هو
موضوع صحبتمان "زندگی در زمان حال" بود و هر چه فکر میکنم یادم نمی آید چطور رسیدیم به این موضوع. سعی کردم سخنرانی نکنم و اجازه بدهم حرف بزند، اما مطئنم جاهایی داشته توی مغزش به مادر حرافش بدو بیراه میگفته. حالا گیرم بدوبیراهش سوسولبازی بوده و در حد خانواده خودمان. مهم نیست چه میگفتیم، این روزها ما دائم حرف میزنیم، از مدرسه از فوتبال، از سیاست، از دوست خوب، از بزرگ شدن از استعمار حتی. وقت من در طول روز بیشتر از همهمتعلق است به کوثر، کوثر که پا گذاشته به دنیای ناشناخته نوجوانی و هر روز باید با یک عالمه چیز سروکله بزند. چیزهایی که از نظر من چرت و پرت است و بچهبازی و از نظر خودش شبیه حمله اتمی. فکر میکنم همه هنر مادر بودنم این است که چندسالی برگردم به عقب و سعی کنم زن عاقلی نباشم و کمتر وراجی کنم.او بیشتر وقتها دلش میخواهد فقط حرف بزند و تهش بگوید: "مامان فقط میخواستم اینارو بهت بگم" . گاهی آنچه میگوید، آنقدر عذابآور است که فکر میکنم حق دارند مادرانی که تنبیه میکنند، داد میکشند، قهر میکنند. اینجور وقتها توی مغز من غوغاست برای اینکه خودم را کنترل کنم، برای اینکه از خودم نرانمش. پیش هم میآید که دلش بخواهد بشنود، اطلاعات بگیرد، درباره روابط بینالملل مثلا، درباره تاریخ معاصر یا درباره قوانین فیزیک اما به هر حال بیشتر زبان کوثر میچرخد و گوش ما.
#خونمون
#نوجوانی
@tablo11
✍ نویسندهها با کلمات تصویر میسازند.
هو
طرح پایان دادن به دغدغه کتابهای نیمهتمام رسید به " خوشههای خشم" با ترجمه ابتدایی شاهرخ مسکوب که هر خطش خراشیست آرام و زجرآور بر روح آدم. کاش دیرتر میرسیدم به اینجای برنامه.
#کتابخوانی
#ترجمه
@tablo11
✍نویسندهها با کلمات تصویر می سازند.
هو
طاقچه را باز کردم که کوری را بخرم. پنج شش ترجمه را کمی بالا و پایین کردم و در نهایت بیهیچ دلیلی اولی را انتخاب کردم چون به نظرم وقتی بعضی آدمهای خاص ترجمه نکرده باشند، دیگر فرقی ندارد چه کسی ترجمه کرده. رفتم به لینک پرداخت و بعد از وارد کردن اطلاعات کارت بانکی، صبر کردم تا پیام حاوی رمز به گوشی ارسال شود. انگار بانک منتظر درخواست من نشسته بود، رمز را وارد کردم و گزینه پرداخت را زدم. طی همه این مراحل فکر میکردم؛ که بد نبود اگر همزمان نسخه صوتی را هم میخریدم و چندباری هم به سرم زد که از تخفیفهای روز مبادا برای خرید استفاده کنم. اما خیلی به این دومین فکر اهمیت ندادم چون واقعا ۳۵ هزار تومان ارزشش را نداشت. گفته بودم که گزینه پرداخت را لمس کردم؟ بله لمس کردم و بانک باز هم منتظر بود و یک پیام توی یک جعبه قرمز ظاهر شد که میگفت موجودی حسابم کافی نیست. آبروریزی بزرگی بود البته اگر بانک از خیالات من باخبر بود.
چند روز پیش هم دختری کنار خیابان بساط کرده بود و کتابهاش را با تخفیف میفروخت، ایستادم و کمی کوری را نگاه کردم و بعد راهم را کشیدم و رفتم. مطمئنم اگر کسی فیلمم را میگرفت، میتوانست قسم بخورد هیچ وقت داستان و رمان نخواندهام، از بس که بیتفاوت ایستادم و بیتفاوت رفتم. آن روز چشمم به کتابها بود و خودم کنار بچهها توی ماشین و البته کارت بانکی هم همراهم نبود.
