eitaa logo
تابلو🖌 یادداشت‌های یک نویسنده دون‌پایه
368 دنبال‌کننده
375 عکس
35 ویدیو
2 فایل
🟢خودم را جا کرده‌ام میان نویسنده‌های مدرسه "مبنا" 🟢برای ارتباط با من: @Shirin_Hezarjaribi
مشاهده در ایتا
دانلود
2.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
⚡️ 📌 توبه نامه 🔸 خودروساز گرامی التوبه😳😅 عسل خوردن تو‌‌ ‌صف ثبت نام خودرو با ‌هزار امید وآرزو خیلی شیرینه😋 صد میلیون دانه پاشیدیم....التوبه🤗 👤 ابوالقاسم سیفی 💭 نوش‌جان، اولین انجمن شعر اینجوری در جهان 🇮🇷 @nooshejan_tanz 🔨
هو "مادریت، محصوریت نیست" (محصوریت همان محصور بودن است و برای قلمبه‌ترشدن آنطوری نوشتمش، مادریت را هم برای سلمبه‌تر شدن) مثلا خود من دیروز حضور اجتماعی یک ساعته را تجربه کردم. دختر ۱۹ ماهه‌ام را گذاشتم توی کالسکه و از بغل دیوار راه افتادیم به سمت جامعه در مرکز شهر. از کوچه که خارج شدم باید کالسکه را از وسط بلوار رد می‌کردم، چون بیشتر جامعه شهر ما آن‌ور خیابان است. به همین خاطر مجبور شدم از بغل ماشین‌های پارک‌شده و دوبله و سوبله پارک شده آنقدر کالسکه‌روی کنم تا به یک بریدگی موتورسیکلت برسم و بعدش به جامعه دست پیدا کنم. اما حضور اجتماعی فقط اونجاش که وقتی رسیدم آنور خیابان، باید کالسکه پرنده می‌داشتم برای راهیابی به پیاده‌رو. به همین خاطر باز هم در امتداد پیاده رو و از بغل ماشینهای کج و کوله پارک شده راه افتادم تا آن لا لوها سوراخ امیدی پیدا کنم که محل عبور کاسکه داشته باشد. در نهایت هم در انتهای جامعه دیدم که شهرداری کمی سرکیسه را شل کرده و یک سطح شیبدار ساخته تا ملت کمتر ارواح نزدیکانش را به هم پیوند بدهند. از آنجاییکه موتورسیکلت بر کالسکه حق‌تقدم دارد چون کویر موتور روی موتورش یک کلاه ایمنی هدیه می‌دهد و نیروموتور از آن هم بهتر است و چنان قسط‌های بلندمدتی بر موتورش می‌بندد که کسی عمرا دیگر ایرانخودرو را نگاه کند، یک موتور از آن گت و گنده‌های خفن با رنگ تیفانی(رنگی که نه سبز است نه زرد است و نه آبی و قطعا بین زرد و سبز و آبیست) ، چسبانده بود به سطح شیبدار. اینجای حضور اجتماعیم دیدم فحش چاره است. پس زیرلبی شروع کردم به تعریف و تمجید از خانواده و شیوه تربیتی و فرهنگ اجتماعی صاحب موتورسیکلت. من چون معتقد بودم نباید کم بیاورم و همه این موانع شهری و فرهنگی می‌خواهند همتم را آزمایش کنند، کالسکه را بلند کردم و روی سنگفرش پیاده‌رو فرودش آوردم. بعد توی اجتماع گشتیم تا شش جفت جوراب مارک‌دار نانوی بی‌بو و دو زیرپیراهن آستین‌دار سفید نخی خنک بدون‌پرز با قیمت قبل تورم ۵۰درصد پیدا کنیم. در واقع دنبال درب و داغان‌ترین مغازه‌ها می‌گشتم ته مجبور نباشم هزینه اجاره، دکور، برق چراغ‌های بیشمار، شلوار جرخورده صاحب‌مغازه، خالکوبی عقاب زیر چانه شاگردمغازه و سایر امورات قرتی‌بازی را بدهم. در نهایت هم توانستم یک و نیم‌برابر قیمت پارسال همان هدایای پارسال را برای تمام مردهای خانواده نو کنم. و این گفته فروشنده را به جان خریدم که "اینا از پارسال مونده دیگه کسی آستبن‌دار نمی‌پوشه." در برگشت به سمت خانه -چون درست که وظیفه‌ای ندارم برای پخت و پز و شست و شور، اما باید نهار می‌پختم برای اهل منزل- عینا همان ماجراهای رفت تکرار شد. می‌بینید زندگی چقدر تکراری و یکنواخت است؟ آن وقت ما آدمها هی غر می‌زنیم انگار قرار است هزار سال عمر کنیم. ولی از آنجا که من حق حضور اجتماعی دارم و تسلیم عرف‌های اشتباه و قوانین خودساخته دست‌وپاگیر نمی‌شوم، یک نزاع خیابانی جمع‌و‌جور راه انداختم در راستای "نگا نکن من زنم، تو دهنت می‌زنم". وقتی داشتم از بغل ماشینها می‌گذشتم تا به بریدگی برسم، مردی سرش را از شیشه بیرون آورد: "خوب از پیاده‌رو برو". مشکلش تین بود که من ۲۳ثانیه پشت ابوقراضه‌اش نگه داشته بودم و او فرصت طلایی یک پارک دوبل را در رقابت با ماشین عقبی از دست داده بود. کالسکه را درست کنار شیشه ماشینش نگه داشتم، چرخیدم و زل زدم توی چشمهاش. "منتظر نصیحت جنابعالی بودم." قبل از آنکه ساکن پایان جمله را بگذارم، مرد با کمر صاف تکیه داده بود به پشتی صندلی و دو دستی فرمان را گرفته بود بود و مستقیم جلو را نگاه می‌کرد. مرد هم مردهای قدیم. یک عربده‌ای یک "ضعیفه برو بشین تو خونتی" یک هفت‌تیری. اوه، بله هفت‌تیر برای آمریکا بود. هیچ. می‌بینید که من تلاشم را برای حضور پررنگ اجتماعی کردم اما خود اجتماع مقاومت می‌کرد.
هو سلام یگانه عشق زندگی‌ام ( امیدوارم در شروع قلبت نایستد و فکر نکنی رمز جدید کارتت را می‌خواهم. بله، فهمیدم عوضش کردی. ایرادی ندارد. حالا مگر جز فضای خالی بیکران چه بود آن تو؟) عزیز دلم روزت مبارک. از آنجاکه شما همیشه سخت کار می‌کنی و کمتر در خانه پیدایت می‌شود -وقتی هم در خانه هستی در جلسات برخط و برون‌خط گرم گفتگویی و همزمان لمس صفحه‌کلید گوشی لبها و سبیل‌هایت را می‌جوی تا لبخندت گشاد نشود و ما فکر نکنیم آن تو خیلی هم خوش می‌گذرد- بهتر دیدم تا این نامه را ضمیمه هدیه کنم. چون دوست باید آینه دوست باشد و هدیه نباید فقط مادی باشد. عزیرم! جوراب‌های روز مرد را با عشق برایت خریده‌ام، لطفا آنها را پشت در و زیر مبل ننداز. لطفا توپشان نکن و در کفش‌هایت نچپان، می‌دانم توانایی خیس کردن و ریختن دو تا قطره مایع دستشویی و سی ثانیه چنگ‌زدنشان را نداری، اما لااقل بندازشان توی سبد رخت‌های چرک. ( سبد رخت چرک همان سبد سوراخ سوراخ سبز گوشه رختکن است). مهربان‌همسرم! من برای پیدا کردن جوراب پنبه‌ای که توی کفش بوی ته مینی‌بوس در مردادماه نگیرد و پاهایت داغ نکند و زرتی شستت بیرون نزند، بیست مغازه را می‌گردم. لطفا جوراب‌های نشسته‌ات را پشت پشتی خانه فک و فامیل قایم‌نکن و وقتی یادت رفت برشان داری، صبح‌ها آنقدر آن کشوهای روغن‌نخورده جیرجیرکی را پی جوراب باز و