هو
من بیوقفه میخواندم. ساعتی آرام نمیگرفتم. انگار دنبالم کرده باشند. صدای نفسنفس خودم را نمیشنیدم. میدویدم چون فکر میکردم زندگی من را و به خصوص من را عقب انداخته. دلم میخواست برسم به رکورد روزی یک کتاب. میدانید؟ وقتی سه تا بچه داری و کارهای خانه هست و تازه خودت هم نیمچه شاغل محسوب میشوی، این کار نوعی از خودکشیست. من چپیده بودم توی خانه. بازار؟ خرید؟ تفریح؟ مهمانی؟ معاشرت؟ تقریبا هیچکدام. گاهی فقط چت. گاهی چند خانه آنطرفتر خانه پدر همسرم. تلفن را بیشتر مواقع جواب نمیدادم. تمام دوستهام شاکی شدند. "حداقل بعدش که میس کالو میبینی زنگ بزن" . عذر میآوردم. آدمهایی را دیدهاید که خون جلوی چشمشان را گرفته؟ آنهایی که به انتقام فکر میکنند. من داشتم انتقام زمان از دست رفته را میگرفتم.
بیشتر مواقع، مرور کتابهام را منتشر نمیکردم، فکر میکردم این کتاب مال حالا نیست. من باید سالها قبل این را خوانده بودم. پس نباید کسی بفهمد. میدانم دارم خودم را افشا میکنم.
جنگ در غزه که شدت گرفت، انگار بمبی بغل گوشم متفجر شد و انگار من لرزیدم و به خودم آمدم. "داری چی کار میکنی؟" حس کردم جدا مانده بودهام از آدمها. از خودم پرسیدم: خوب اینکه آدم "وداع با اسلحه" را توی ۲۰ سالگی نخوانده باشد، کجایش عیب است؟ گیرم همه اطرافیانت حالا اصلا یادشان هم نیاید، کاترین زن بود یا مرد. خوب؟ که چه؟ نمیتوانم بگویم از کتابها لذت نبرده بودم، اما میخواهم بگویم: خیلیهایشان را میخواندم تا برسم به چیزی که نمیدانم چه بود. انگار وسط یک نردبان باشی، باید پلهها را طی کنی تا برسی به آن بالا. در حالیکه هیچ وقت نمیدانستی آن بالا چه خبر است. از همینجای نردبان اما دنیا قشنگیهای خودش را دارد. لانه پرندههای روی درخت، نزدیک است و حوض توی خانه روبرویی که خزه بسته.
فکر کردم اگر اینجا جنگ بشود، من آمادهام؟ من حسابم با خودم و دنیا صاف است؟ من اصلا چقدر نشستهام به فکر کردن.
دیروز زمان گرفتم. خواستم یک ساعت از دنیا عقب بمانم. خواستم، نه بخوانم و نه بنویسم. سبد نخهام را آوردم، و طرحی انداختم روی پارچه و سوزن نخ کردم. گلدوزی کردم. سخت بود. فکر اینکه وقتم دارد هدر میرود و باید بجنگم و آدم اهل نوشتن سکوت را اینطور حرام نمیکند، داشت خردم میکرد. اما دوام آوردم. بعدش دست کشیدم روی برگهای سبز و بابونههای سفیدی که دوخته بودم. ارزشش را داشت. فکر کردم بعضی شبها بافتنی ببافم، مثلا برای همهمان یکی یک لیف ببافم. کمی که عقب بمانم، احتمالا گردو خاک راه میخوابد و میتوانم مسیر را بهتر ببینم.
امروز دست سارا را گرفتم و رفتیم پیادهروی. تا سر کوچه. کاش تاریک نبود و دریا را میدیدم. شیر و تخم مرغ خریدیم و کیک پختیم.
هنوز هم نمیخواهم سبک زندگیام را تغییر بدهم. هنوز هم میخواهم بیوقفه بخوانم و بنویسم. اما فکر میکنم کمی آرامترم. فکر میکنم دارم میفهمم باید چه کنم.
پانوشت: رها و ناهشیار نوشتم و بیبازنویسی منتشر کردم
#سکوت
هو
کتاب، "اسراییلی که من دیدم، نه صلح، نه حرف اضافه" را وحید خضاب به فارسی ترجمه کرده.
در این کتاب، عاطف حزین روزنامهنگار مصری، با یک دستور از بالا ویزای اسراییل میگیرد و وارد سرزمینهای اشغالی میشود. ماموریت دارد بفهمد، دو طرف فلسطینی و صهیونیست، چه گامهایی برای تحقق صلح در ارض موعود برداشتهاند.
او بعد از اینکه نمایندگان شرکت هواپیمایی اسراییلی در فرودگاه قاهره و ماموران امنیتی در فرودگاه بنگوریون، باقیمانده خمیردندان روی مسواکش را هم آزمایش میکنند، پا میگذارد زیر باران پوستسوراخکن تل آویو.
اولین جاذبه تلآویو، تلاش آدمهاست برای ندیدن همدیگر. حتی بدتر، برای فرار از هم. ترس انگار جزیی از خوی این مردم شده؛ با همه تجهیزات نظامی، ایستهای بازرسی و امنیتیهای توی خیابان. آن لبخند غربی که ما ایرانیها فکر میکنیم روی لب هر مرد و زن بلوند چشم آبی باید باشد، اینجا پیدا نمیشود. اهالی تلآویو، همه اروپاییهای یهودی هستند، چکیده تمام قاره سبز. و این چکیده اصرار دارند، بدعنقیشان را به رخ بقیه بکشند.
