و ستایش خدایى را که مى خواهم از او و به من عطا مى کند
و گرچه هرگاه او از من چیزی بخواهد بخل می ورزم...
پروردگارا با تو راز گویم
بوسیله دلى که جنایت به هلاکتش کشانده
مى خوانمت اى پروردگار من هراسان و خواهان و امیدوار و ترسان...
یا قدیم الاحسان...
کجاست پرده پوشى زیبایت ؟
کجاست گذشت بزرگت ؟
کجاست گشایش نزدیکت ؟
کجاست فریادرسى فوریت ؟
کجاست رحمت وسیعت ؟
کجاست عطاهاى برجسته ات ؟
کجاست بخششهاى دلچسبت ؟
کجاست نیکى هاى شایانت ؟
کجاست فضل عظیمت ؟
کجاست نعمت بزرگت ؟
کجاست احسان دیرینه ات ؟
کجاست کرمت ؟
اى کریم بدان (چه گفتم ) و به محمد و آل محمد مرا نجات ده...
منم که مهلتم دادى ولى من به خود نیامدم...
و بر من پوشاندى ولى من شرم نکردم...
و نافرمانیها کردم
و از حدّ گذراندم...
و از چشم خود مرا انداختى و من اعتنا نکردم...
خدایا درهنگام گناه که من نافرمانیت کردم
نه از باب این بود که پروردگاریت را منکر بودم...
و یا دستورت را سبک شمردم
و یا خود را در معرض کیفرت درآوردم
و یا تهدیدهاى تو را بى ارزش فرض کردم بلکه گناهى بود که پیش آمد
و نفس سرکش نیز آنرا آراست
و هواى نفس نیز چیره شد و بدبختى هم کمک کرد و پرده آویخته (پرده پوشى تو) هم مرا مغرور کرد
و در نتیجه تا آنجا که مى توانستم در نافرمانى و مخالفت تو کوشیدم...
اکنون کیست که از عذاب تو مرا نجات دهد
و از دست دشمنان در فرداى قیامت چه کسى خلاصم کند
و به ریسمان چه کسى چنگ زنم اگر تو رشته خود را از من قطع کنى...
به عزتت سوگند اگر برانیم من هرگز از در خانه ات برنخیزم...
و دست از تملق و چاپلوسیت برندارم...
چون شناسایى کرمت و رحمت وسیعت به دلم الهام شده ،
بنده به نزد چه کسى رود جز به درگاه مولایش...
و مخلوق به که پناهنده شود جز به خالقش...
سَیِّدى اَخْرِجْ حُبَّ الدُّنْیا مِنْ قَلْبى
اى آقاى من محبت دنیا را از دلم بیرون کن...
وَاَعِنّى بِالْبُکآءِ عَلى نَفْسى فَقَدْ اَفْنَیْتُ بِالتَّسْویفِ وَالاْمالِ عُمری
و یاریم ده به گریه کردن بر خویشتن زیرا که من عمرم را به امروز و فردا کردن و آرزوها گذراندم...