ز گردش روزگار غم مخور اي جانِ جان
روزي من ز تو دور بودم و تو ز من
كدام يك مي پنداشت كه امروز وصال ما رسد
چرخ فلك ميچرخد همچون پيچش مويت
غم مخور كه روز شادي نزديك است جانِ من…
_یه تیکه از قلبم_
عهد کردم که نگویم شعر وهجو و نثرِتلخ
چه کنم شعله شعرم به نگاه تو گرفت ؟
تلخ تراز فنجان قهوه چای چشم تو نبود؟
چه کنم قافیه ها باز به چشم تو گرفت...
_عماد_
ندیدم من کسی را
چون که من بینم خودم را
از چه رو قصد نصحیت کرده ای
لیک ندیدی من را؟
_فراری_
غباری تیره همچون رعد و طوفان
نشسته بر تن و جان چند روزی
نمیدانم کجا گردم ؟ به کویش؟
نباشد جز در آنجا بوی دوری
_عماد_
تو را همچون بتی هر دم پرستیدم ولی انگار ،
که باید همچو ابراهیم تو را هم بشکنم روزی .
گر کسی گوید که بهر عشق بحر دل چرا شوریده و شیدا شود؟
تو جوابش ده که: اندر شوق بحر قطره بیآرام و ناپروا شود
_جناب مولوی_
ای کسی که همچو خونی در رگ بیجان من
تو نه آنی که توانم بگذرم از دیدنش ...
_عماد_