هو
چتها، حاوی کدهایی از ویژگیهای آدمها هستند.
به نظرتان، طرفین این گفتگوها چه ویژگیهایی دارند؟
اینجا👇🏻👇🏻 برایم بنویسید:
@shirin_hezarjaribi
هو
داشتم نخ دندان میکشیدم که شوری از لای همان دوتا دندان، همان جای همیشگی منتشر شد در دهانم. بعد بوی خون پیچید توی حلقم و بعد هی من مکیدم و تف کردم توی کاسه سفید روشویی و هی سرخی خونم کمرنگ شد زیر باریکه آب شیر. استخوانهای انگشتان دستم تیر کشیدند از بس مشت مشت آب مانده توی منبع حیاط را ریخته بودم توی دهانم. شیر را بستم و باقی خون را دادم پایین، خون خوردم.
"خون خورده" را یک ماه پیش خوانده بودم. دستم که گرفتم و سه چهار صفحه اول را خواندم، فکر کردم وقتی برسم به تهش، خزیده و رفته آن بالاهای لیست علاقمندیهایم. کنار "گور به گور" شاید، یا بالاتر. دو دلیل داشتم. اولی، محسن مفتاح بود. رد خون محله نارمک را زیر کفش محسن دنبال کردم تا رسیدم به بهشت زهرا. همان اول عاشق محسن شده بودم. عاشق تک بودنش. دانشجوی دکترای ادبیات عرب که رویایش کافههای بیروت باشد و نماز بخواند برای میت مردم و پول بگیرد، تک نیست؟
توی بهشت زهرا محسن نشست سر قبر پسرهای خانواده سوخته که قرآن سفارشی بخواند و پیامک بدهد به مادر سوختهها که سفارشتان انجام شد و پولش را بگذارد روی
پسانداز سفر لبنان و قصهاش همینجا تمام شد. انگار نویسنده میخواست یک آرزو و یک رشته تحصیلی و یک شغل و یک پدر را بچسباند به جسم یک آدم و فرار کند. پدر محسن هم قرآن میخواند سر قبرها در ابن بابویه.
دلیل دوم، حتما و بیبرو برگرد نثر بود. نثری که در عین روان بودن، آشنایی زدایی میکند از جملات. نثری که سکته نمیکند وسط روایت و عین خمیریست خوب ورز داده شده. نویسنده زبان را به خدمت گرفته بود تا رفت و آمد کند در زمان. و چه خوب میرفتیم به سالها قبل، زمان جنگ صلاحالدین ایوبی و برمیگشتیم به جنگ ایران و عراق و آب هم از آب تکان نمیخورد. نثر قبل رفتن به گذشته، آمادهمان میکرد، آنقدر آماده که از خودمان نمیپرسیدیم: چرا داریم میرویم به گذشته؟ اولش، یعنی شاید یکسوم اول کتاب، خیال کردم این جریان سیال ذهن است که ما را میبرد و برمیگرداند اما هرچه جلوتر رفتم کمتر نشانههای سیال ذهن دیدم و کمکم دیگر نفهمیدم غیر زبان، چه دلیلی هست برای رفتن به دل تاریخ جنگهای صلیبی. حسم شبیه کسی بود که گول خورده، گول یک ظاهر شسته و رفته و پاکیزه و سرخ از خون.
گفتم که خونخورده رمان بود؟ بله رمان بود. آن وسطها برای اینکه حجم داستان اندازه رمان شود، قصه مردن هرکدام از بچههای سوخته را خواندیم. بیربط به هم، بیربط به محسن مفتاح، بیربط به جنگهای صلیبی. نویسنده هر کدام را یک جور نفله کرد. یک جور پرخون. آخرش انگار سیر نشده باشد از کشتار، پسر پنجم را هم گذاشت توی دامن مادر میانسال سوختهها و به عنوان اختتامیه پسربچه پنج ساله پرت شد توی سدلتیان و پر.تمام. میخواست لابد نشان دهد کشتن تر و تمیز هم بلد است، بی قطرهای خون.
