آنهایی که کشته شدند، عدد نبودند؛ «کشته» هم کلمهی کوچکی است برایشان. زندگی بودند. انسان بودند. با بدن، با آرزو، با ترس، با امید. نفس کشیدند، درد کشیدند، تمام شدند. بعد، سکوت آمد و جاهایی را گرفت که دیگر پر نمیشود. هیچ استعارهای این را قشنگ نمیکند.
شاید یه روزی تونستم تموم عشقِ تو وجودمو که لحظه لحظه شعله های آتشش پربار تر و سوزان تر میشه رو به کسی که در پی خاموش کردنش نباشه هدیه بدم و هردو به این آتیش بازی تا آخر عمرمون نگاه کنیم.