وضعیت:
کیف کمری کوهنوردی، چادر سورمهای سفری، دمپایی پلاستیکی سبز با گل بابونه خرکی!
در حال صحبت الفینگلیش با رفیق نجفی.
ماذا فی مکان، هذا ما؟
#طریق
هو
ویت مع میت
Wheat with meat
#حلیم
#الفینگلیش
در گفتگو با نجفیها
هو
رفتم سفر، بیبچهها و همسرم، تک. اولین بار بعد ۱۵ سال همه چیز را رها کردم. اما، ترسیدم به بقیه بگویم. زنبودن و مادربودن یعنی مطابق کلیشهها رفتار کن اگر نه، ما با تو نیستیم. من توی این زن بودن میتوانم، کودکم را از ۹ماهگی رها کنم، شیشه شیرخشک و لباس و پوشکش را صبح به صبح بچپانم توی ساک و بچه خواب را تحویل مادربزرگش بدهم و بروم پی هدف نوجوانیام. پزشک بشوم یا معلم یا هرچه جامعه از شنیدن اسمش کیف کند. میتوانم ۱۱ ساعت بچه چند ماههام را با شیشهشیرخشک و چند قطره دیفن هیدرامین بخوابانم توی بغل پدرش و بروم آرایشگاه. بعد موهای هایلایتشده پروتئنشدهام را بریزم دورم و ملکهوار بنشینم توی مهمانی و همه کیف کنند از زنبودنم.
من نشستم توی خانهام، سالهای سال. شاید اگر مامان نزدیک بود طور دیگری پیش میرفت، اما نبود. کارم توی خانه بود و هر پیشنهاد بیرونی را رد میکردم. دلیل اولم همیشه بچهها بودند. کوثر دوساله بود که فوقلیسانس قبول شدم. از خانه تا دانشگاهم، ۳ ساعت راه بود. هفتهای دو روز ۵ صبح میرفتم و شب برمیگشتم. آن روز که دیدم نمیتوانم ادامه بدهم، قبل تاریکی هوا رسیده بودم خانه. خیلی وقتها با اساتید حرف میزدم و از بچهام میگفتم و قبول میکردند که ننشینم سر کلاسشان. وقتی رسیدم، کوثر توی مهمانی خانه یکی از اقوام بود. موهای بلند طلاییاش ریخته بودند دورش و صورتش شکلاتی بود و لباسهایش عوض نشده بودند. آنطوری نبود که بچههای مادردار هستند. از فرداش نرفتم. از تلاش انصراف دادم.
اولین بار بعد ۱۵ سال، خواستم رها کنم همهچیز را. همسرم قبول کرد. مسئلهای نداشت، گفت که میتواند سه روز بچهها رانگه دارد. کاش فقط خودمان بودیم. خودمان یعنی خانواده پنج نفرهمان. اما همه ما در خانوادههای بزرگتری زندگی میکنیم. خانوادههایی که سنشان بیشتر است و زنبودن را خلاصه میکنند در کلیشهها. مادر همسرم شب قبل سفر خبر را میشنود. واکنشش شبیه آن است که من جرمی مرتکب شدهام. "به شما هم میگن زن؟" کاردی به بلندی شمشیر میشکافدم. من پزشک نیستم و معلم نیستم و هرچه که بقیه میخواهند نیستم، پس باید بمانم توی خانه، کنار بچههام و اگر لازم بود یک وقتهایی توی آرایشگاه خودم را شبیه زنهای هنرمند باسلیقه کنم.
از خانواده خودم هم پنهان میکنم. اما مامان میفهمد. "نگفتی سارا غصه میخوره؟" چیزی نمیگویم. خنجر دیگریست از زنهای اطرافم.
