مستان در ميكده، دم از شمس و مولانا ميزنند…
فارغ از دولت عشق آن دو ، باده را نوش ميزنند
ولي من در گوشه ميخانه نشينم با ساقي خويش
گويم به ساقي ، فارغ از دولت عشق آنها
ساقيا باده ريز تا گويم از دو نرگس ناب يار
باده نوشيم و باده نوشيم تا شويم مست از عطر يار…
_یه تیکه از قلبم_
من که دیدم صخره مرمر اصابت کرده
با امواج این دریا
بگو هی تو که ای احمق فقط دستش
شده شانه در این موها
-فراری_
سر این کلاف غصه نشد باز دمی پیش کسی
حال من خوب نباشد چه بسا زمن نپرسیده کسی(:
_فراری_
یه جا جناب شهریار میگه :
بی ثمر هر ساله در فکر بهارانم
چون بهاران میرسد با من خزانی میکند(:
زبان بی فایده ام تو را بدید و دم نزد
بگو که خوب دیده ای تو چشم عاشق مرا(:
_فراری_
که شبی من به تو دادم دل شوریده خود را
تو دمی حرمت این قلب نگه دار و بیا
_فراری_
دل من تنگ تر از هر چه بگویی شده است
گویی یک تُنگ مسی خانه ماهی شده است!
_فراری_
مس بی ربط به نظر میاد ولی خب واقعیتش اینه که تمام انگیزه ام مربوط به گفتن این بیت همنقدر بی ربط و آشفته اس😂