دیگر از دنیا فقط من لحظه ای دیدار میخواهم
من اینم ! سخت تاریکم و اندک جرعه ای از ماه میخواهم
_عماد_
صحبت نماد چون شد هنر قلم به دستی
مثلی زده و گفته که هما فقط تو هستی
نکند منطق هستی باور ،که فقط هما تو هستی
بپذیرد این گذاره منطق خلق تو هستی
نشده قطره باران به یقین هستهی هستی
مگر ابری که بگیرد ز تو آن شراب مستی
نشده دانه ،درختی پر ثمر، به دست دستی
مگر او دست بگیرد ز تو ای نور دو هستی
من شنیدم به شبی در نجفت قبله ی مستی
که دلیل خلقت ما فقط ای علی تو هستی
و ز آن باز فرار تر علت عدم تو هستی
که اگر شی ببنید به دمی این شه هستی
به یقین رها شود او ز طریق خود و هستی
به عدم پس او شتابد که دلیل او تو هستی
_عماد_
نپرس از حال من خوب و بدم پیداست
که پیش یار خوبم من و غیر از آن طنین آه من برجاست
_عماد_
شنیده ای که عاشقان مریض پر تلاطم اند؟
شکر که عاشق نشدم فقط کمی تب دارم !
_امزک_
خب بعضی وقتا هم اینشکلیه دیگه
همه چی مطابق میل نیست
همه زورتو میزنی اما نمیشه ،شاید چون همه چیز رو نمیبینی ...یعنی منظورم اینه که دوربین دید تو داره یه مسیر رو صاف میبینه اما اگر دوربینو بیاری بالا و از یه زاویه دید خیلی بلند ببینی مانع های راهتو میبینی ...یا حتی شکستش رو
دره اش رو !
اون دوربین با زوایه بالا خداست
یهو یه کاری میکنه اشکت در بیاد اما خب نمیخواد زار زار گریه اتو بعد افتادن تو دره ببینه(؛
_مستند_
رفتن از پیش من و کندن جان کار تو نیست
گفتن از ترک و فراموش شدن ابدا مقصد و مأوای تو نیست!
_عماد_