عاطف حزین با یک ژنرال اسراییلی، سفیر مصر در تلآویو، مدیر هتل و آدمهای دیگری گفتگو میکند و وقتی چیزی زیادی دستش نمیآید و آینده، رنگی تیره به خود میگیرد، چارهای جز رفتن به غزه نمیبیند. غزه که از روبرو دیده نمیشود و پنهان شده پشت دیوار قلعه زمینهای تصرف شده. غزه در محاصره.
بعد یک نصفه روز معطلی در گذرگاه ورودی، عاطف وارد غزه میشود. او با یک راننده تاکسی، مدیر هتل، سفیر مصر در فلسطین، نماینده مجلس فلسطین، نماینده حماس حرف میزند و همه اینها فرق دارند با همتاهایشان در تلآویو و در هر جای دیگری در دنیا.
او فکر میکرده آرامش غزهایها ساختگیست و لبخندشان مصنوعی و از سر غرور و ناچاری. اما وقتی دیدارها تمام میشود، عاطف حزین نوع جدیدی از جنگ را کشف کرده. نوعی که آدم را وادار میکند جنگجوهای جبهه مقاومتش را دوست داشته باشد. وقت خداحافظی از غزه، راننده تاکسی را بغل میکند و مراقب است اشکهایش حال مبارزان مدافع شهر را خراب نکند.
برای من علاوه بر تمام گفتگوهای کتاب که جزیی از تاریخ سلطه و مقاومت هستند، برخورد عاطف حزین با یک خبرنگار زن آمریکایی بسیار جذاب بود. جایی که نگاههای ردو بدل شده، تنفر از صهیونیستها را فریاد میزدند و هر دو مراقب بودند راننده تاکسی اسراییلیشان چیزی نفهمد.
#معرفی_کتاب
#اسراییلی_که_من_دیدم_نه_صلح_نه_حرف_اضافه
#غزه
#طوفان_الاقصی
Michael Heart Michael Heart - We Will Not Go Down [wikiwook.ir].mp3
زمان:
حجم:
4.5M
متن انگلیسی آهنگ we will not go down مایکل هارت
A blinding flash of white light Lit up the sky over Gaza tonight
People running for cover not knowing whether they’re dead or alive
They came with their tanks and their planes
With ravaging fiery flames
And nothing remains
Just a voice rising up in the smoky haze
We will not go down in the night without a fight
You can burn up our mosques and our homes and our schools
But our spirit will never die
We will not go down in Gaza tonight
Women and children alike murdered and massacred night after night
While the so-called leaders of countries afar Debated on who’s wrong or right
But their powerless words were in vain
And the bombs fell down like acid rain
But through the tears and the blood and the pain
You can still hear that voice through the smoky haze
We will not go down in the night without a fight
You can burn up our mosques and our homes and our schools
But our spirit will never die
We will not go down in Gaza tonight
…
We will not go down in the night without a fight
You can burn up our mosques and our homes and our schools
But our spirit will never die
We will not go down in the night without a fight
زعفرونای مامانم
احتمالا سالهای آینده مامانم ورامین رو تبدیل میکنه به قطب زعفرون کشور😂😂، البته اگر ساخت و سازهای وحشیانه بذارن. نفوذ به زمینهای کشاورزی و تغییر کاربریها کاملا شبیه تهاجمه. جایی که قبلا بین گندمهاش بازی میکردیم، حالا باید پشت دیوارهای سیمانیش قایم بشیم. البته میگن که آب نیست برای کشاورزی و بدبختیهای تابستون هم نشون میده که آب نیست. اما خوب این همه ویلا، مگه آب نمیخواد؟ یعنی آدمای توشون ضد آبن؟
هو
هفته پیش، یکی از همدورهایهایم در یکی از شونصدتا دورهای که شرکت کردهام، گفت: چرا اینقد همه داستانا دردناکن؟ و من گفتم: چون اگه تا قیامت هم از دردها بنویسیم، تموم نمیشن.
امروز #پلنگ_زخمی را تمام کردم در حالیکه در یک چهارم پایانی، مدام باید جدال اشک و چشم و پلک را فیصله میدادم. به تمام نوجوانها فکر میکردم، به خواهرزادهام، پسرهای دوستانم، به دخترم و دوستهایش، به همه دختر و پسرهای رد شده از کودکی. همهشان که گاهی بین نیاز و وظیفه باید دیوانه بشوند.
داستان عرفان؛ که با بلوغ و تبعاتش دست و پنجه نرم میکند را به تمام پدر و مادرها توصیه میکنم. بلوغ که باید فهمیده شود تا درد نشود روی دردهای دیگرمان.
#نوجوان
#بلوغ
هدایت شده از روزهای مادرانه
این مجله رو از اولین شمارهش یادمه. اون شمارهای که هنوز تر و تمیز نبود، نویسندههای کمی داشت، گرافیکش قوی نبود... اما ایده خوب و اراده خوبتری پشتش بود!
حالا محفل یه روایت درستدرمون از حرفها و حرفههاست با یه تیم حرفهای. توی این قحطی محتوای خوب، حیفه نبینیدش!
.
https://eitaa.com/mahfelmag
کانال ایتای محفل👆
.
https://mabnaschool.ir/?s=%D9%85%D8%AD%D9%81%D9%84&post_type=pr
لینک خرید محفل👆