eitaa logo
تابلو🖌 یادداشت‌های یک نویسنده دون‌پایه
367 دنبال‌کننده
374 عکس
35 ویدیو
2 فایل
🟢خودم را جا کرده‌ام میان نویسنده‌های مدرسه "مبنا" 🟢برای ارتباط با من: @Shirin_Hezarjaribi
مشاهده در ایتا
دانلود
هو شنبه دو هفته قبل، دم ظهر من حجمی آدم‌گونه بودم که هر روانشناسی اسمش را می‌گذاشت: تجسم ناامیدی. بله، شنبه بود. تاریخش را یادم نیست و نمی‌خواهم ردش را در تقویم جستجو کنم. سیبل بودم و آدمهایی که دور و نزدیک می‌شناختمشان در پرتاب مسابقه گذاشته بودند. مغز و قلبم را نشان رفته بودند اما در نهایت زانوهام شل شد و آن حجم انسانی فروریخت. خودخوری می‌کردم. چقدر ترکیب خوبی‌ست. موریانه شده بودم و اسکلت خودم را دندان‌دندان می‌زدم. خودخوری می‌کردم. نیاز به تایید کوچکی داشتم که دست بردارم. اسپری حشره‌کشی که موریانه‌ها را نابود کند با یک پیس. اسپری حشره‌کش خوشایند نیست، اما من با یک کلمه دروغین هم دلخوش می‌شدم. نیود و ظاهرا چسبیده بودم به دری فولادی، ته یک کوچه بی‌چراغ در شبی سرد. بعد از ظهر آنقدر ضعیف شده بودم که داد بکشم و دهانم را اژدهاوار برای هر که نزدیک است باز کنم. تنها شدم. زباله‌گردی بودم که تا کمر خم شده توی سیاهی سطل و فکر می‌کند؛ کاش می‌شد از اول شروع کرد، کاش راهی بود و کاش بیشتر دویده بود در راهی که دوستش می‌داشت. شب همه‌چیز علنی بود. زنی که نشسته میان انبوه کتابها، یک لیوان پر از مداد و خودکار گذاشته روی نهارخوری، دسته‌دسته کاغذ چیده توی طبقات، ایده‌هاش را شماره‌گذاشته برای روز موعود و روز موعود نیامده، رفته. برای اولین بار خودم را در خواب دیدم، توی همین شهر. قبلش همیشه خواب‌هام ورامین بود انگار مانده باشم آنجا. توی خواب کنار رودخانه قدم می‌زنم، هیچ شبیه رودخانه واقعی نیست. ساحلش سیمانی‌ست و بی‌انتها. کشیده شده تا بینهایت. برمی‌گردم، پشتم از سایه شاخه‌های درهم‌رفته درختان تاریک است. انگار که رودخانه از درختان سرچشمه گرفته. خواب را نشانه‌ای می‌گیرم برای ادامه راه، تا بینهایتی،که رود کشیده شده بود و من تازه اولش بودم.رو به رو روشن بود، سفید بود. حتی ساحل سیمانی سفید می‌نمود عین برگه‌های کاغذ. خواستم که نشانه‌ای خوب باشد، نشانه‌ای خودساخته برای اینکه همچنان بدوم. برای آنکه آتش بیندازم به جان موریانه‌ها و خودم دوباره از خاکسترشان متولد شوم. شعاری، کلیشه‌ای، چندباره از نو شروع کردم. نویی که از اول نیست و ادامه همان قبل است.
