هدایت شده از درمان باآیه های نور الهی وذکرهای گرهگشا
#حدیث_روز
🌹 #امام_علی_علیه_السلام :
🔹 وصولُ المَرءِ إلى كُلِّ ما يَبتَغيهِ - مِن طِيبِ عَيشِهِ ، وأمنِ سِربِهِ ، وسَعَةِ رِزقِهِ - بِحُسنِ نِيَّتِهِ وَسَعَةِ خُلقِهِ .
🔸 آدمى با نيّت نيكو و اخلاق خوش به تمام آنچه در جستجوى آن است، از زندگى خوش و امنيّت محيط و فراخى روزى، دست مىيابد.
📚 غرر الحكم ح ١٠١٤١
@tafakornab
@shamimrezvan
@zendegiasheghaneh
هدایت شده از درمان باآیه های نور الهی وذکرهای گرهگشا
✨﷽✨
🌷حکایت
امام رضا علیه السلام:
مردی، دو دينار، نزد پیامبر_اکرم_(ص) آورد و گفت: ای پيامبر خدا! می خواهم اين دو دينار را در راه خدا (جهاد) بپردازم.
فرمود: «آيا والدين تو، يا يکی از آن دو، زنده اند؟».
گفت: آری.
فرمود: «برو و اين دو دينار را خرج والدينت کن؛ زيرا اين کار برای تو، بهتر از آن است که در راه خداوند، انفاقشان کنی».
مرد، باز گشت و چنين کرد.
سپس دو دينار ديگر آورد و گفت: آن کار را کردم و اينک اين دو دينار را می خواهم در راه خدا بدهم.
فرمود: «آيا فرزندی داری؟».
گفت: آری.
فرمود: «برو و آنها را خرج فرزندت کن؛ زيرا اين کار برای تو، بهتر از آن است که در راه خداوند، انفاقشان کنی».
مرد، باز گشت و چنين کرد.
پس دگر بار، دو دينار ديگر آورد و گفت: ای پيامبر خدا! آن کار را کردم، و اينها دو دينار ديگرند و می خواهم آنها را در راه خداوند، انفاق کنم.
فرمود: «آيا همسر داری؟».
گفت: آری.
فرمود: «آنها را خرج همسرت کن؛ زيرا اين کار، برايت بهتر از آن است که در راه خداوند، انفاقشان نمايی».
مرد، بر گشت و چنين کرد.
پس باز، دو دينار ديگر آورد و گفت: ای پيامبر خدا! آن کار را کردم، و اينها دو دينار ديگرند که می خواهم در راه خدا انفاق کنم.
فرمود: «آيا خدمتکاری داری؟».
گفت: آری.
فرمود: «آنها را خرج خدمتکارت بکن؛ زيرا اين کار، برايت بهتر از آن است که در راه خداوند، انفاقشان کنی».
مرد چنان کرد. آن گاه دو دينار ديگر آورد و گفت: ای پيامبر خدا! اينها دو دينار ديگرند که می خواهم در راه خدا بدهم.
فرمود: «بده، و بدان که اين دو دينار، برترين دو دينار تو نيست [؛ بلکه ثواب آن دينارهای قبلی، از ثواب اينها بيشتر است] ».
📚 دانشنامه قرآن و حديث ج 3 ص 534.
↶【به ما بپیوندید 】↷
@shamimrezvan
@tafakornab
هدایت شده از درمان باآیه های نور الهی وذکرهای گرهگشا
👆گفتن ذکر به قصد فهماندن مطلبی
#احکام_شرعی
#احکام_نماز
http://eitaa.com/joinchat/815792139C7badb43017
#ذڪرهاےگرـღـگشا⬆️⬆️⬆️
💕 زندگی تکرار فرداهای ماست
میرسد روزی که فـردا نیستیم
آنچه میماند فقط نقش نکوست
نقش ها می مانـد و ما نیستیم
قدر روزهای زیبای زندگی رابدانیم
@tafakornab
داستان وضرب المثل وسخن بزرگان👆
✅ حکایت خیلی آموزنده از شراب
🌳🌸🌳🌸🌳🌸🌳🌸🌳🌸🌳
🔻در یک شرکت هواپیمایی اروپایی ، یک مسلمان در سفرش همراه مسافران اروپایی غیرمسلمان سفر می کرد
مهماندار هواپیما نزدیک این مسلمان شد و یک لیوان شراب را برایش آورد و گفت: بفرماييد این نوشیدنی است برای شما تا بنوشید!