بسته نکن. آقای مهربانم! لطفا توی تقویمت نکاه کن-می‌دانم، می‌دانم که تا خرخره توی کار فرو رفته‌ای- و هفته‌ای یک ساعت زمان بگذار تا غرغرهای من را بشنوی. من از بس جملات "بذار خورشید شروع به کار کنه بعد تو شروع کن" ، "بذار برسم بعد شروع کن" ، "امروز جمعه‌س شروع نکن" ، "الان اگه شروع کنی من خوابم می‌بره بعد ناراحت می‌شی" ، "حداقل از روز عقدمون شروع نکن" را شنیده‌ام، دچار افت‌غر شده‌ام. جانانم! منظورم جای نان نیست، اصلا همان همسرجان! لطفا از توی کوچه و خیابان سگ و گربه‌های دست و پاشکسته و دماغ آویزان و مفنگی و گر و مرغ و خروس‌های تیرخورده را دست نگیر و نیاورشان خانه. اینجا باغ‌وحش و خانه سالمندان حیوانات و مرکز نگهداری از بی‌سرپرست‌های بدبخت نیست و ما جزو گروه "پدرسگ فحش نیست" نیستیم. اگر هم باشد من سرپرستش هستم، پس لطفا قبل چشم تو چشم شدن با حیوانات مذکور و قبل آنکه بفهمی "چشاش خیلی ناز و معصومه" با مدیریت یک تماس بگیر. چون من نمی‌توانم ورود بچه گربه به کفشم و خورده شدن برگ گلها توسط پرندگان عصبی و بی‌مادر را تحمل کنم. آقایی! این یکی دیگر استیکر لازم دارد تا کمی حال و هوایش عوض شود. امیدوارم حالت تهوع نگرفته باشی، کاش از اول گفته بودم یک ورق انداسترون بخری و بعد نامه را ادامه بدهی. بله، آقای گوگولی‌ام، جمعه روز خانواده‌ست. پس اینقدر با ذره‌بین دنبال پیچ‌ و مهره‌های شل نگرد و اینقدر صدای آن دریل وامانده را و پشت بندش جاروبرقی را در نیاور. لطفا وقتی پیچ‌های شل تمام شد، پیچ‌های سفت را برای هفته بعد شل نکن. آن پیچ‌هایی که از توی لوازم برقی در می‌آوری و به کلکسیون جعبه‌ابزار اضافه می‌کنی را با خودت ببر تعمیرگاه شاید هزینه تعمیر وسایل کمتر شود و مجبور نشویم از خرج دندانپزشکی‌مان بزنیم و مشت مشت ژلوفن بریزیم توی معده‌مان. دیگر هیچ ملالی نیست جز دوری شما چرا راستی یک ملال هست. "غذای نونی داریم، گفتم که همیشه خدا وایکینگ‌ها به کارتت حمله کرده‌اند"
هدایت شده از چیمه🌙
. همین دیشب داشتم با دوستم از سرخوردگی‌هایم در نشر داستان‌هایی که می‌نویسم حرف می‌زدم. مقدار تخیل نوشته‌هایم بالاست و روآورده‌ام به ژانرنویسی‌. می‌دانم سلیقه نوجوان‌های امروزی همین سبک است. فانتزی دوست دارند، اما ناشرها زیربار سرمایه‌گذاری نمی‌روند و آن مدل‌های تکراری و نصیحت‌گو را می‌پسندند. لپ‌تاپم شده قبرستانی از ایده و نوشته‌هایی که اجازه انتشار ندارند اما باز می‌نویسم و تعداد سنگ قبرها را زیاد می‌کنم. چند روز قبل نماینده یکی از نشرهای متعهد تماس گرفت و بهم پیشنهاد نوشتن کارهای تکراری مذهبی داد. وقتی از تخیل و تفاوت صحبت کردم دمش را گذاشت روی کولش و رفت حاجی‌حاجی مکه. دوستم می‌گوید اول راهم و باید حرفشان را گوش بدهم و از همین راه شروع کنم اما من نمی‌توانم مدلی که دوست ندارم مدلی که مطمئنم نوجوان ارتباط نمی‌گیرد بنویسم. من برای