هدایت شده از درمان باآیه های نور الهی وذکرهای گرهگشا
#آیه_روز👆 #تقواوروزی
🌍اوقات شرعی به افق تهران🌍
☀️امروز #یکشنبه 3 شهریور ماه 1398
🌞اذان صبح: 05:01
☀️طلوع آفتاب: 06:31
🌝اذان ظهر: 13:07
🌑غروب آفتاب: 19:42
🌖اذان مغرب: 20:01
🌓نیمه شب شرعی: 00:22
@tafakornab
@shamimrezvan
@zendegiasheghaneh
هدایت شده از درمان باآیه های نور الهی وذکرهای گرهگشا
💗پیام رهبری #امربه_معروف👆
🌸 #ذکرروز یکشنبه ۱۰۰ مرتبه
💗یا ذَالجَلالِ والاِکرام💐
🌸ای صاحب جلال و بزرگواری
💗این ذکر موجب فتح و نصرت میشود
#نماز_آمرزش👇
✍هرڪس این نمازرادر روز1شنبه بخواندازآتش جهنم وعذاب ایمن شود↻2رڪعت ؛
رکعت اول⇦حمدو3ڪـوثر
رکعت دوم⇦حمدو3توحید
📚جمال الاسبوع۵۴
@tafakornab
@shamimrezvan
@zendegiasheghaneh
هدایت شده از درمان باآیه های نور الهی وذکرهای گرهگشا
#پیام_سلامتی
🍯استفاده از عسل در پانسمان زخمها باعث از بین بردن بوی بد زخم میشود،
هنگام تعویض پانسمان به زخم نمیچسبد و درد کمتری ایجاد میکند.
عسل باعث بند آمدن سریع خونریزی میشود...
✴️•⇦ #نسخه_شفاء_بخش
♥️☜امام رضا علیه السلام:شفاے هردردے درعسل نهفته است وهر ڪسی ناشتا اندڪی عسل باڪندر بخورد👇👇
⓵⇤صفرا رامی شڪند
⓶⇤بلغم راقطع می ڪند
⓷⇤وذهن راصفا می دهد.
⓸⇤حافظه راتقویت می ڪند.
⓹⇤زهره سودا را ریشه کن می ڪند.
📚فقه الرضا،ص347
✴️⇦•به مقدارمساوے عسل مرغوب راباڪندر نر(سفید وشیرین است) مخلوط نموده و2قاشق چاے خورے صبح ناشتا مصرف کنید
@tafakornab
@shamimrezvan
@zendegiasheghaneh
هدایت شده از درمان باآیه های نور الهی وذکرهای گرهگشا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
سلام💐
به یکشنبه💐خوش آمدید
امروز
براتون یه حال خوب
آرزو دارم❣
امروزتون پرباشه
ازخبرهای خوب
و اتفافهای بینظیری
که منتظرش بودین
@tafakornab
@shamimrezvan
@zendegiasheghaneh
هدایت شده از درمان باآیه های نور الهی وذکرهای گرهگشا
#عکس_نوشته👆 #احکام_شرعی #احکام_نذر
🙋🏻آیا زن میتواند بدون اجازه شوهر نذر کند؟
#عهد
#قسم
#نذر
@tafakornab
@shamimrezvan
@zendegiasheghaneh
هدایت شده از درمان باآیه های نور الهی وذکرهای گرهگشا
#هرروزیک_آیه
✨إِنَّ الَّذِينَ كَذَّبُوا بِآيَاتِنَا
✨وَاسْتَكْبَرُوا عَنْهَا لَا تُفَتَّحُ
✨لَهُمْ أَبْوَابُ السَّمَاءِ وَلَا يَدْخُلُونَ
✨الْجَنَّةَ حَتَّى يَلِجَ الْجَمَلُ
✨فِي سَمِّ الْخِيَاطِ وَكَذَلِكَ
✨نَجْزِي الْمُجْرِمِينَ ﴿۴۰﴾
✨در حقيقت كسانى كه
✨آيات ما را دروغ شمردند
✨و از پذيرفتن آنها تكبر
✨ورزيدند درهاى آسمان را
✨برايشان نمى گشايند و در بهشت
✨درنمى آيند مگر آنكه
✨شتر در سوراخ سوزن داخل شود
✨و بدينسان بزهكاران را كيفر مى دهيم (۴۰)
📚سوره مبارکه الأعراف
✍آیه ۴۰
@tafakornab
@shamimrezvan
@zendegiasheghaneh
هدایت شده از درمان باآیه های نور الهی وذکرهای گرهگشا
°❀°🌺°❀°🌺°❀°🌺°❀°🌺
📖داستان زیبا از سرنوشت واقعی
📝 #نسل_سوختــه
#قسمت_صد_و_نهم((بی عرضه))
💓الهام روحیه لطیف و شکننده ای داشت. فوق العاده احساساتی، زود می ترسید و گریه اش می گرفت.
