یه پسر بچه ی ۶ ساله ی با مزه دیدم تو خیابون، یهو مامانش صدا کرد حشمت بیا،
تا حالا یه حشمت ۶ ساله از نزدیک ندیده بودم.
دیدم این مشهد چرا هی بیقراری میکند ؛جای باران؛ سیل در این شهر جاری میکند دیر فهمیدم که او اندر فراق خادمش؛ عزم خود را جزم و دارد گریه زاری میکند 💔