خون در تاریخ زیاد است. شاید به همین خاطر اسم رمان شده "خون خورده" و یک تکجمله ناقص، بینظم پاشیده شده لابلای صفحات رمان؛ "تاریخ پر است از..." . حالا و بعد یک ماه که حتی یکی از پرکنندههای تاریخ را یادم نیست، فکر میکنم تاریخ بیش از هر چیزی خون دل خورده. اما نمیدانم بعد نگارش "دن کیشوت" تا کنون چند نویسنده توانسته مخاطبش را با زبانبازی سرکار بگذارد.
#خون_خورده
هدایت شده از جریان
#مهمان قسمت پنجاه و هفتم
👤 محمدرضا کائینی؛ نویسنده و پژوهشگر تاریخ معاصر
👤 با میزبانی دکتر علیرضا زادبر
🔸
✍ با موضوع:
تکاپوی سیاسی فدائیان اسلام و سقوط پهلوی
🔹
📺 برنامه تلویزیونی جریان
شنبه | دوشنبه | چهارشنبه
ساعت ۲۰ | شبکه یک سیما
🔻
🆔 نشانی ما در صفحات اجتماعی:
@jaryan_tv1
👥 اولین #مناظره گفتمانی
📺 قسمت پنجاه و هشتم برنامه تلویزیونی جریان
🔹
👤 بیژن عبدالکریمی؛ استاد دانشگاه و پژوهشگر فلسفه
👤 شهریار زرشناس؛ استاد دانشگاه و پژوهشگر فلسفه
🔸
✍️ موضوع مناظره:
راه حل مشکلات کشور چیست؟ آرمانگرایی انقلابی یا شبه مدرنیته
🔹
پنجشنبه ۲۸ دی | ساعت ۲۳:۳۰ | شبکه یک سیما
🔻
🆔 نشانی ما در صفحات اجتماعی:
@jaryan_tv1
هو
لطفا این جملات رو بخونید و بهم بگید با خوانش اول، گرفتار ابهام شدید، یا خیر؟☺️
#ویرایش
اینم هدیه دوستانی که بریده قبلی رو خوندن.
#زیست_طنز
2.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
⚡️#شعرخوانی
📌 توبه نامه
🔸 خودروساز گرامی التوبه😳😅
عسل خوردن تو صف ثبت نام خودرو با هزار امید وآرزو خیلی شیرینه😋
صد میلیون دانه پاشیدیم....التوبه🤗
👤 ابوالقاسم سیفی
#خودروساز #خودرو #ثبت_نام #صف #حماس #فلسطین #اسرائیل #قدس #طوفان_الاقصی #انتفاضه #شکست_غیر_قابل_ترمیم
💭 نوشجان، اولین انجمن شعر اینجوری در جهان
🇮🇷 @nooshejan_tanz 🔨
هو
"مادریت، محصوریت نیست"
(محصوریت همان محصور بودن است و برای قلمبهترشدن آنطوری نوشتمش، مادریت را هم برای سلمبهتر شدن)
مثلا خود من دیروز حضور اجتماعی یک ساعته را تجربه کردم. دختر ۱۹ ماههام را گذاشتم توی کالسکه و از بغل دیوار راه افتادیم به سمت جامعه در مرکز شهر. از کوچه که خارج شدم باید کالسکه را از وسط بلوار رد میکردم، چون بیشتر جامعه شهر ما آنور خیابان است. به همین خاطر مجبور شدم از بغل ماشینهای پارکشده و دوبله و سوبله پارک شده آنقدر کالسکهروی کنم تا به یک بریدگی موتورسیکلت برسم و بعدش به جامعه دست پیدا کنم. اما حضور اجتماعی فقط اونجاش که وقتی رسیدم آنور خیابان، باید کالسکه پرنده میداشتم برای راهیابی به پیادهرو. به همین خاطر باز هم در امتداد پیاده رو و از بغل ماشینهای کج و کوله پارک شده راه افتادم تا آن لا لوها سوراخ امیدی پیدا کنم که محل عبور کاسکه داشته باشد. در نهایت هم در انتهای جامعه دیدم که شهرداری کمی سرکیسه را شل کرده و یک سطح شیبدار ساخته تا ملت کمتر ارواح نزدیکانش را به هم پیوند بدهند. از آنجاییکه موتورسیکلت بر کالسکه حقتقدم دارد چون کویر موتور روی موتورش یک کلاه ایمنی هدیه میدهد و نیروموتور از آن هم بهتر است و چنان قسطهای بلندمدتی بر موتورش میبندد که کسی عمرا دیگر ایرانخودرو را نگاه کند، یک موتور از آن گت و گندههای خفن با رنگ تیفانی(رنگی که نه سبز است نه زرد است و نه آبی و قطعا بین زرد و سبز و آبیست) ، چسبانده بود به سطح شیبدار. اینجای حضور اجتماعیم دیدم فحش چاره است. پس زیرلبی شروع کردم به تعریف و تمجید از خانواده و شیوه تربیتی و فرهنگ اجتماعی صاحب موتورسیکلت.
