکوت را اینطور حرام نمی‌کند، داشت خردم می‌کرد. اما دوام آوردم. بعدش دست کشیدم روی برگ‌های سبز و بابونه‌های سفیدی که دوخته بودم. ارزشش را داشت. فکر کردم بعضی شبها بافتنی ببافم، مثلا برای همه‌مان یکی یک لیف ببافم. کمی که عقب بمانم، احتمالا گردو خاک راه می‌خوابد و می‌توانم مسیر را بهتر ببینم. امروز دست سارا را گرفتم و رفتیم پیاده‌روی. تا سر کوچه. کاش تاریک نبود و دریا را می‌دیدم. شیر و تخم مرغ خریدیم و کیک پختیم. هنوز هم نمی‌خواهم سبک زندگی‌ام را تغییر بدهم. هنوز هم می‌خواهم بی‌وقفه بخوانم و بنویسم. اما فکر می‌کنم کمی آرامترم. فکر می‌کنم دارم می‌فهمم باید چه کنم.  پانوشت: رها و ناهشیار نوشتم و بی‌بازنویسی منتشر کردم
یا وفا، یا خبر وصل تو یا مرگ رقیب بود آیا که فلک زین دو سه کاری بکند؟
هو کتاب، "اسراییلی که من دیدم، نه صلح، نه حرف اضافه" را وحید خضاب به فارسی ترجمه کرده. در این کتاب، عاطف حزین روزنامه‌نگار مصری، با یک دستور از بالا ویزای اسراییل می‌گیرد و وارد سرزمین‌های اشغالی می‌شود. ماموریت دارد بفهمد، دو طرف فلسطینی و صهیونیست، چه گام‌هایی برای تحقق صلح در ارض موعود برداشته‌اند. او بعد از اینکه نمایندگان شرکت هواپیمایی اسراییلی در فرودگاه قاهره و ماموران امنیتی در فرودگاه بن‌گوریون، باقیمانده خمیردندان روی مسواکش را هم آزمایش می‌کنند، پا می‌گذارد زیر باران پوست‌سوراخ‌کن تل آویو. اولین جاذبه تل‌آویو، تلاش آدم‌هاست برای ندیدن همدیگر. حتی بدتر، برای فرار از هم. ترس انگار جزیی از خوی این مردم شده؛ با همه تجهیزات نظامی، ایست‌های بازرسی و امنیتی‌های توی خیابان. آن لبخند غربی که ما ایرانی‌ها فکر می‌کنیم روی لب هر مرد و زن بلوند چشم آبی باید باشد، اینجا پیدا نمی‌شود. اهالی تل‌آویو، همه اروپایی‌های یهودی هستند، چکیده تمام قاره سبز. و این چکیده اصرار دارند، بدعنقی‌شان را به رخ بقیه بکشند. عاطف حزین با یک ژنرال اسراییلی، سفیر مصر در تل‌آویو، مدیر هتل و آدمهای دیگری گفتگو می‌کند و وقتی چیزی زیادی دستش نمی‌آید و آینده، رنگی تیره به خود می‌گیرد، چاره‌ای جز رفتن به غزه نمی‌بیند. غزه که از روبرو دیده نمی‌شود و پنهان شده پشت دیوار قلعه زمین‌های تصرف شده. غزه در محاصره. بعد یک نصفه روز معطلی در گذرگاه ورودی، عاطف وارد غزه می‌شود. او با یک راننده تاکسی، مدیر هتل، سفیر مصر در فلسطین، نماینده مجلس فلسطین، نماینده حماس حرف می‌زند و همه اینها فرق دارند با همتاهایشان در تل‌آویو و در هر جای دیگری در دنیا. او فکر می‌کرده آرامش غزه‌ای‌ها ساختگی‌ست و لبخندشان مصنوعی و از سر غرور و ناچاری. اما وقتی دیدارها تمام می‌شود، عاطف حزین نوع جدیدی از جنگ را کشف کرده. نوعی که آدم را وادار می‌کند جنگجوهای جبهه مقاومتش را دوست داشته باشد. وقت خداحافظی از غزه، راننده تاکسی را بغل می‌کند و مراقب است اشکهایش حال مبارزان مدافع شهر را خراب نکند. برای من علاوه بر تمام گفتگوهای کتاب که جزیی از تاریخ سلطه و مقاومت هستند، برخورد عاطف حزین با یک خبرنگار زن آمریکایی بسیار جذاب بود. جایی که نگاههای ردو بدل شده، تنفر از صهیونیست‌ها را فریاد می‌زدند و هر دو مراقب بودند راننده تاکسی اسراییلی‌شان چیزی نفهمد.
Michael Heart Michael Heart - We Will Not Go Down [wikiwook.ir].mp3
زمان: حجم: 4.5M
متن انگلیسی آهنگ we will not go down مایکل هارت A blinding flash of white light Lit up the sky over Gaza tonight People running for cover not knowing whether they’re dead or alive They came with their tanks and their planes With ravaging fiery flames And nothing remains Just a voice rising up in the smoky haze We will not go down in the night without a fight You can burn up our mosques and our homes and our schools But our spirit will never die We will not go down in Gaza tonight Women and children alike murdered and massacred night after night While the so-called leaders of countries afar Debated on who’s wrong or right But their powerless words were in vain And the bombs fell down like acid rain But through the tears and the blood and the pain You can still hear that voice through the smoky haze We will not go down in the night without a fight You can burn up our mosques and our homes and our schools But our spirit will never die We will not go down in Gaza tonight … We will not go down in the night without a fight You can burn up our mosques and our homes and our schools But our spirit will never die We will not go down in the night without a fight