غباری تیره همچون رعد و طوفان
نشسته بر تن و جان چند روزی
نمیدانم کجا گردم ؟ به کویش؟
نباشد جز در آنجا بوی دوری
_عماد_
تو را همچون بتی هر دم پرستیدم ولی انگار ،
که باید همچو ابراهیم تو را هم بشکنم روزی .
گر کسی گوید که بهر عشق بحر دل چرا شوریده و شیدا شود؟
تو جوابش ده که: اندر شوق بحر قطره بیآرام و ناپروا شود
_جناب مولوی_
ای کسی که همچو خونی در رگ بیجان من
تو نه آنی که توانم بگذرم از دیدنش ...
_عماد_
لو أن المرتضى أبدى مُحَله
لکان الناس طُراً سُّجداً له
ومات الشافعی ولیس یدری
علیُ ربهُ أم ربه الله
ترجمه :اگر مرتضی مقام خودش رو آشکار کند
همه مردم در برابرش به سجده می افتند
زندگی شافعی تمام شد و نفهمید
علی خدای او بود یا الله
_شافعی !_
جگرم سوخت که آهم نرود تا جایی
و سپس این غم تو خاک مرا سوازنده
آتش روی دلم دود و شد رفت به چشم
که غمت سبب شد و روح مرا سوزانده
_عماد_
این حسین کیست
که عالم همه دیوانه اوست؟
این چه شمعی است
که جان ها همه پروانه اوست...؟
و اگر چشم تو برگشت زمن،
وقت پایان حیات است حسین
و اگر آمد به لبت خنده ز من،
موعد فتح بهشت است حسین(:
_عماد_