مرد مسلمان آن را برداشت و بو کرد. بسیار مودبانه از نوشیدن آن خودداری کرد.
🔅مهماندار هواپیما نزد مدیر هواپیما رفت و در مورد این فرد مسلمان به او اطلاع داد که یکی از مسافران نوشیدنی را نمی نوشد و باعث بدبينی مسافران به نوشيدنی شده است که این موضوع کمی برای شرکت هواپیمایی ما بد است و باعث تبلیغ منفی میشود
مدیر هواپیما نوشیدنی را شخصاً نزد آن مسلمان برد و گفت: آیا در خدمات ما کمی و کاستی وجود دارد که شما نوشیدنی را نمی نوشید؟
لطفا بفرماید این نوشیدنی را نوش جان نمایید و از سلامتی آن مطمئن باشيد و خودش كمی از آن را جهت اطمينان نوشيد
در جواب آن، مرد مسلمان پاسخ داد:
❌من مشروب الکلی را نمی نوشم، در حالیکه مدیر هواپیما پافشاری می کرد تا آن مسلمان مشروب را بنوشد
💕سپس مرد مسلمان فرمود:
در صورتی که شما پافشاری دارید که آن را بنوشم، به شرطی آن را می نوشم كه نخست این نوشیدنی را برای خلبان بدهید که بنوشد!
مدیر هواپیما گفت:
این کار چطور امکان دارد که الکل را به او بدهم در حالیکه او سر وظیفه اش است؟ اگر او این نوشیدنی را بنوشد امکان از بین رفتن همه ی مسافران وجود دارد..
✔️سبحان الله مرد مسلمان از چشمانش اشک جاری شد و گفت:
من مسلمان هستم و من همیشه در سر وظیفه هستم تا از دین ام و ایمان ام محافظت کنم، اگر این نوشیدنی را بنوشم پس تمام زندگی خود را در این دنیا و در آخرت در خطر انداخته ام
این است وظیفه یک مسلمان!!
http://eitaa.com/joinchat/3144482825C235a600727
#داستان_وضرب_المثل_وسخن_بزرگان👆
چیزی ڪه باعث غرق شدنت
میشه افتادن توی آب نیست
موندن زیر آب و بالا نیومدنه!!
مراقب باشیم در گناهان غرق نشیم
@tafakornab
داستان وضرب المثل وسخن بزرگان
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
فقیری به ثروتمند گفت :
سلام علیکم، کجا تشریف می برید؟
ثروتمند گفت :
قدم میزنم تا اشتها پیدا کنم
ثروتمندپرسید. تو کجا می روی؟
فقیر گفت :
من اشتها دارم، قدم می زنم تا غذا پیدا کنم
🌸🌳🌸🌳🌸🌳🌸🌳🌸🌳🌸
@tafakornab
داستان وضرب المثل وسخن بزرگان👆
از آدمهای پرتوقع فاصله بگیر
اینها مقیاست را به هم می زنند
و حرمت مهرت را می شکنند.
چون آنها حافظه ی ضعیفی دارند
خوبی ها را زود فراموش میکنند..
👤 #محمود_دولت آبادی
@tafakornab
داستان وضرب المثل
#داستان_جالب_خوندنی👇👇
🔰سنگ یا برگ ❗️
مرد جوانی کنار نهر آب نشسته بود و غمگین و افسرده به سطح آب زل زده بود. استادی از آنجا میگذشت. او را دید و متوجه حالت پریشانش شد و کنارش نشست. مرد جوان وقتی استاد را دید بی اختیار گفت: «عجیب آشفتهام و همه چیز زندگیام به هم ریخته است. به شدت نیازمند آرامش هستم و نمیدانم این آرامش را کجا پیدا کنم❓"»
استاد برگی از شاخه افتاده روی زمین کند و آن را داخل نهر آب انداخت و گفت: «به این برگ نگاه کن. وقتی داخل آب میافتد خود را به جریان آن میسپارد و با آن میرود.»