هو شبکه امید، پایین پویاست. دست سارا خورده به کنترل و کانال یک پله سقوط کرده. یک صحنه طولانی، اعضای یک خانواده مشاعره می‌کنند و کارگردان ما را نشانده تا ته مشاعره را ببینیم. از اول تا تهش را. شعرها، تکراری و دیالوگ‌ها اعصاب‌خرد‌کن و نگاههای بازیگرهای عاشق به‌هم مسخره به تمام معنا. با این مزخرفات قرار است نوجوان را پای محتوای رسانه ملی نگه دارند؟ پی‌نوشت: تصویری از رنج مضاعف: خانه بمبیده و صحنه توهین‌آمیز سریال
رویداد بین‌المللی رفح، به زبانِ خودمونی، قراره شنونده و بیننده‌ی روایتِ سفرِ اربعینِ شما باشه. حتماً از لحظه‌ای که تصمیم گرفتید عازم پیاده‌روی اربعین بشید، ماجراها داشتید! از اینکه چطور طلبیده شدید، چطور دقیقه‌نود پاسپورت به دستتون رسید، چطور راهی شدید، تو مسیر با چه کسایی آشنا شدید و چه چیزایی براتون جالب بوده... و تفاوت این رویداد با بقیه رویدادها اینه که لازم نیست حتماً در پیاده‌روی اربعین شرکت کنید! حتی اگر عازمِ کربلا و سفر اربعین نیستید، می‌تونید دلنوشته یا داستان کوتاه، عکس یا صوت برامون بفرستید. راحت و بی تکلّف، به زبانِ عکس یا کلمات، برامون از سفرِ اربعینت بگو رفیق. :) راستی، به بقیه رفقات هم این رویداد رو معرفی کن. شاید شما برگزیده‌ی این رویداد باشید.🌻 🔗 Www.rafahevent.com ‌📲 +989911322471 🆔 @rafahevent
آنکه مانده، جدا افتاده یا آنکه رفته؟
هو داستان پردرد اما دوست‌داشتنی. از نیمه‌های کتاب به شخصیت‌پردازی فکر می‌کردم. به اینکه چطور می‌شه زنی رو خلق کرد که بچه‌شو رها می‌کنه و می‌ره پی درس و کار و پیشرفت؟ اما خاکستریه، نه سیاه. یه کم تیره هست اما دل مخاطب هم براش مچاله می‌شه. ان‌شاالله درباره این کتاب می‌نویسم. الان فقط دوست داشتم بهتون بگم این روزا چی می‌خوندم😍
هو بهترین دوست آدم می‌تواند یک "روز" باشد. روزی معمولی، پر از روزمرگی. روزی که آدم وسط دویدن‌های تکراری به فهم جدیدی می‌رسد. این روزها آدم را بلند می‌کنند، مثل رفیقی که دست رفیقش را می‌گیرد و لبخند می‌زند و چشمهایش را لحظه‌‌ای می‌بندد.
کوثر در کربلا، مشغول خدمت به زائران مریم و ملک دوستای کربلایی کوثر هستن😍😍
سلام می‌شه نصفه‌شبی برای حل مشکلی دعا کنید؟ خیلی زیاد مدیونتون می‌شم🙏🙏
من همیشه بعد از اون ثانیه‌های لذت‌دار، خودمو با این حرفهای محمدحسن شهسواری آروم می‌کنم👇👇👇👇
هدایت شده از چیمه🌙
. محمدحسن شهسواری در روایت صدویک‌ دلیل برای زنده‌ماندن گفته است: «من هم شنیده‌ام کسانی هستند که از نوشتن لذت می‌برند. من اما هر روز ساعت پنج در حالیکه بدترین فحش‌ها را به خودم می‌دهم، بلند می‌شوم. نیم ساعت ورزش می‌کنم، نیم ساعت دیگر هم معطل می‌کنم، تا دیرتر برسم پشت میز‌. می‌میرم می‌میرم می‌میرم تا بنشینم‌. بعد لحظه‌ای فرا می‌رسد که سهم آن روزت تمام شده‌، سه ثانیه فقط سه ثانیه لذتی چنان عظیم تنت را مسخر می‌کند که نزدیک است استخوان‌هایت خرد شود. از ثانیه چهارم اضطراب فردا تو را حصار می‌کند. من هر روز برای رسیدن به آن سه ثانیه از خواب بلند می‌شوم.» @chiiiiimeh .