حالا دوبار برای کوری تلاش کردهام اما نشده، توی یادآوریهای امروزم نوشتهام " خرید کوری" و از آنجا که مطمئنم خدا پول کتاب را میرساند آنهم حالا که اشتیاقم را دیده، شک ندارم خودش شرایط خرید را جور میکند. برای همین هم، پایان رویداد خرید را روی ساعت ۳و نیم بعد از ظهر تنظیم کردم. چون حسابش را کردم که با وجود تمام مشغله عصر باید چند صفحه از کتاب را هم بخوانم.
دقایقی قبل آنکه گوشی هشدار ده دقیقه مانده به پایان رویداد را به صدا در بیاورد، رودربایستی را گذاشتم کنار و به بدهکارم گفتم: کی پول منو میدی؟ چشمهایش را گرد کرد و انگار قرار نبوده هیچ وقت پول مردم را بدهد، گفت: پولتو؟ من مثل تمام طلبکارهای عالم گفتم: بله، پولمو میخوام. کشش ندهم، گفت: تا آخر هفته حتما میدم و من هرچند مطمئن بودم آنقدرها قاطع نبودهام که او همین الان کارت به کارت کند گفتم: همین امروز لازمش دارم.
بعد این گفتگو، هر بار پیامرسان را باز کردم و دوستانم را دیدم که در حالتهای مختلف با کوری عکس گرفتهاند، رفتم توی لاک خودم، مثل همکلاسی دخترم که مادرش نتوانسته بود به جشن نوشتن "مادر" برسد.
حالا توی رختخوابم و به نظر میرسد امروز روز مبادا بوده در حالیکه ظاهرش فقط ۲۶ آذر ۱۴۰۱ است.
راستی مادر همکلاسی دخترم توانست مرخصی بگیرد و به اواخر جشن رسید.
#حلقه_کتاب_مبنا
#تنها_کتاب_نخون
#باکتاب_قد_بکش
#کوری
#خرید_کتاب
@tablo11
✍نویسندهها با کلمات تصویر میسازند.
هو
- وای، تو که دوباره حاملهای!
- اینو آوردی دیگه نیاریا
- وای چه حوصلهای داری
- وای بازم که دختر شد
- عیبی نداره نهضت ادامه داره، چارمی شاید پسر شد
- خوب شما توانشو دارین، خونه هم که دارین، باید بیارین دیگه
- خوبه که سالمی میتونی، من که همه جام درد میکنه
- بازم بیاریا
- ایشالا چارمی پسره
- مگه چته که نمیتونی بازم بیاری
- پس کی نسل شیعه رو زیاد کنه؟
- پس حرف رهبر چی؟
چقدر حرف میزنیم؟ چقدر برای دیگران ایده داریم، چقدر فکر میکنیم همه چیز را با فرغون خالی کردهاند توی مغز ما، چقدر متنفرم از همه آنها که درباره زندگی دیگران نظر می دهند. چقدر دلم میخواهد بگویم از نظرم همه آنها که در یک سال و چند ماه گذشته جملات بالا را توی صورتم گفتهاند، بی شعورند. حیف که نمیتوانم.