من چون معتقد بودم نباید کم بیاورم و همه این موانع شهری و فرهنگی میخواهند همتم را آزمایش کنند، کالسکه را بلند کردم و روی سنگفرش پیادهرو فرودش آوردم. بعد توی اجتماع گشتیم تا شش جفت جوراب مارکدار نانوی بیبو و دو زیرپیراهن آستیندار سفید نخی خنک بدونپرز با قیمت قبل تورم ۵۰درصد پیدا کنیم. در واقع دنبال درب و داغانترین مغازهها میگشتم ته مجبور نباشم هزینه اجاره، دکور، برق چراغهای بیشمار، شلوار جرخورده صاحبمغازه، خالکوبی عقاب زیر چانه شاگردمغازه و سایر امورات قرتیبازی را بدهم. در نهایت هم توانستم یک و نیمبرابر قیمت پارسال همان هدایای پارسال را برای تمام مردهای خانواده نو کنم. و این گفته فروشنده را به جان خریدم که "اینا از پارسال مونده دیگه کسی آستبندار نمیپوشه."
در برگشت به سمت خانه -چون درست که وظیفهای ندارم برای پخت و پز و شست و شور، اما باید نهار میپختم برای اهل منزل- عینا همان ماجراهای رفت تکرار شد. میبینید زندگی چقدر تکراری و یکنواخت است؟ آن وقت ما آدمها هی غر میزنیم انگار قرار است هزار سال عمر کنیم. ولی از آنجا که من حق حضور اجتماعی دارم و تسلیم عرفهای اشتباه و قوانین خودساخته دستوپاگیر نمیشوم، یک نزاع خیابانی جمعوجور راه انداختم در راستای "نگا نکن من زنم، تو دهنت میزنم". وقتی داشتم از بغل ماشینها میگذشتم تا به بریدگی برسم، مردی سرش را از شیشه بیرون آورد: "خوب از پیادهرو برو". مشکلش تین بود که من ۲۳ثانیه پشت ابوقراضهاش نگه داشته بودم و او فرصت طلایی یک پارک دوبل را در رقابت با ماشین عقبی از دست داده بود. کالسکه را درست کنار شیشه ماشینش نگه داشتم، چرخیدم و زل زدم توی چشمهاش. "منتظر نصیحت جنابعالی بودم." قبل از آنکه ساکن پایان جمله را بگذارم، مرد با کمر صاف تکیه داده بود به پشتی صندلی و دو دستی فرمان را گرفته بود بود و مستقیم جلو را نگاه میکرد. مرد هم مردهای قدیم. یک عربدهای یک "ضعیفه برو بشین تو خونتی" یک هفتتیری. اوه، بله هفتتیر برای آمریکا بود. هیچ. میبینید که من تلاشم را برای حضور پررنگ اجتماعی کردم اما خود اجتماع مقاومت میکرد.
#مادری
هو
سلام یگانه عشق زندگیام ( امیدوارم در شروع قلبت نایستد و فکر نکنی رمز جدید کارتت را میخواهم. بله، فهمیدم عوضش کردی. ایرادی ندارد. حالا مگر جز فضای خالی بیکران چه بود آن تو؟)
عزیز دلم روزت مبارک.
