تَبْتیل . . 🇵🇸🇮🇷
. #خاطره_دیدار_رهبری #قسمت_اول روزی که سعادت دیدار رویِ ماه از نزدیک برایم مهیا شد.... آن روز، هیچ ن
#خاطره_دیدار_رهبری
#قسمت_دوم
تمام خستگیهای دیروز ، تمام بیحوصلگیها ، یکباره جایشان را به شوقی عجیب داد.
از همان لحظه دیگر دل توی دلم نبود.
آن شب، شبِ عجیبی بود.
خواب؟ اصلاً نمیآمد.
هر بار که چشمهایم را میبستم، تصویر فردا در ذهنم زنده میشد.
ساعتها را نگاه میکردم و با خودم فکر میکردم فردا چه حسی خواهد داشت؛ آن لحظهای که وارد حسینیه میشویم، آن لحظهای که چشمهایمان به آقا میافتد…
شب آرام میگذشت اما دل من آرام نمیگرفت.
انگار پرندهای در سینهام بیوقفه بال میزد.
صبح دیدار رسید.
وقتی وارد حسینیه شدیم، حال و هوای فضا فرق داشت.
سکوتی آرام و محترم در سالن جریان داشت؛ سکوتی که از انتظار پر بود.
جایی نشستم که دیدم خوب باشد.
و بعد تصمیم گرفتم از همان لحظه تا آمدن آقا، حتی یک ثانیه از این فضا را از دست ندهم.
روی دو زانو نشستم.
#ادامه_دارد
17.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
قشنگترین فیلمِ کوتاه عمرم رو دیدم
@tabtil101
Mohsen Chavoshi Hasbi Allah.mp3
زمان:
حجم:
11.3M
بغض چگونه میخوری
یاد بده به ما علیع ..
«اَلصَّبْرُ يُعَقِّبُ خَيْراً، فَاصْبِرُوا تَظْفُرُوا»
عاقبتِ صبر خیر است، پس صبر کنید تا پیروز شوید.
- امام صادق(ع) -
بحارالانوار، ج۷۱، ص۹۶
@tabtil101
قربون قد و بالاتون برم آقاجان
تنها ۹ روز بعد از این عکس ها بود که دیگه شما رو روی این زمین نداشتیم
این زمینی که رنگ خون زیاد دیده و منتظر منتقمِ تمام این خون هاست
آقا جان می گن ۲۹ فروردین ۱۳۱۸ شما به این زمین اومدی و امروز تولدتونه
تولدت مبارک آقاجون
اما من آرزومه، روزی که به همراه بهترین خلق روی زمین به زمین برمی گردی رو بهت تبریک بگم
تولد مجدد تمام خلقت!
و پایان تمام انتظارها!
آقاجان خدارو سپاس می گم بابت اینکه در بازه حیات شما تونستم نفس بکشم
و یک روزگاری که چیزی برای ارائه به خدا ندارم
به تنها داشتهی احتمالا کل زندگیم که دوست داشتن شماست افتخار کنم
دوست داشتنی که اگر می تونستم تمام هست و نیست خودم رو فدا می کردم که بتونم شما رو داشته باشم
آقاجانم تولدتون مبارک
3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
در قالبِ یک بیت، نگنجد غمِ دوریت
این دردِ فـراگیـر،کران تا به کران است❤️🩹
@tabtil101
«جنگ، سفره ضیافت حق است که برگزیدگان خویش را بر آن مینشاند»
شهید سید مرتضی آوینی
@tabtil101
تَبْتیل . . 🇵🇸🇮🇷
#خاطره_دیدار_رهبری #قسمت_دوم تمام خستگیهای دیروز ، تمام بیحوصلگیها ، یکباره جایشان را به شوقی
#خاطره_دیدار_رهبری
#قسمت_سوم
دقایق میگذشتند و من همانطور
نشسته بودم.
یک ساعت کامل، روی همان دو زانو ماندم؛ بیآنکه جابهجا شوم.
حس میکردم اگر حتی لحظهای جایم را عوض کنم، شاید چیزی از آن لحظه ناب کم شود.
زیر دستم موکت آبی چهارخانهی حسینیه بود؛ همان موکت معروفی که سالها در تصویر دیدارها دیده بودیم.
بیاختیار دستم را آرام روی آن میکشیدم.
زِبری نرمِ تار و پودش زیر انگشتانم حس میشد و هر بار که دست میکشیدم، یک فکر در ذهنم تکرار میشد:
«باورم نمیشود…
من روی همین موکت نشستهام…
در همین حسینیه…»
همان موکتی که بارها در قاب تلویزیون دیده بودم، حالا زیر دستانم بود.
برایم عجیب و شیرین بود؛ مثل لمس کردن تکهای از یک خاطرهی جمعی.
فضای سالن آرام آرام پر از نگاههای منتظر شده بود.
و بعد… لحظهای رسید که سکوت شکل دیگری گرفت.
انگار موجی نامرئی از درِ سالن عبور کرد.
نگاهها یکباره به یک سمت چرخید.
آقا وارد شدند.
آن لحظه را هنوز هم دقیق به یاد دارم.
حضورشان چیزی فراتر از دیدن بود؛ نوعی وقار و آرامش که ناگهان در تمام فضا نشست.
دل آدم بیاختیار جمع میشد، صاف میشد، ساکت میشد.
آقا شروع به سخن گفتن کردند.
صدایشان آرام، شمرده و عمیق بود.
هر جمله مثل نوری نرم در دل آدم مینشست.
ما هم با تمام جان گوش میدادیم.
زمان در آن یک ساعت معنای دیگری داشت.
دقایق میگذشتند اما حس میکردم لحظهها کوتاهتر از آنند که بتوانند این حال را کامل در خود جا بدهند.
من همچنان روی همان دو زانو نشسته بودم؛
بیحرکت، با دلی که سرشار از احترام و شوق بود.
آن روز را بعدها که مرور کردم، فهمیدم این دیدار تنها یک دیدار نبود.
من درست بیستونه روز پیش از شهادت ایشان به این دیدار رفته بودم
#ادامه_دارد