سرگشته شبی راه گمم گشت ز خانه
سر را به دل سنگ نهفتم نه به شانه
دردی به سرم بود و نگاری به دلم بود
درد و غم گمگشته که باری دگرم بود
سر خورد به دیوار و به بالا که بیامد
درمانِ دلم بود، این سنگ حرم بود ؟
_مَه_
نشانت را که میپرسم من از مخلوق این دنیا
نشانت را چنان گفتند که بردی جمله دل ها را
چنین گفتند که تو دیدی زمان خلق آدم را
و در خواندن تو بگشودی ره ادریس رهبر را
و میگویند آتش را به دستور تو سد کردند
که بودی تو و دیدی تو خلیل الله اکبر را
و در ملکش سلیمانی به نام تو بنا کرده
تمام ادعایش را و هر برج و بنایش را
مرا گفتند که تو بودی زمان رزم جادو ها
به اذن تو هنر داده عصای رزم موسی را
و بعد از آن مسیحایی دمی از یا علی بگرفت
و جان داده به اذن تو دهانش خلق عالم را
و پیغمبر به معراجش شهادت میدهد آن دم
که چون الله بگشاید صدایش در صدایت را
و چون گفتند و چون گفتند ،من مبهوت بشنفتم
که وصف تو به رد کرده تمام ادعا ها را
_عماد_
دیشب از سیلاب اشکم قطره خونی می چکید
انعکاس خنجر ابروی تو چشم من را بد درید
عماد
در نهایت نمیتونی برای کسی دوست نداره بهت اعتماد کنه اعتماد ایجاد کنی !
نمیتونی برای کسی خودش میخواد ناراحت باشه شادی خلق کنی!
نمیشه برای کسی که شیفته تاریکی شده
نور هدیه ببری !
نمیشه به کسی به میل خودش توی تابوت خوابیده زندگی بخشید ...
تو آدم خوبی هستی ، خیلی خوب
ولی نمیتونی از آدما چیزی که نیستن بسازی (:
تلاشتو برای بهتر کردن دنیا متوقف نکن اما
برای کسی که طالبشه(:!
_عماد_
منم این بنده ی غمگین پر از حسرت و خسران
و تو هم مظهرنوری روشن از مهرت شبستان
_عماد_
ما ز شادی ها فراری در پی غم میدویدیم
ترس ما ذات غمش بود پس به آغوشش دویدیم
_عماد_