چند لحظه همون طوری آروم نگاهش کردم.
ـ به داداش نمیگی چی شده؟ – مامان قول گرفت بهت نگم. گفت تو #کنکور داری.
💓یه دست کشیدم روی سرش
ـ اشکال نداره، مامان کجاست؟ از خودش می پرسم.
ـ داره توی پذیرایی با عمه سهیلا تلفنی حرف میزنه. حالش هم خوب نبود. به من گفت برو تو اتاقت.
💓رفتم سمت پذیرایی، چهره اش بهم ریخته بود و در حالی که دست هاش می لرزید. اونها رو مدام می آورد بالا توی صورتش.
ـ شما اصلا گوش می کنی من چی میگم؟ اگر الان خودت جای من بودی هم، همین حرف ها رو می زدی؟ من، حمید رو دوست داشتم که باهاش ازدواج کردم.
💓اما اگه تا الان سکوت کردم و حتی به برادرهام چیزی نگفتم، فقط به خاطر بچه هام بوده. حالا هم مشکلی نیست اما باید صبر کنه، الان مهران…
و چشمش افتاد بهم. جمله اش نیمه کاره توی دهنش موند. صدای عمه سهیلا، گنگ و مبهم از پای تلفن شنیده می شد.
💓چند لحظه همون طور، تلفن به دست، خشکش زد و بعد خیلی محکم، با حالتی که هرگز توی صورتش ندیده بودم بهم نگاه کرد.
ـ برو توی اتاقت، این حرف ها مال تو نیست.
💓نمی تونستم از جام حرکت کنم. نمی تونستم برم. من تنها کسی بودم که از چیزی خبر نداشتم. بی معطلی رفتم سمتش و محکم تلفن رو از توی دستش کشیدم.
ـ چی کار می کنی مهران؟ این حرف ها مال تو نیست. تلفن رو بده.
💓و با عصبانیت دستش رو جلو آورد و سعی کرد تلفن رو از دستم بیرون بکشه. اما زور من، دیگه زور یه بچه نبود.
عمه سهیلا هنوز داشت پای تلفن حرف می زد.
💓ـ این چیزها رو هم بی خود گردن حمید ننداز. زن اگه زن باشه، شوهرش رو جمع می کنه نره سراغ یکی دیگه. بی عرضگی خودت رو به پای داداش من نبند.
.✍ادامه دارد......
°❀°🌺°❀°🌺°❀°🌺°❀°🌺
📖داستان زیبا از سرنوشت واقعی
📝 #نسل_سوختــه
#قسمت_صد_و_ده ((اولاد نااهل))
💓بدون اینکه نفس بکشه بی وقفه حرف می زد و مادرم هم از این طرف تلاش می کرد تلفن رو از دستم بگیره.
ـ بهت گفتم تلفن رو بده.
این بار اینقدر بلند گفت که عمه هم شنید. ضربان قلبم خیلی بالا رفته بود. یه قدم رفتم عقب.
💓ـ خوب، می گفتید عمه جان، چی شد ادامه حرف تون؟ دیگه حرف و سفارش دیگه ای ندارید؟
حسابی جا خورده بود.
– مرد اگه مرد باشه چی؟ اون باید چطوری باشه؟ به مادر من که می رسید از این حرف ها می زنید. به شوهر خودتون که می رسید سر یه موضوع کوچیک، دو تا برادرهاتون ریختن سرش زدنش.
💓– این حرف ها به تو نیومده. مادرت بهت ادب یاد نداده توی کار بزرگ ترها دخالت نکنی؟
– اتفاقا یادم داده. فقط مشکل از میزان لیاقت شماست. شما لیاقت عروس نجیب و با شخصیتی مثل مادر من رو ندارید. مادر خودتون رو هم اونقدر دق دادید که می گفت: الهی بمیرم از شر #اولاد_نا_اهلم راحت بشم.
💓راستی، زن دوم برادرتون رو دیدید؟ اگه ندیدید پیشنهاد می کنم حتما ببینید، اساسی بهم میاید.
این رو گفتم و تلفن رو قطع کردم. مادرم هنوز توی شوک بود. رفتم توی حال، تلفن رو بزارم سر جاش، دنبالم اومد.
💓ـ کی بهت گفت؟ پدرت؟
ـ خودم دیدم شون. توی خیابون با هم بودن، با بچه هاشون.