نوجوان می‌نویسم نه بزرگسال‌هایی که داستان را ابزار تربیتی خودشان می‌بینند. دیشب با همین سرخوردگی‌ها و ناامیدی‌هایم خوابیدم. خواب دیدم کتاب نوجوانم توی حرم امام رضا گم شده و هرچقدر می‌گردم پیداش نمی‌کنم. خواب مشوش و بی‌دروپیکری بود. فقط سرگردانی و حیرانی من حقیقت داشت. بی‌تکلیفی نویسنده‌ای که نه خودش را توی نشرهای مذهبی پیدا می‌کند، نه جایی در نشرهای غیرمذهبی دارد. امروز صبح که از خواب بیدار شدم شیرین هزارجریبی برایم عکس دخترش را فرستاده بود. کوثر که کلاس ششم است توی حلقه دوستانش نشسته بود و برایشان از «خیمه ماهتابی» می‌گفت. به قول نفیسه مرشدزاده: «هرچقدر هم دنیای ما مدرن و پیشرفته شود اما برای تبلیغ کتاب‌هایمان به معرفی آدم‌ها نیاز داریم. اینکه کسی کتاب را بخواند و توی گوش آدم دیگری بگوید تو هم باید بخوانی و حس تازه‌ای تجربه‌ کنی.» حالا همین دخترهای کوچک شمالی شده‌اند مبلغ‌های عزیزمن. مخاطبینی که تفاوت را می‌بیند و به دلشان می‌نشیند. @chiiiiimeh .
هو این فیلم سه ساعته را امروز تماشا کردم. روایت تلاش جمعی دانشمندان فیزیک برای ساخت بمب هسته‌ای با پشتیبانی ارتش و دولت آمریکا. اوپنهایمر شاهد خارج شدن دو بمب از سایت اتمی آمریکا در ایالت نیومکزیکوست و چند روز بعد شاهد جشن و شادی مردم از موفقیت بمب در ژاپن. روایتی که درد و رنج روحی سازنده بمب را به تصویر می‌کشد و درباره جزغاله‌شدگان، فقط عدد و رقم ارائه می‌دهد بی یک عکس یا یک اسم ژاپنی. فکر می‌کردی در ژاپن خوک‌ها یا گوسفندها سوخته‌اند یا درختان آتش گرفته‌اند.
هو ایستاده‌ام لبه بام یک برج. آن‌پایین تاریک است. نگاهم هرچه کش می‌آید، ته دره دیده نمی‌شود. می‌چرخم به سمت بام. صاف است و روشن. می‌خواهم فاصله بگیرم از لبه که پایم سر می‌خورد یا گیر می‌کند به چیزی، تعادلم را از دست می‌دهم و طاق باز پرت می‌شوم در سیاهی. چشمم را باز می‌کنم. عقربه‌های ساعت دیده نمی‌شوند. "سقوط" من را یاد این خواب تکراری می‌اندازد. به همان اندازه که وقتی از خواب می‌پرم، می‌ترسم دوباره چشمم را ببندم، از خواندن نوشته "کامو" هم وحشت داشتم. من مجبور بودم رمان را بخوانم. که دستم بیاید توی مغز این نویسنده فرانسوی چه می‌گذشته. که تعمیمش بدهم به مغز دسته‌ای از آدمهای دوران کامو. شاید بیشترشان. که بفهمم آنچه حالا داریم و جهان مخروبه‌ای که تحویل‌ گرفته‌ایم، چطور به این روز افتاده. شاید چون تناقض‌های دنیا، آنقدر ملال‌آورند که افتاده‌ایم پی پیداکردن ریشه‌ها. مثل زیستن که مجبورمان می‌کند بخوابیم. "سقوط" داستان آدمی‌ست آرمانی. بالای قله ایده‌آل‌های آدم‌بودن. دست‌گیر، مهربان، محترم، بخشنده، حرفه‌ای. لابد همان آدمی که در دبستان به‌مان می‌گفتند :"در اروپا مسلمان دیدم و اسلام ندیدم و در شرق، اسلام دیدم و مسلمان، نه." این آدم یعنی "ژان بابتیست" دارد داستانش را تعریف می‌کند. او درباره