من خراباتیم از من سخن یار مخواه
گنگم از گنگ پریشان شده گفتار مخواه
_ امام خمینی_
ما كه جز وصل تو چيزي نخواستيم ز جهان
پس چرا دم از جدايي ميزني اي جانِ جان؟
مگر از چشمانم هربار نخواندي خواستنت را
تو خود مرهمي بر دل سوخته من..
تو خود شعري و من مصرع ناتمام توام
چاره من ،چاره تو، چاره ما ميشود وصل نهان…
_یه تیکه از قلبم_
کاش، از حلقه ی زلفت گرهی وا می شد
تا چو من، زاهد دل گمشده، رسوا می شد
_امام خمینی_
عشق و رسوایی و انگشت نمایی وملامت
همه سهل است تحمل نکنم بار جدایی
_ جناب سعدی_
شراب و باده و خم همگي بهانه است
خود به تنهايي مست گشتم از چشمانت
جرعه جرعه نوشيدم از جام چشمانت
تا كه گم گشتم ميان خمخانه چشمانت
_یه تیکه از قلبم_
پلک من ار به دمی به روی خود بسته شود
نقش ونگار صورتت به بوم دل بسته شود
_عماد_