از آنجاکه شما همیشه سخت کار میکنی و کمتر در خانه پیدایت میشود -وقتی هم در خانه هستی در جلسات برخط و برونخط گرم گفتگویی و همزمان لمس صفحهکلید گوشی لبها و سبیلهایت را میجوی تا لبخندت گشاد نشود و ما فکر نکنیم آن تو خیلی هم خوش میگذرد- بهتر دیدم تا این نامه را ضمیمه هدیه کنم. چون دوست باید آینه دوست باشد و هدیه نباید فقط مادی باشد.
عزیرم! جورابهای روز مرد را با عشق برایت خریدهام، لطفا آنها را پشت در و زیر مبل ننداز. لطفا توپشان نکن و در کفشهایت نچپان، میدانم توانایی خیس کردن و ریختن دو تا قطره مایع دستشویی و سی ثانیه چنگزدنشان را نداری، اما لااقل بندازشان توی سبد رختهای چرک. ( سبد رخت چرک همان سبد سوراخ سوراخ سبز گوشه رختکن است). مهربانهمسرم! من برای پیدا کردن جوراب پنبهای که توی کفش بوی ته مینیبوس در مردادماه نگیرد و پاهایت داغ نکند و زرتی شستت بیرون نزند، بیست مغازه را میگردم. لطفا جورابهای نشستهات را پشت پشتی خانه فک و فامیل قایمنکن و وقتی یادت رفت برشان داری، صبحها آنقدر آن کشوهای روغننخورده جیرجیرکی را پی جوراب باز و بسته نکن.
آقای مهربانم! لطفا توی تقویمت نکاه کن-میدانم، میدانم که تا خرخره توی کار فرو رفتهای- و هفتهای یک ساعت زمان بگذار تا غرغرهای من را بشنوی. من از بس جملات "بذار خورشید شروع به کار کنه بعد تو شروع کن" ، "بذار برسم بعد شروع کن" ، "امروز جمعهس شروع نکن" ، "الان اگه شروع کنی من خوابم میبره بعد ناراحت میشی" ، "حداقل از روز عقدمون شروع نکن" را شنیدهام، دچار افتغر شدهام.
جانانم! منظورم جای نان نیست، اصلا همان همسرجان! لطفا از توی کوچه و خیابان سگ و گربههای دست و پاشکسته و دماغ آویزان و مفنگی و گر و مرغ و خروسهای تیرخورده را دست نگیر و نیاورشان خانه. اینجا باغوحش و خانه سالمندان حیوانات و مرکز نگهداری از بیسرپرستهای بدبخت نیست و ما جزو گروه "پدرسگ فحش نیست" نیستیم. اگر هم باشد من سرپرستش هستم، پس لطفا قبل چشم تو چشم شدن با حیوانات مذکور و قبل آنکه بفهمی "چشاش خیلی ناز و معصومه" با مدیریت یک تماس بگیر. چون من نمیتوانم ورود بچه گربه به کفشم و خورده شدن برگ گلها توسط پرندگان عصبی و بیمادر را تحمل کنم.
آقایی! این یکی دیگر استیکر لازم دارد تا کمی حال و هوایش عوض شود. امیدوارم حالت تهوع نگرفته باشی، کاش از اول گفته بودم یک ورق انداسترون بخری و بعد نامه را ادامه بدهی. بله، آقای گوگولیام، جمعه روز خانوادهست. پس اینقدر با ذرهبین دنبال پیچ و مهرههای شل نگرد و اینقدر صدای آن دریل وامانده را و پشت بندش جاروبرقی را در نیاور. لطفا وقتی پیچهای شل تمام شد، پیچهای سفت را برای هفته بعد شل نکن. آن پیچهایی که از توی لوازم برقی در میآوری و به کلکسیون جعبهابزار اضافه میکنی را با خودت ببر تعمیرگاه شاید هزینه تعمیر وسایل کمتر شود و مجبور نشویم از خرج دندانپزشکیمان بزنیم و مشت مشت ژلوفن بریزیم توی معدهمان.
دیگر هیچ ملالی نیست جز دوری شما
چرا راستی یک ملال هست. "غذای نونی داریم، گفتم که همیشه خدا وایکینگها به کارتت حمله کردهاند"
#روزپدرمبارک
#جوراب
#جانانجایناننیست