سپس استاد سنگی بزرگ را از کنار جوی آب برداشت و داخل نهر انداخت. سنگ به خاطر سنگینیاش داخل نهر فرو رفت و در عمق آن کنار بقیه سنگ ها قرار گرفت. استاد گفت: «این سنگ را هم که دیدی. به خاطر سنگینیاش توانست بر نیروی جریان آب غلبه کند و در عمق نهر قرار گیرد. حال تو به من بگو آیا آرامش سنگ را میخواهی یا آرامش برگ را❓»
مرد جوان مات و متحیر به استاد نگاه کرد و گفت: «اما برگ که آرام نیست. او با هر افت و خیز آب نهر بالا و پائین میرود و الان معلوم نیست کجاست⁉️ لااقل سنگ میداند کجا ایستاده و با وجودی که در بالا و اطرافش آب جریان دارد اما محکم ایستاده و تکان نمیخورد. من آرامش سنگ را ترجیح می دهم❗️»
استاد لبخندی زد و گفت: «پس چرا از جریانهای مخالف و ناملایمات جاری زندگیات مینالی؟ اگر آرامش سنگ را برگزیدهای پس تاب ناملایمات را هم داشته باش و محکم هر جایی که هستی آرام و قرار خود را از دست مده.»
استاد این را گفت و بلند شد تا برود. مرد جوان که آرام شده بود نفس عمیقی کشید و از جا برخاست و مسافتی با استاد همراه شد. چند دقیقه که گذشت موقع خداحافظی، مرد جوان از استاد پرسید: «شما اگر جای من بودید آرامش سنگ را انتخاب میکردید یا آرامش برگ را❓»
استاد لبخندی زد و گفت: «من در تمام زندگیام، با اطمینان به خالق رودخانه هستی، خودم را به جریان زندگی سپردهام و چون میدانم در آغوش رودخانهای هستم که همه ذرات آن نشان از حضور یار دارد از افت و خیزهایش هرگز دلآشوب نمیشوم. من آرامش برگ را میپسندم.»
🌾🌴🌾🌴🌾🌴🌾🌴🌾🌴🌾
@tafakornab
داستان وضرب المثل وسخن بزرگان
🌴🌾🌴🌾🌴🌾🌴🌾🌴🌾🌴
ﺩﻗﺎﯾﻘﯽ ﺩﺭ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻫﺴﺘﻨﺪ ﮐﻪ ﺩﻟﺖ
ﺑﺮﺍﯼ ﮐﺴﯽ ﺁﻧﻘﺪﺭ ﺗﻨﮓ ﻣﯿﺸﻮﺩ ﮐﻪ
ﻣﯿﺨﻮﺍﻫﯽ ﺍﻭﺭﺍ ﺍﺯ ﺭﺅﯾﺎﻫﺎﯾﺖ
ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺑﮑﺸﯽ ﻭ ﺩﺭ ﺩﻧﯿﺎﯼ ﻭﺍﻗﻌﯽ
ﺑﻐﻠﺶ ﮐﻨﯽ...
🕴ﮔﺎﺑﺮﯾﻞ ﮔﺎﺭﺳﯿﺎ ﻣﺎﺭﮐﺰ
➥ @tafakornab
داستان وضرب المثل وسخن بزرگان
🎋🌺🍃🎉🌺🍃🎉🌺🍃🎉
🌺🍃🎉🌺🍃🎉
🍃🌺
🎉🎉
🌺🍃
🍃🌺
داستان #تاجرثروتمندوچهارهمسر😳😳😱😱
👈در روزگار قدیم تاجر ثروتمندی بود که چهار همسر داشت. همسر چهارم را بیشتر از همه دوست داشت و او را مدام با جواهرات گران قیمت پذیرایی می کرد. بسیار مراقبش بود و بهترین چیزها را به او می داد.
همسر سومش را هم خیلی دوست داشت و به او افتخار می کرد. نزد دوستانش او را برای جلوه گری می برد گرچه واهمه شدیدی داشت که روزی او با مرد دیگری برود و تنهایش بگذارد.
واقعیت این بود که او همسر دومش را هم بسیار دوست داشت. او بسیار مهربان بود و دائماً نگران و مراقب مرد بود. مرد در هر مشکلی به او پناه میبرد و او نیز به تاجر کمک می کرد تا گره کارش را بگشاید و از مخمصه بیرون بیاید.