ذهنیت پشت کردار و روابطش می‌گوید. درباره اینکه چرا بعضی آدم‌ها در دنیای مدرن، دست نابیناها را در خیابان می‌گیرند و چرا در مترو جایشان را به زنهای حامله می‌دهند. درباره اینکه، چرا طرفداران سوسیالیسم، در خانه‌شان را قفل نمی‌کنند و آدمهای میهن‌دوست چرا داوطلبانه به آفریقا می‌روند تا در مستعمرات از کشورشان دفاع کنند. من بیش از همه، نظرات راوی را درباره "آزادی" دوست داشتم. انگار دارد امروز ما را تعریف می‌کند. کلمه آزادی؛ خیال‌انگیز، خوش‌عطر، لطیف و شفاف است و ژان‌بابتیست دره سیاه پشت این کلمه سبز روشن را نشان می‌دهد. آن هم در کجا؟ در پاریس، در عروس شهرهای اروپا. زیر برج ایفل، توی کافه‌های ساحل رود سن. راوی، داستانش را برای یک دوست تعریف می‌کند، به همین دلیل جاهای زیادی در داستان با ضمایر دوم‌شخص مواجهیم. کل داستان در پنج گپ دوستانه یک‌طرفه پیش می‌رود. دوستی که می‌شنود اما هیچ‌گاه گفتگو نمی‌کند، یعنی ما کلامی را از زبان خودش نمی‌شنویم. به نظر می‌رسد این تک‌گویی بیرونی در واقع روشی‌ست که کامو انتخاب کرده تا بوسیله آن ما را متقاعد کند، "همه در اروپا مثل هم‌اند." چون ظاهرا دوست عزیز، زیاد هم از طرزفکر شخصیت اول متعجب نیست. سقوط، بعد "بیگانه" دومین اثری بود که از آلبرکامو می‌خواندم. همانقدر که بعد بیگانه، به خاطر پوچی جاری در کلام و رفتار شخصیت اصلی تا سالها سراغ بقیه کتابهایش نرفتم، روز بعد از تمام شدن "سقوط" پی بهترین ترجمه "طاعون" می‌گشتم و فکر می‌کنم، خواندن آثار ابن نویسنده راهی‌ست به شناخت جهان. پی‌نوشت: پنجاه و یکمین کتاب ۴۰۲
ورامین هم برف اومد😍😍😍😍😍😍
هو یک طنز خنده‌دار سر‌حا‌ل‌کن. طنزی که تلاش کرده کمتر تلخ باشد و اگر دارد نیش و کنایه می‌زند هم کمتر جانب انصاف را کنار بگذارد و در عین حال نزند به جاده خاکی و خنده را فدا نکند. در انتخاب اسامی و شیوه روایت همچنان که سعدی را به وضوح الگو قرار داده، آشنایی زدایی دارد و بر عکس جمله قبلی‌ام زده به جاده خاکی. پی‌نوشت :و روزی زنی که خیال می‌کرد نویسنده است می‌خواست کتابی را معرفی کند- چون بارها حین خواندن کتاب مذکور، داشت از زور خنده اهالی خانه را بیدار می‌کرد، خودش را به نویسنده بدهکار می‌دید- و هرچه گشت یادش نیامد در دوره طنز یادشان داده بودند کتاب را چطور معرفی کنند یا نه. دید نه. آنجا فقط یادشان دادند مسخره‌بازی و شوت‌گیری در بیاورند و کتابهای ساخته و پرداخته ذهن بیمارشان را معرفی کنند و یادشان نرود لابلای معرفی کتاب، یک نماینده مجلسی، وزیری، وکیلی، خودروسازی، خودروسازی، آن یکی خودروسازی، آن واردکننده خودرو و خلاصه یک آدم شیادی را به باد فحش و ناسزا بگیرند. واقعا پی‌نوشت:این کتاب را شبهای تبدار سارا به پایان رساند. دخترم را بعد استامینوفن تاب می‌دادم و می‌زدم حکایت بعدی. می‌خندیدم و تازه با همین خنده‌ها یادم می‌آمد چقدر نفس کم دارم.