+..
هرچیزی که باهاش سر و کار داریم
همه باعث رشدمون میشوند
فقط یه شرط داره
اونم اینه که ما باور داشته باشیم که همینجور که داره سنمون بیشتر میشه خودمون هم بزرگ تر میشیم از نظر فکری و ..
فقط باید بلد باشیم که لحظات و ثانیه ها رو به محرکی برای رشدمون تبدیل کنیم
اونم وسیله اش فکر کردنه و از خدا خواستن
شاید بگی چی رو باید از خدا بخواهیم درباره این موضوع؟!
_خب چی باید بخوایم از خدا در باره این موضوع؟
+خواستن اینکه چشممون رو باز کنه
خواستن اینکه مسیر درست رو بزاره جلو پاهامان
واقعیت خیلی سخته،همه چی،زندگی کردن در هر مگان و زمان
هیچ جوره هم دلچسب و شیرین نمیشه جز با خواست خدا
به نظرم اگه هیچی هم نداریم از 《هر》نظری فقط خداست که به دادمون میرسه
همه اون ویژگی ها و خصلت هایی که توی وجودمونه برای اینه که به خدا برسیم
شرمنده سرتون رو درد آوردم ابن حرف ها صرفا حرف ها و نظر منه :)
_سر درد چیه ؟((:
خب در مجموع این پیام ها ...
خدا میفرماید که آقا من تو رو توی سختی آفریدم اصلا !
قطعا ویقینا که خلقنا الانسان فی کبد !
اصلا من وسط سختی آفریدن
چون هیچی مثل سختی نمیتونه رشدت بده ، نمیتونه یاد آوری کنه بهت که آقا تو
باید از اینجا بری که <<مرغ آن چمنی>>
هوم؟
زیر پات یک آتیشی روشن میکنن اشکت رو در میارن تو دنیا
چرا؟ که یاد بگیری بپری
آقا تو برای پریدن ساخته شدی ((:
اون وقته که وسط سختی وقتی حس کردی دیگه نمیتونی به خودت بیای ببینی چقدر رشد کردممممم
چقدر فکرام بزرگ شدددد
چقدر یاد گرفتم دنیا رو چجوری ببینم
چقد دنیا توی چشمم کوچیک شد!!
اینایی که گفتیم به معنای این نیست که حق نداریم توی سختی ودرد غمگین باشیم
نه ..این یک حق انسانیه ((:
اما ...
بهترین جمله ای توی کتاب ها راجع به این قضیه خوندم این بود
توی هری پاتر ...دامبلدور در حالی که هری پدرش در اومده پدرخوانده اش کشته شده بهترین رفیقاش زخمی و درب داغونن کلی فکت دارک راجع به خودش فهمیده داره گریه میکنه
بهش میگه...هری اینکه داری درد میکشی نشون میده هنوز انسانی ((((:
اینکه درد میکشی نشون میده انسانی و داری رشد میکنی
خب؟(:
آه و صد حیف که رفتی و ندیدم قد و بالای تو را
در کشاش و نبردم به خدا با دگران عمر گذشت
و نفهمیدم و از دست بدادم نفس گرم تو را
وهمین دو روزعمرم به پی روی تو بودنم گذشت
چه خوشا مشکینِ مویم که بگردد به تمنا
سرد و بی رنگ خوشا عمر که غرق تو گذشت
_عماد_
دیگران چون بروند از نظر از دل بروند
تو چنان در دل من رفته که جان در بدنی
_جناب سعدی_
آشفتگی این دل در محضر روی تو
از موی پریشان بود در اوج و نوک نیزه
لرزیدن خط من هنگام سرودن ها
از پیچش سنگی بود دور و بر این نیزه
_عماد_
حالا پیویت که گفتم بذار اینجا هم اعلام کنم که امروز تولد یک نازدونه از پرنسس های خداس 🎀✨