اما همسر اول مرد زنی بسیار وفادار و توانا که در حقیقت عامل اصلی ثروتمند شدن او و موفق بودنش در زندگی بود. اما اصلاً مورد توجه مرد نبود. با وجود این که از صمیم قلب عاشق شوهرش بود اما مرد تاجر به ندرت وجود او را در خانه ای که تمام کارهایش با او بود حس می کرد و تقریباً هیچ توجهی به او نداشت.
روزی مرد احساس کرد به شدت بیمار است و به زودی خواهد مرد.
به دارایی زیاد و زندگی مرفه خود اندیشید و با خود گفت: من اکنون چهار همسر دارم ،اما اگر بمیرم دیگر کسی را نخواهم داشت، چه تنها و بیچاره خواهم شد ! بنابراین تصمیم گرفت با همسرانش حرف بزند و برای تنهاییش فکری بکند.
👈اول از همه سراغ همسر چهارمش رفت و گفت: من تو را از همه بیشتر دوست دارم و از همه بیشتر به تو توجه کرده ام و انواع راحتی ها را برایت فراهم آورده ام، حالا در برابر این همه محبت من آیا در مرگ با من همراه می شوی تا تنها نمانم؟
♦️زن به سرعت گفت: "هرگز” ؛ همین یک کلمه و مرد را رها کرد.
👈مرد با قلبی که به شدت شکسته بود به سراغ همسر سومش رفت و گفت: من در زندگی تو را بسیار دوست داشتم آیا در این سفر همراه من خواهی آمد؟
♦️زن گفت: البته که نه ! زندگی در این جا بسیار خوب است . تازه من بعد از تو می خواهم دوباره ازدواج کنم و بیشتر خوش باشم. قلب مرد از این حرف یخ کرد.
👈مرد تاجر به همسر دوم رو آورد و گفت: تو همیشه به من کمک کرده ای . این بار هم به کمکت نیاز شدیدی دارم شاید از همیشه بیشتر، میتوانی در مرگ همراه من باشی؟
♦️زن گفت : این بار با دفعات دیگر فرق دارد. من نهایتاً می توانم تا گورستان همراه تو بیایم اما در مرگ … متأسفم !
گویی صاعقه ای به قلب مرد آتش زد. در همین حین صدایی او را به خود آورد: من با تو می مانم ، هر جا که بروی تاجر نگاهی کرد ، همسر اولش بود که پوست و استخوان شده بود. غم سراسر وجودش را تیره و تار کرده بود و هیچ زیبایی و نشاطی برایش باقی نمانده بود . تاجر سرش را به زیر انداخت و به آرامی گفت: "باید آن روزهایی که می توانستم به تو توجه میکردم و مراقبت می بودم…
👈در حقیقت همه ما چهار همسر داریم!👉
🔸همسر چهارم که بدن ماست. مهم نیست چه قدر زمان و پول صرف زیبا کردن او بکنی وقت مرگ ،اول از همه او، تو را ترک می کند.
🔹همسر سوم که دارایی ماست. هر چقدر هم برایت عزیز باشد وقتی بمیری به دست دیگران خواهد افتاد.
🔸همسر دوم خانواده و دوستان ما هستند . هر چقدر صمیمی و عزیز باشند وقت مردن نهایتاً تا سر مزارت کنارت خواهند ماند.
🔹همسر اول که روح ماست. غالباً به آن بی توجهیم و تمام وقت خود را صرف تن و پول و دوست مےکنیم. او ضامن توانمندی های ماست، اما ما ضعیف و تنها رهایش کرده ایم تا روزی که قرار است همراه باشد اما آن روز دیگر هیچ قدرت و توانی برایش باقی نمانده است...
🎉🍃
🌺🍃
🍃🌺🆔 @tafakornab
🎉🍃🌺🍃🎉🌺🍃🎉
🎋🌺🍃🎉🌺🍃🎉🌺🍃
وقتی توکلت با خداست
بگذار هر چقدر میخواهند با تو بی
انصافی کنند..🍂
@tafakornab
داستان وضرب المثل وسخن بزرگان👆