#بیشعوری
هو
برای سهشنبه برنامه دقیق و سختی ریخته بودم. چهار صبح بیدار شوم و تا ظهر تمام کارهام تمام شود. دوشنبه شب، وقتی رفته بودم سر ستارهها با کوثر و زهرا چک و چانه بزنم، سارا سر گذاشت به جیغ. آن دو تا بلند و بلند اعتراض میکردند که "من کمک به مادر داشتم" ، "من دسشوییممو نگه نداشتم" و چیزهای دیگری و سارا توی بغل پدرش بیوقفه جیغ بنفش میکشید. جیغ بنفش یعنی ترسناک، تا حالا توی درمانگاه بچهای را دیدهاید موقع آمپول زدن؟ بچهای که خرکشش کردهاند تا تخت تزریقات. سارا همانطوری بود. نفهمیدم کجاهای برگه جسبیده به یخچال را ستاره زدم و مداد نوکیم را انداختم روی میز و سارا بغل گرفتم. تب داشت و دماغش آویزان بود. کنار خودم خواباندمش و تا سپیده صبح هزار بار شیرش دادم که درواقع پستانک بود. نماز صبحم را کنار سفره صبحانه بچهها خوردم و برگشتم کنار سارا. باز هم شیر دادم و گذاشتمش روی پاهام تا بخوابد. یادم رفت بگویم که جای صبحانه، دو و نیم سیسی شربت سرماخوردگی را چکاندم ته حلقش. خوابآور است. هشت شده بود به گمانم که شروع کرددم به خواندن تمرینهای هنرجوها. تا اذان ظهر با شکم خالی یا شیر دادم یا تکان دادم و تمرین خواندم. انگار ذهنم را خواند، بیدار شد. فکر کرده بودم بروم و چیزی بارکنم تا دخترها و همسرم که از مدرسه برمیگردند، بخورند. شیر دادم گذاشتمش زمین کنار اسباب بازی ها اما زد به گریه، بغلش کردم، آرام گرفت. دوباره زمین این بار با آپشن تلویزیون. توانستم بروم دستشویی و همراه گریههای خفیف برنج خیس کنم. کدو سبزها را که میشستم باز بچهای را کشان کشان برده بودند روی تخت تزریقات. بغلش کردم و اشکهاش را پاک کردم و بوسیدم و "مامان فدات شه" و این بار روروئک را از جعبه اسرار رو کردم. روروئک و تلویزیون، رفتم به آشپزخانه، کدوهارا گذاشتم توی کاسه پلاستیکی و چاقو اره ای را هم انداختم تویش و یک پارچه را برداشتم و دویدم، من را که دید ساکت شد. پارچه قانون خانه ماست برای هر کاری که روی فرش انجام میشود. بچهها نبودند اما خدایشان که بود. خدا ببخشدم، مجبور شدم تکهای کدوسبز بدهم دستش. دعا دعا کردم کشاورز خوش انصافی پرورشش داده باشد و پوستش پر سم نباشد. دستم به کدوها بود و سرو چشم و دهان و حنجره ام بازیگر سیرک بودند، از نوع کاملا نابلدش. کدوها را که ریختم توی قابلمه و روغن و نمک و زردچوبه ریختم و درش را گذاشتم فقط یک دست داشتم. سارا از اینکه توی بغلم باشد راضی بود، یعنی گریه نمی کرد. همینجاهای روز و کارها بودم که گریهام گرفت. دستی که سارا را گرفته بود، از سرشانه می سوخت و میتوانستم کشیدگی رگهارا حس کنم، تمریتها تمام نشده بود، قابلمه برنج چهارنفرهمان از شیربرنج شب قبل، کثیف بود، کدوها منتظر همزدن بودند و عقربهها میدویدند. زیر لب گفتم: خدایا دیگه خسته شدم و همانطور که گونهها و لب و چانه ام از آبی زلال خیس میشدند به ذهنم آمد که از چه چیزی خستهشده ام؟ از کار؟ از بچهها؟ از این غربت زورکی بیهمهچیز؟ نفهمیده بودم هنووز که سارا دست کشید روی گونهام و من یک آن دست کشیدم از خستهشدن، نگاهش کردم و احتمالا اگر فیلمم را بر میداشتند مطمئنا صحنهای عاشقانه بود نگاهم. فکر کردم سارا فهمیده گریه کردهام، با همان دستش صورتم را هل داد به سمت دیگری و گوشوارهام را کشید. خندیدم محکم بغلش کردم و گفتم: نه تورو خدا گوشواره نه
#مادری
#خونمون
@tablo11
✍نویسندهها با کلمات تصویر میسازند.