هدایت شده از 🇮🇷 نوش جان
4.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
⚡️#شعرخوانی
📌خرافات
🔸دوستان و عزیزان 🤚
هرچیزی رو همینجور الکی الکی قبول نکنین😒
بعدا میبینین یه عمر مبنای زندگیتون بر اساس خرافات بوده😶🌫😄
اگه خوشت اومد برا دوستاتم بفرست..
یکی نفرستاد فرداش مُرد 🤦♀🤪😂
👤امین شفیعی
محمد عظامی
محدثه مطهری
لیلا تندرو
مینا گودرزی
احمد رفیعی وردنجانی
فهیمه انوری
ابوالقاسم سیفی
#خرافات #حرفای_الکی #غفلت #فلسطین #اسرائیل #قدس #طوفان_الاقصی #انتفاضه #شکست_غیر_قابل_ترمیم
💭نوشجان، اولین انجمن شعر اینجوری در جهان
🇮🇷 @nooshejan_tanz 🔨
هو
#خمره برای من یک اثر ساده شگفتانگیز بود. شبیه تکه سنگی متفاوت زیر آب زلال حاشیه رود. از آنها که باید با خودم ببرمشان خانه، بعد دقایق طولانی به رگههای سرخ روی سنگ سفید خیره بشوم و آخرش بگویم: قدرت خدارو ببین.
وقتی خمره را میخواندم، فکر میکردم؛ چطور #هوشنگ_مرادی_کرمانی از یک ایده معمولی چنین داستانی، خلق کرده؟ داستان روایت تلاشی جمعی است برای مقابله با یک بحران. بحران آبخوردن در یک مدرسه پنج کلاسه. توی فرهنگ اصطلاحات فارسی آمده که: مثل آب خوردن، کنایه از عملی بسیار آسان و بیهیچ دشواری است. واضح است که در داستان با یک تناقض روبرو هستیم و آدمهای محله قصه باید اول این دوگانه را حل کنند.
آدمها سادهاند، بی پیچیدگیهای انسان شهرنشین دوره مدرن. نه اینکه همه آدمهای قصه شبیه هم باشند و نه اینکه همهشان برای حل مشکل راهی واحد داشته باشند، نه. هر کدام جور خودش بود و هر کدام نظر خودش را داشت. اما آنها همدیگر را با تمام ویژگیهای خوب و بد، قبول کرده بودند. و این رابطه بین آدمها با هر اخلاق و منشی، شگفتانگیز است.
دلیل این همزیستی آرام، به گمانم روستاست. روستایی دور از دسترس. در زمانهای که هنوز بشریت به سرعت برق جاده و بزرگراه نمیساخته و هنوز تکنولوژی کمر همت نبسته بوده تا آدمها را به زور به هم بچسباند. خواندنش شبیه سفر بود در زمان. زمانی میان زندگی سنتی و عصر جدید. زمانی که مدرسه هست و معلم از دولت حقوق میگیرد اما تلفن و موبایل و اینترنت نیست و قانون آنقدرها هم سفت و سخت اجرا نمیشود. و همین نبودنها روستاییان را به هم نزدیک کرده. آنها از کنار هم بیتفاوت عبور نمیکنند، من اسمش را گذاشتهام: "دوران سلام" . یعنی دورانی که آدمها با همه اهالی محل زندگیشان دوست بودند.
در تمام صفحات کتاب، دلم میخواست به آن آدمها سلام کنم و پای حرفشان بنشینم و ماجراهایشان را از سیر تا پیاز بدانم. دلم برای آدم دوره خودم میسوخت که نشسته پشت ویترین شبکههای اجتماعی و باید گزینش کند بین خصوصیاتی که دیگران از او میپسندند.
#خمره
#حلقه_هفتم
زهرا: مامان چرا کم رشته ریخته بودی؟
من: رشته نریخته بودم
زهرا: چرا مامان، من گشتم همه رشتههاشو خوردم
من: زهراجون من فقط بلغور گندم ریخته بودم
زهرا: مامان پس اونا چی.... مامان اونا پیاز بود؟
من: آره، اونم پیازای گنده گنده
#بدغذا
هدایت شده از مجله مجازی محفل
اسم «پلیس» که میاد ناخودآگاه آدم یاد شعر
«شبا که ما میخوابیم آقا پلیسه بیداره» میافته.
