تبسمت به یاران چه آتشی به دل زد
که سهم سائلی را به اغنیا بدادی
چه غم؟ خدا که کافیست برای مستمندان
اگرچه خُمس خود را ز ثروتت ندادی (؛
_عماد_
من را به آغوشت بکش اینک و احیا کن .
وگرنه به زودی از همه ی دنیا به ناچار خداحافظی میکنم...
پس از شبهای تلخ بیکسی صبح امیدی هست
مرا در اوج ناامید بودنها امیدی هست…
_جناب سیدی_
امیدوارم، اگرچه که جان رسیده به لب
به صبح میرسد این روزگارِ دائم شب!
_جناب سیدی_
عمری که فقط طی شد
عمری که فقط رد شد
ماییم و شب و آه و
تشویشِ “چه خواهد شد”
_جناب سیدی_
شب به شب از آتش خود شمع شدم برای تو
مباد چشم ناز تو به تار شب نه عادتی است
_عماد_