چشم هاش بیشتر گر گرفت.
ـ بچه هاش؟ از اون زن، بچه هم داره؟ چند سال شونه؟
💓فکر می کردم از همه چیز خبر داشته باشه، اما نداشت. هر چند دیر یا زود باید می فهمید. ولی نه اینطوری و با این شوک. بهم ریخته بود و حالا با شنیدن این هم حالش بدتر شد. اون شب، با چشم های خودم، خورد شدن مادرم رو دیدم.
✍ادامه دارد......
@tafakornab
@shamimrezvan
🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹
http://eitaa.com/joinchat/2767126539Cf9cc9852b1
حجاب فاطمی مخصوص بانوان👆آقا❌❌❌
°❀°🌺°❀°🌺°❀°🌺°❀°
هدایت شده از درمان باآیه های نور الهی وذکرهای گرهگشا
#حدیث_روز
🔅 #امام_علی_علیه_السلام :
🔸 اِجعَل لِرأسِ كُلِّ أمرٍ مِن أمورِك رأساً مِنهُم ، لایَقهَرُهُ كَبیرُها و لایَتَشتَّتُ عَلَیه كَثیرُها .
🔹 برای سامان دادن به هر یك از كارهایت ، سرپرستی از میان آنان بگمار كه بزرگی كار ، او را مقهور خود نسازد و بسیاری آن ، آشفتهاش نكند .
📚 نهج البلاغه ، نامه ۵۳
@tafakornab
@shamimrezvan
@zendegiasheghaneh
✅حکایتی بسیار زیبا و شنیدنی
🌾🍃🌼گویند:
دهقانی مقداری گندم در دامن لباس پیرمرد فقیری ریخت پیرمرد خوشحال شد و گوشه های دامن را گره زد و رفت❗️
در راه با پرودرگار سخن می گفت:
( ای گشاینده گره های ناگشوده، عنایتی فرما و گره ای از گره های زندگی ما بگشای )
💥در همین حال ناگهان گره ای از گره هایش باز شد و گندمها به زمین ریخت❗️
با ناراحتی گفت:
⚜من تو را کی گفتم ای یار عزیز
⚜کاین گره بگشای و گندم را بریز!
⚜آن گره را چون نیارستی گشود
⚜این گره بگشودنت دیگر چه بود⁉️
🌾🍃🌼نشست تا گندمها را از زمین جمع کند درکمال ناباوری دید دانه ها روی ظرفی از طلا ریخته اند❗️
ندا آمد که:
⚜تو مبین اندر درختی یا به چاه
⚜تو مرا بین که منم مفتاح راه
🍃🌺🍃🌸🍃🌺🍃🌸🍃🌺🍃
@tafakornab
@shamimrezvan
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
تزریق انرژی مثبت➕
تکرار کنیم💜
ﻋﺸﻖ، ﺣﻖِ الهی ﻣﻦ ﺍﺳﺖ؛ ﻭ ﻣﻦ ﺍﮐﻨﻮﻥ ﺁﻥ ﺭﺍ ﻃﻠﺐ میﮐﻨﻢ. ﻣﻦ ﺗﻤﺎﻣﺎ ﻋﺸﻖ ﻣﯽﺩﻫﻢ ﻭ ﺁﻥ ﺭﺍ از کائنات ﺩﺭﯾﺎﻓﺖ ﻣﯽﮐﻨﻢ.
خدایا سپاسگزارم❣
@tafakornab
@shamimrezvan
@zendegiasheghaneh
🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂
🍒 #داستانک 🍒
💎عارفی معروف به نانوایی رفت و چون لباس درستی نپوشیده بود نانوا به او نان نداد و عابد رفت
مردی که آنجا بود عابد را شناخت، به نانوا گفت این مرد را می شناسی؟
گفت: نه
گفت: فلان عابد بود
نانوا گفت: من از مریدان اویم، دوید دنبالش و گفت می خواهم شاگرد شما باشم، عابد قبول نکرد
نانوا گفت اگر قبول کنی من امشب تمام آبادی را طعام می دهم
عابد قبول کرد
وقتی همه شام خوردند، نانوا گفت:
سرورم دوزخ یعنی چه؟
عابد پاسخ داد:
دوزخ یعنی اینکه تو برای رضای خدا یک نان به بندۀ خدا ندادی ولی برای رضایت دل بندۀ خدا یک آبادی را نان دادی،،
======================
http://eitaa.com/joinchat/815792139C7badb43017
#ذڪرهاےگرـღـگشا⬆️⬆️⬆️
http://eitaa.com/joinchat/3144482825C235a600727
#داستان_وضرب_المثل_وسخن_بزرگان👆
======================