درسته که همیشه پلیسها میرن دنبال تعقیب و گریز آدمها؛ اما این بار خود پلیسها شدن سوژه و ما افتادیم دنبال شناختنشون😉
اگه میخواید دربارهٔ پلیسها و شغلشون بیشتر بدونید محفل شمارهٔ یازده یعنی محفل پلیس رو از دست ندید🥰
https://mabnaschool.ir/product/mahfel11/
#محفل_پلیس
@mahfelmag
تابلو🖌
یادداشتهای یک نویسنده دونپایه
اسم «پلیس» که میاد ناخودآگاه آدم یاد شعر «شبا که ما میخوابیم آقا پلیسه بیداره» میافته. درسته ک
سلام سلام🌾
تلاشهای من برای نترسیدن از خودافشایی، با محفل پلیس شروع شد.
امیدوارم نذارنم تو لیست تعقیب، هم پلیس و هم خانوادهم😉
خوندین، لطفا نظرتونو بگین بهم🙏🙏
هو
دوشنبه شب پیام دادم که: شیر داری؟
سهشنبه ظهر بعد از سه چهار ساعت پشت هم نقدداستان، برگشتم به آیدی شخصیام تا چرخی بزنم. پیام "شیر داری" هنوز همان یک تیک را داشت. رفتم به صفحه گروهها تا آخر ترمی از کارها عقب نمانم. توی گروه همکارانم، سی و سه پیام هست، همه تسلیت و همدردی و استیکرهای گریان و بهتزده و من سر انگشتم را سخت میکشیدم روی صفحه. کند میرفتم بالا، شاید چیزی تغییر کند.
غروب سهشنبه زنگ زدم به همسرم. چند ثانیه طول کشید تا بفهمم دارد روضه میخواند. بلندگو را لمس کردم و گوشی را گذاشتم روی سنگ کنار گاز. میتوانستم بالای سر ماکارونیها راحت اشک بریزم.
غروب چهارشنبه کوثر از تمرین برگشت. یک بالشت را گذاشته بود روی زمین. دست میکشید روی تابوت پنجاهسانتی و قربان صدقه باقیمانده استخوانهای پسرش میرفت. نشستم کنار تابوت. صدای آسیه میپیچید توی گوشم. صدای پرانرژیش وقتی روایتهام را نقد میکرد.
برای آسیه نوشتم: روضه پنجشنبه شبو به نیت آرامش قلبت میگیرم.
کوثر بعد نمایش پرسید: مامان اگه تو جای خاله آسیه بودی چی کار میکردی؟
سارا را گذاشتم روی زمین و به بهانهای پناه بردم به آشپزخانه.
لطفا این روزها، وقتی روضهخوان از پشت در حرف میزند، برای آرامش قلب آسیه عزیز ما دعا کنید.
هو
کوثر یکساله بود که شروع کردم به درسخواندن. دوباره کنکور آمد وسط زندگیام. سخت نبود. همسرم صبح را تا ظهر میرفت مدرسه و باقیمانده روز را یا خانه بود یا توی عطاری کوچکی در صد متری خانه. میتوانستم دخترکوچولوی شیرینزبان پرحرفم را بسپارم به تازه پدر و بنشینم به خواندن. اینها در حالیست که کوثر اولین نوه خاتواده پدری بود و پدربزرگ و مادربزرگ و عمه و عمو برای دیدن هر روزهاش برنامهها داشتند.
زهرا که یکساله شد، من از افسردگی پس از زایمان پناه بردم به کلاسهای نویسندگی و هر کاری که اسمش هنر بود. و خیلی چیزها که الان بلدم، محصول روزهای نوپایی زهراست. سخت نبود. سخت نبود چون زهرا بیشتر از من خواهر پنج سالهاش را میخواست و تمام روز هرجا بود که کوثر بود. یادم نیست خیلی با زهرا بازی کرده باشم. من فقط شیر میدادم و پوشک عوض میکردم و حمام میبردم، مسوولیت سرگرمیها را خود زهرا از شانهام برداشته بود.
یکسالگی سارا اما فرق دارد. سارا نوه پنجم خانواده پدریست. متوجه منظورم میشوید حتما. خواهرهایش هر روز قبل بیداری او، میروند مدرسه و تا بعداز ظهر برنمیگردند. همسرم شلوغتر از همه این سالهاست.
از ابنکه تبلت توی دستم باشد بیزار است، از اینکه کتاب، بیزار است.دستم را میکشد و با زبان تازهاش میگوید: مامان بیا، بیا، بیا و اگر نروم میزند به گریه. به راهکارش برای رسیدن به هر خواسته نامعقولی. میدوم و او فرار میکند. مجبورم میکند بروم زیر میز. مجبورم میکند گم و گور شوم که بگوید: مامان کو؟ بعد بپرم بیرون و او بخندد. میخندم و دستهام را باز میکنم و او میدود به سمتم، اما غافلگیرم میکند با بغل نخواستن. یعنی، "مامان زرنگ بازی در نیار هنوزم باید قایم بشی".
