جان هر زندهدلی زنده به جانی دگرست
سخن اهل حقیقت ز زبانی دگرست
خیمه از دایرهی کون و مکان بیرون زن
زانک بالاتر ازین هر دو مکانی دگرست
در چمن هست بسی لاله سیراب ولی
تُرک مهروی من از خانهی خانی دگرست
راستی راز لطافت چو روان میگردی
گوئیا سرو روان تو روانی دگرست
عاشقان را نبود نام و نشانی پیدا
زانکه این طایفه را نام و نشانی دگرست
یک زمانم به خدا بخش و ملامت کم گوی
کاین جگر سوخته موقوف زمانی دگرست
تو نه مرد قدح و درد مغانی خواجو
خون دل نوش که آن لعل ز کانی دگرست
_خواجوی کرمانی _
+من چرا دل به تو دادم که دلم می شِکنی
یـا چـه کردم که نِگـَه بـاز به من مـی نـِکنی
دل و جـٰانم به تو مشغول و نظـَر در چپ و راسـت!
تـا نَـدانند حــَریفـٰان کـه تـو مَنـظـورِ مَـنی
دیگـران چـون بِروَند از نَـظـر از دل بِروَند
تو چنـٰان دَر دل من رفتهِ که جـٰان دَر بدنی
تو هُــمایـی و من خـَسـتهِ و بـیـچـٰاره گـِدای
پـٰادِشـٰاهـی کنَم از ســٰایه به من بـَر فِـکنـی
_به به شعر جناب سعدی✨
اگر جلو میرفت و اسمش را میپرسید خطرناک بود در آن صورت وانمود کردن به اینکه غریبه هستند سخت تر میشد
_مستند_
من همین قدر که با حال و هوایت گهگاه
برگی از باغچه ی شعر بچینم کافی ست
_جناب بهمنی_
اینجا برای از تو نوشتن هوا کم است
دنیا برای از تو نوشتن مرا کم است
_جناب بهمنی_
توی دنیا هم نشد برزخ که پیدا کردمت
می نشینم تا قیامت با تو صحبت می کنم
_جناب بهمنی_
اشکِ روان گشته دوست سود ندارد، ولی
خلقت اشک آب است خلقت دل ز آتش
قلم به جوهر نشست روح به کاغذم نه
عشق تو در دل نشست سوخت ولی به آتش
بودی و من ندیدم حضور گرمت ای دوست
زدند و بد شکستند قلب مرا به آتش
شب شد و خواب آمد به چشم اهل کشور
اذان صبح گفتند خیره شدم به آتش
قسم که رفت جانم همان زمان که رفتی
همان زمان که گفتند تویی میان آتش
_عماد_
+یه سوال ازت دارم
شده کسی رو از دست بدی
ولی الان آرزو کنی که کاش نمیدادی؟
_(((:
بذار من یه سوال در جواب سوالت بپرسم
کسی هست که این درد رو نکشیده باشه؟
فکر میکنم نه .
ولی اگر کسی رفت بدون اینکه شما کار بدی کرده باشین
قول میدم که اون لطف خدا بوده
خدا حرفایی از اون آدم شنیده که شما نشیدین و رفتارهایی دیده که شما ندیدین
و قلبی رو خونده که شما نخوندین(:
+من یه رفاقتی رو از دست دادم که وقتی بر میگردم گذشته دلم تنگ میشه براش ولی وقتی به الان نگاه میکنم متنفرم ازش!
_خوشحالم که الان دلتنگش نیستی