eitaa logo
تابلو🖌 یادداشت‌های یک نویسنده دون‌پایه
368 دنبال‌کننده
375 عکس
35 ویدیو
2 فایل
🟢خودم را جا کرده‌ام میان نویسنده‌های مدرسه "مبنا" 🟢برای ارتباط با من: @Shirin_Hezarjaribi
مشاهده در ایتا
دانلود
شايد يك روز كه حالم بهتر بود از پدربزرگم نوشتم، شايد همين متن را كامل كردم.
ای که صدای خندهات با صفا دوا بودن گلا تو دست شما رفتی که یک یار صمیمی کم شه؟ پر زدی تا عشق قدیمی کم شه؟ خورده به قلب شیشه ایت چرا سنگ؟ پاشو بابا دلم برات شده تنگ بابابزرگ خوبه كه آقا باشه برا دو سه تا نسل، بابا باشه آی پیرمرد دستهای سرماییت کو؟ آخ بابا اکبر قوری چاییت کو؟ یک دفعه ای گذاشتی رفتی کجا؟ بوی برنجت نمیاد پس چرا؟ پاشو دیگه دم دمای اذونه چند روز دیگه سمنو پزونه تو که تو سینه داشتی رنج و دردی چرا بازم بنفشه دم نکردی؟ طلوع پاییزی ماه آذر شده غروب سردٍ بابا اکبر
ميومد و همه برنامه هاشو برا مامانم ريز به ريز مي گفت. صب رفتم چاپخونه كارتوناي چارگلو سفارش دادم، رفتم مولوي نايلون خريدم، رفتم١٣ آبان دواهاي مامانتو گرفتم، رفتم بازار از عباس خامنه اي، چايي گرفتم...
صداش مي پيچه تو گوشم
من هیچ وقت لذت داشتن پدربزرگ و مادربزرگ، و به دنبالش، حسرت از دست دادنشان را نچشیده‌ام. من نمی‌فهمم سوز دل یک نوه داغدار را من در ختم مادربزرگم فقط ذوق داشتم که از بابا یک دویست تومانی بگیرم و با مهدیه برویم چهار تا آلوچه بخریم و حالش را ببریم. وقتی هم که مامان، مادرش را از دست داد، فقط صدای گرفته‌اش و گریه‌ای که در آغوش منِ ۷ ساله کرد را فهمیدم. من نمی‌فهمم پدربزرگی که سر عقد، گردنبندی انداخته گردن نوه‌اش، داغش چه جوری‌ست. اولین بار است دارم خودافشایی می‌کنم و به جای اینکه بگویم "من را در غم خود شریک بدانید"، می‌گویم: "غم بزرگت، از تصور و درک من خارج است. خدا صبر بزرگ برایت بفرستد"
تو بالاخره رسیدی به کتابا همهبدو بدوهای امروز فدای سرت
به نـام خــدای مهربـــان 《پشت صحنه مبنا》 چیزی که در تصویر می‌بینید "مبنا"ست؛ "مبنا" به روایت تصویر. ما در مبنا حدود ۵۰ نفر هستیم. امروز ظهر به صورت مجازی، در یک جلسه دورهم جمع شدیم و دیداری تازه کردیم و درباره مبنا، اتفاقات قدیمی و رویدادهای تازه‌اش حرف زدیم...
هدایت شده از چیمه🌙
. هفته قبل با دوستم دوتایی رفته بودیم کافه. دوستم پرسید: «تا کی می‌خوای وقتت رو تو کارهای اجرایی تلف کنی؟!» گفتم: «واقعا نمی‌دونم.» کفِ روی لته‌اش را هم‌زد و گفت: «بچسب به نوشتن. چند سال دیگه به حرف الانم می‌رسی.» بعد از همکارانش در مجموعه فرهنگی دیگری گفت. از نقص‌ها و ظلم‌هایی که به مرور مثل دُمَل‌چرکی بیرون زده بود و آزارش می‌داد. حرف‌هایش را گوش می‌دادم و همکارانم را یکی‌یکی از ذهن می‌گذراندم. آدم‌هایی که روز و شب‌مان یکی شده و یاد ندارم کمتر از گل بهم چیزی گفته باشند. امروز با هم جلسه کاری داشتیم، بزرگترین جلسه مبنایی. اعضای تمام دپارتمان‌ها آمده بودند برای دورهمی. توی گزارشی که یکی از مدیران مجموعه داد، گفت که سال ۱۴۰۰ هم‌مسیر شده‌ایم. برایشان تایپ کردم‌: «پس چرا من حس می‌کنم سالهاست باهم هستیم. خیلی بیشتر از این حرف‌ها. مطمئنید؟!» دقایق پایانی جلسه داشتم توی آشپزخانه سالاد درست می‌کردم و به صحبت‌هایشان گوش می‌دادم. یک... دو... سه... را گفتند و عکس دسته‌جمعی گرفتیم. جلسه که تمام شد از دور به عکس نگاه کردم. جزئیات زیادی به چشمم آمد اما بیشتر از همه به نظرم عکس قشنگ‌ِروشنی گرفته بودیم. کاش آن‌روز در جواب ملامت دوستم با جدیت می‌گفتم: «دل کندن از این قاب خیلی سختتر از اتفاقی است که در مجموعه‌های فرهنگی دیگر می‌افتد. تکه‌ای از این قاب بودن می‌ارزد به کمتر نوشتن.» .
این👆🏻 را فاطمه نوشته‌ و من گریه کرده‌ام. چقدر تیممان را دوست دارم. شاعر می‌فرماید: این تیم شیرانه😅