وسط چشم گذاشتنها، پرتقال پوستگرفتنها، آببازیها، لالاییخواندنها، تاب دادنها، گوشه چشمم به کتاب باز دمر روی میز است.
امروز وقتی پشت مبل قایم شده بودم، به فهم جدیدی رسیدم. به اینکه لازم نیست از بازیکردن کلافه باشم. اگر بیشتر بدویم و بیشتر بخندیم و بیشتر بپریم بالا، احتمالا سارا زودتر خسته میشود و آنوقت من زودتر میتوانم شروع کنم به کار.
#خونمون
#سارا
هو
دو دلیل داشتم برای شروع طنز. اولیش حتما آن قبرستانهایی بود که با خواهرم میرفتیم. چادر خانمی اتوکشیده سرمان میکردیم و کفشهای براق واکسخورده و راه میافتادیم. که فک و فامیل نگویند: فرح خانم این دوتا دخترشو بدبخت کرد با این شوهر دادنشون. چون متاسفانه اطرافیان ما خیلی دقیق اوضاع اقتصادیمان را رصد میکنند. یک وقتهایی هم ما خودمان حواسمان نبود و بابا از دم در میکشیدمان تو و فرچه و واکس را میداد دستمان. بعد من تمام مسیر رفت و برگشت در حالیکه چادرم را سفت گرفته بودم و صاف و آرام راه میرفتم که خاکها حساب کار دستشان بیاید برای خواهرم خاطره تعریف میکردم. خواهرم هم مدام فحشم میداد."خاک برسرت". "خیلی بیشعوری". "بسه مردم نگامون میکنن". "به بابا میگم تو منو میخندوندی" . حالا هرچه فکر میکنم یادم نیست چه میگفتم. قطعا ملت را مسخره میکردهام. یا شاید همان جمعیت دقیق فامیلمان را.
دلیل دومش اما، ۱۳ سال و هفت ماه زندگی با یک طنزپرداز است که از قضا دو سه سالی هم هست که آستین ورمالیده و وارد حرفهایها شده.
حالا نتیجه ثبت نامم و آن عرقهایی که بچههای باشگاه طنز ریختهاند، شدهاست این مجله که اسم من هم دوبار توش هست. اگر نخندیدید، دلیلش باشگاه نیست. دلیلش خواهرم است، خواهرم که جنبه ندارد و به شرو ورهای من خندهاش پاره میشود و شیرینی کشمشیهای خیراتی از دهانش میپرد و فاتحه مرده نصفه و نیمه میماند.
پینوشت: نمیدانم چرا حوصلهمان سر میرود میرویم قبرستان.
#طنز
مجله پا به راه رو میتونید از اینجا 👇🏻👇🏻👇🏻👇🏻 دانلود کنین.☺️
https://rahrahtanz.ir/پا-به-راه-۹/
سلام🌾
ثبت نام دوره نقد اثر شروع شد.
اگر مایلید در این دوره شرکت کنید، به چند نکته دقت کنید. این نکات خلاصه بسیار کوتاهیست از دوره.
🟠 در این دوره، فرصت دارید دو داستان بنویسید. داستان اول به صورت متنی و داستان دوم صوتی نقد خواهد شد.
🟡 در فرصت دو هفتهای که مشغول نوشتن داستان هستید، تکنیکهای پراهمیت دوره مقدماتی در قالب موشکافی بهترین داستانهای جهان، در دو جلسه انلاین مرور خواهند شد.
🟠 در طول دوره هر هفته، دوشنبهها از ساعت ۱۶، تکنیکهایی از نویسندگی با توجه به داستانهای شرکتکنندگان مورد بررسی قرار خواهند گرفت. این جلسات در فضای برنامه اسکایروم و به صورت آنلاین برگزار میشوند.
🟡 شما در تمام طول دوره یک گروه همنویس خواهید داشت. میتوانید داستانهایتان را با مشورت اعضای گروه بنویسید و نسبت به داستان همه همگروهیها، نقد و نظر داسته باشید.
🟠 هر دو داستان شما در یک کانال که تمام هنرجویان دوره در آن عضو هستند، منتشر خواهد شد.
🟡 دوره در پیامرسان ایتا برگزار میشود.
🟠تاریخ شروع دوره: ۳۰ دی ماه ۱۴۰۲
🟡 زمان ثبت نام: از اول تا هفتم دی ماه
🔴🔴 لینک ثبت نام:
https://mabnaschool.ir/product/naghd-asar-04-1402/
🔴🔴
🟠 اگر سوالی داشتید، میتوانید با آیدی شیرین هزارجریبی ارتباط بگیرید:
@shirin_hezarjaribi