دیشب به خواب شیرین دیدم دمی نگاری
کاو کرده سوی من چون شیرین ترین نگاهی
گشاده لب بگویم جانم کجایی ای جان ؟
یارا گرفته قلبم از جور و سخت دوران
قبل از لبم دو چشمم آغاز قصه کردند
جاری نموده اشکی رسوای قصه کردند
گفتم میان گریه آقا دلم گرفته
گفتم که کس نفهمید این دل چرا گرفته
خندید با دو چشمش این چشم مست زیبا
آرام و پر تلاطم چون صخره ای به دریا
گفتم دعا کن ای دوست چشم تو نور دارد
در عرش او یقینا راهی به قرب دارد
دعای تو به حدسم برتر ز هر دعاییست
خواه پدر باشد او ، نور تو کبریاییست
بازش تبسمی کرد این یار خوب سیرت
گفت او به من یقینا کردم دعا برایت
پس او بخواند بر من شیرین ترین دعایی
نشنیده ام من اما از روی جهل و راعی
آخر به حس ختام لطف یقین تام شد
تبرک از صورتش این سر پر از آه شد
دیگر چه غم بماند در دل اگر تو باشی
خواهم بمانی ای جان حتی اگر نباشی
_عماد_
چشم من گردید و گردید و به سویش ایستاد
تو چه کردی قبله ی چشمم به سویت ایستاد؟
_عماد_
رفتنت داشت قراری با مرگ،موعد هجران رسید
آخرش این قصه هم اینجا به این پایان رسید (:
_عماد_
مستان در ميكده، دم از شمس و مولانا ميزنند…
فارغ از دولت عشق آن دو ، باده را نوش ميزنند
ولي من در گوشه ميخانه نشينم با ساقي خويش
گويم به ساقي ، فارغ از دولت عشق آنها
ساقيا باده ريز تا گويم از دو نرگس ناب يار
باده نوشيم و باده نوشيم تا شويم مست از عطر يار…
_یه تیکه از قلبم_
من که دیدم صخره مرمر اصابت کرده
با امواج این دریا
بگو هی تو که ای احمق فقط دستش
شده شانه در این موها
-فراری_
سر این کلاف غصه نشد باز دمی پیش کسی
حال من خوب نباشد چه بسا زمن نپرسیده کسی(:
_فراری_