یک ماه و چند روز است که دویدهام، بیوقفه. سفر بودهام با بچهها، بیهمسرم. همسرم رفته سفر، من ماندهام خانه با دوتا کوچکها. سارا تمام روزها با "بابا کجاس" بیدار شده و سر هر سفرهای برای پدرش قاشق و چنگال جدا کرده. سارا خودش را زده و صورت زهرا را ناخن کشیده، سارا بابایش را میخواسته. تحمل کردهام، بازی کردهایم، رفتهایم پیادهروی، دوچرخهسواری، بستنیفروشی. یک روز تمام را نشستهام توی نمازخانه فرودگاه یا توی ترمینال سلام، پی سارا دویدهام. پروازمانساعت ۱۱ شب است و سارا نقنقیست و فقط پلهبرقی حالش را خوب میکند. پلهها را بالا و پایین کردهایم تا وقت بگذرد و سارا کمتر جیغ بکشد. وقتی داریم از خرطومی میگذریم تا سوار هواپیما بشویم، سارا دیگر نمیتواند راه برود. دستهاش را دور پاهام حلقه میکند. سارا و ساک را بغل میکنم و از زهرا میخواهم دنبالمان بیاید. میرویم نجف، سارا باباش را دیده و من حالا در نیمه شب پر از صدای کولر مضیف ابونور، وقت دارم تمرینهای هنرجوهام را بخوانم. کپسول کافئیندار چهارم را باز میکنم و با آبمعدنی هواپیمایی وارش فرو میدهمش.
از عراق تنها بر نمیگردیم. دو مهمان هم داریم. حالا خانه من مضیف است و من آن زن عراقی که باید صبحانه و نهار و شام بدهد و حواسش به لباسشویی باشد. در خود زن ایرانی را هم دارم، باید برنامه تفریح مهمانان را هم بچینیم. روزها جنگل و دریا و شبها تا اذان خواندن تمرین هنرجوها و نوشتن.
بعد این همه و بعد ۱۵ سال میخواهم کمی تنها باشم. با خودم هرچه آیه و روایت بلدم را مرور میکنم. خودم را با زنهای دیگر مقایسه میکنم. با زنهایی که میشناسمشان از دور و ازنزدیک، هیچکدامشان به قدر یک ماهه من برای زندگی ندویدهاند، دست کم من ندیدهام. برای من زیادی بوده و حالا که در دین مخالفتی نمیبینم، پام را محکم میگذارم زمین. بعد حرفهایی که شنیدهام و قضاوتهایی که شدهام، میخواهم کلیشه نباشم. میخواهم نفس بکشم.
بارها گوشیام را باز میکنم و عکسها و فیلمهای بچههام را میبینم. توی خیابان، لباسها را اندازهشان میکنم اما پشیمان نمیشوم. شبها را نخوابیدهام و امروز میل شدیدی داشتم که دختری دو ساله را توی حرم بغل کنم اما پشیمان نیستم از آنچه انجام دادهام.
#سفر
#تجربه
هدایت شده از مجلهٔ مدام
مدامِ دو؛ سفر
#سفر_مدام
با آثاری از (به ترتیب حروف الفبا):
#فرامرز_پارسی
#محمد_جوان_الماسی
#مارال_جوانبخت
#شبیه_عباس_خان
#رامبد_خانلری
#علی_خدایی
#آزاده_رباطجزی
#امیرمحمد_رضایی
#حنانه_سلطانی
#سعیده_سهرابیفر
#سمیه_شاکریان
#منصور_ضابطیان
#لادن_عظیمی
#کوثر_علیپور
#عطیه_عیار_دولابی
#مسعود_فروتن
#نعیمهسادات_کاظمی #منصوره_مصطفیزاده
#حدیثه_میراحمدی #طاهرهسادات_موسوی #سعادت_حسن_منتو
#آلمودنا_سانچز
#جوآن_فرانک #آلخاندرو_کارتاجنا
مدام؛ یک ماجرای دنبالهدار | @modaam_magazine
هدایت شده از طنزیم
1.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
سلطان کنسل کردن نشستهای خبری کی بودی تو؟
در پی کنسل شدن نشست خبری پزشکیان با رسانههای بین المللی در نیویورک
🧠ایده: محمدحسین صادقی
📽تدوینگر: محمدحسین قدرتی
🔴 نسخه با کیفیت بالاتر این کلیپ را از کانال کش ماست در آپارات ببینید:
🌐https://aparat.com/v/wdsta09
🔺طنزیم🔺
طنزیم| @tanzym_ir