در نگاهت لعن و نفرین بر لبانت آفرین !
خود بگو معنای آن تحقیر و این تمجید چیست؟
_جناب ترکابادی_
مگر به قهر نگفتی که از تو بیزارم
چرا هنوز نگاهت محبت آمیز است ؟
_جناب ترکابادی_
چه هوایی … چه طلوعی!
جانم …
باید امروز حواسم باشد
که اگر قاصدکی را دیدم
آرزوهایم را
بدهم تا برساند به خدا …!
به خدایی که خودم میدانم!
نه خدایی که برایم از خشم
نه خدایی که برایم از قهر
نه خدایی که برایم ز غضب
ساختهاند!
به خدایی که خودم میدانم!
به خدایی که دلش پروانه ست …
و به مرغان مهاجر
هر سال راه را میگوید !
و به باران گفته ست
باغها تشنه شدند …!
و حواسش حتی
به دل نازک شب بو هم هست!
که مبادا که ترک بردارد …!
به خدایی که خودم میدانم
چه خدایی … جانم …!
_جناب سپهری_
زندگی نیست بجز عشق
بجز حرف محبت به کَسی
وَر نه هر خار و خَسی
زندگی کرده بَسی…
_جناب سپهری_
منم آن شاخه پیچیک که درون قلب داری
که تو آفتش بدانی و من آن نور امیدم...
_عماد_