eitaa logo
آرامش حس حضور خداست
5.6هزار دنبال‌کننده
2.1هزار عکس
946 ویدیو
77 فایل
آرامش در زندگی نبودن جدال نیست بلکه تجربه حضور خداست!♥ کپی برداری با لینک کانال خودتون با افتخار حلال اندر حلال وثواب آن را تقدیم میکنم به ساحت مقدس آقا صاحب الزمان (عج ) التماس دعا
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
📚 کاروانی عازم مکه بود که در میان کاروان پسر جوانی به نیابت از پدر مرحوم خود برای به جای آوردن اعمال حج به مکه می‌رفت. پسر جوان را عمویش به پیرمردی مؤمن در کاروان سپرده بود که مراقب او باشد تا پسر جوان حج و اعمال آن را کامل به جای آورد و در طول سفر هم عبادت خدا کند و هم این‌که عمر را به بطالت نگذراند. همراه کاروان مرد میانسالی بود که از اجنه آسیب دیده و اندکی شیرین عقل گشته بود و او را برای شفاء به کعبه می‌بردند. در منزلی در کاروانسرایی کاروان حجاج برای ساعاتی اتراق کردند و پیرمرد مؤمن قصد کرد تا زمان ظهر قدری بخوابد. چون از خواب برخاست، دید جمعی با مسخره کردن آن شیرین عقل با او مزاح می‌کنند و این پسر جوان هم چشم پیرمرد از خود دور دیده بود و با آنان در گناه جمع شده بود. پسر چون پیرمرد را دید از جمع باطلان جدا شد و نزد او آمد. پسر جوان چون ناراحتی پیرمرد را دید به او گفت: زیاد سخت نگیر، در طول چهل روزی که منزل‌مان مرکب حیوانات است و در سفریم من هیچ تفریحی نداشته‌ام. ما این همه رنج بر خود داده و عازم خانۀ خدا هستیم، خداوند از یک گناه ما می‌گذرد نباید بر خود سخت بگیریم، مگر چه کردیم؟ یک مزاح و شوخی برای روحیه گرفتن‌مان برای ادامۀ پر شور سفر لازم است. پیرمرد در جواب پسر جوان به نشان نارضایتی فقط سکوت کرد. ساعتی گذشت مردم برای نماز ظهر حاضر شدند. نماز را به جماعت در کاروانسرا خواندند. پیرمرد دید پسر جوان زمان گرفتن وضو که پای خود بر زمین گذاشت خار ریزی بر پای او رفت و پسر نشست تا آن خار از پای خود برکند ولی خار آنقدر ریز بود که میان پوست شکسته و مانده بود. پیرمرد گفت: بلند شو حاجی جوان برویم که نماز جماعت شروع شد. پسر جوان گفت: نمی‌توانم خار در پایم آزارم می‌دهد و توان راه رفتن مرا گرفته است. نمی‌توانم پای بر زمین بگذارم. پیرمرد گفت: از تو این سخن بعید است جوانی به این سرو قامت و ابهت را که همه جای تن او سالم است خاری که به این کوچکی است و دیده نمی‌شود از پای درآورد و نتواند را برود. بلند شو و بر خود سخت نگیر، این خار چیزی نیست که مانع راه رفتن تو شود!!! سخن پیرمرد که اینجا رسید پسر جوان از کنایه بودن کلام او آگاه گشت و از گفتۀ خویش سرش را به پایین انداخت. پیرمرد گفت: پسرم! به یاد داشته باشیم نبی مکرم اسلام (ص) فرمودند: هر کسی گناهی را چون به نیت آن که کوچک است و خدا آن را می‌بخشد مرتکب شود نوعی وهن به مقام قدسی خویش می‌داند و خداوند آن گناه را هرگز نمی‌بخشد. 🍃 🦋🍃 @takhooda
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
⭕️نامه امیرالمومنین امام علی علیه‌السلام به یکی از کارمندان حکومتی که اختلاس کرده بود: ✍چون فرصت به دست آوردى به مردم خيانت كردى و هر چه از اموالى كه براى بيوه‌زنان و يتيمان نهاده بودند ربودى، مثل گرگی تيزچنگ که بره مجروح را مى‌ربايد. اموال مسلمانان را با دلى آسوده ربودی، بدون آنكه خود را در اين اختلاس گناهكار پندارى. واى بر تو! چنان مى‌پنداشتی كه ميراث پدر و مادرت را مى‌برى. سبحان الله؛ آيا به قيامت ايمان نداری؟ آيا از روز حساب بيمناک نیستی؟ چگونه آشاميدن و خوردن بر تو گواراست در حالی که آنچه مى‌خورى و مى‌نوشی از حرام است. از خداوند بترس و اموال اين قوم را بازگردان كه اگر چنين نكنى و خداوند مرا بر تو پيروزى دهد، با اين شمشير، كه هر كس را ضربتى زده‌ام به دوزخش فرستاده‌ام، تو را نيز خواهم زد. به خدا سوگند، اگر از حسن و حسين نیز چنين عملى سر مى‌زد، نه با ايشان مدارا و مصالحه مى‌نمودم و نه هيچ‌يك از خواسته‌هایشان را برآورده می‌کردم، تا آنگاه كه حق را از ايشان بستانم. به خدا سوگند كه آنچه تو به حرام از اموال مسلمانان برده‌اى، اگر به حلال به دست من مى‌رسيد، دلم نمى‌خواست براى بازماندگانم به ميراث نهم!! 📚نامه 41 نهج البلاغه 🌸فقط_حیدر_امیرالمومنین_است 🍃 🦋🍃 @takhooda
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌸🍃🌸🍃 هنوز هم میتوان شادبود ... حتی با وجود تمامِ دغدغه ها ... من ایمان دارم که چیزی به نام "مشکل" وجودِ خارجی ندارد اتفاقات ، ماهیتی خنثی دارند ... نه منفی اند و نه مثبت ،نه خوب اند و نه بد ... اتفاقات ذاتشان ، فقط افتادن است اینکه مشکل تلقی شوند یا پله ای برای صعود ؛به ذهنیتِ من و تو بستگی دارد ...تو ذهنی مثبت داشته باش ... قوی باش و جسور ... آن وقت می بینی این به اصطلاح "مشکلات" همه شان سوء تفاهمی بیشتر نبوده اند...یک ذهن مثبت اندیش و شاد ؛ مقدمه ایست برای صعود باورکن ... 🍃 🦋🍃 @takhooda
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌸🍃🌸🍃 عبداللَّه بن عباس می‌گوید: وقتی پیامبر اکرم(ص) به جنگ بنی انمار می‌رفتند، در محلی فرود آمدند و سپاه اسلام نیز توقف کرد. در آنجا از لشکر دشمن کسی دیده نمی شد. پیامبر اکرم(صلی الله علیه وآله) برای انجام کاری از لشکر دور شدند. در همان حال، باران شروع به باریدن کرد، به طوری که آب زیادی بر زمین جاری گردید و برگشت پیامبر اکرم(صلی الله علیه وآله) را دشوار نمود و بین ایشان و لشکر فاصله انداخت. پیامبر اکرم(صلی الله علیه وآله) بدون هر وسیله دفاعی در زیر درختی نشستند تا باران و جریان آب کاهش یابد که در این هنگام «حویرث بن حارث مُحاربی» ایشان را مشاهده کرد. به یاران خود گفت: "این محمّد است که از اصحاب خود دور افتاده است، خدا مرا بکشد اگر او را نکشم!!" به طرف حضرت حرکت کرد و چون نزدیک ایشان رسید شمشیر کشید و حمله کرد و گفت: "چه کسی تو را از دست من نجات می‌دهد؟" حضرت در این هنگام، در زیر لب این دعا را زمزمه می‌کردند: «اللهم اکْفنی شَرَّ حویرث بن الحارث بما شئت» [خداوندا! هرگونه که می‌خواهی مرا از شرّ حویرث حفظ فرما] همین که حویرث خواست شمشیر خود را با قدرت بر حضرت فرود آورد، لغزید و شمشیر از دست او افتاد. پیامبر اکرم(صلی الله علیه وآله) به سرعت شمشیر را از زمین برداشتند و فرمودند: "اکنون چه کسی تو را از دست من نجات می‌دهد؟" عرض کرد: هیچ کس. حضرت فرمود: ایمان بیاور تا شمشیرت را به تو بازگردانم..... گفت: "ایمان نمی آورم امّا پیمان می‌بندم که با تو و پیروانت نجنگم و به کسی که بر علیه توست کمک نکنم" حضرت شمشیر را به او داد. حویرث سلاح خود را گرفت و گفت: "واللَّه! تو از من بهتری" وقتی حویرث به طرف یاران خود برگشت، پرسیدند: "چه شد که شمشیر کشیدی امّا پیروز نگشتی؟ و چه شد که افتادی در حالی که کسی تو را نینداخت؟" گفت: "همین که شمشیر را کشیدم مثل این که کسی بر کتف من بزند بر زمین افتادم و شمشیر از دستم افتاد. محمّد آن را برداشت و اگر می‌خواست مرا بکشد می‌توانست ولی نکشت، به من گفت: اسلام بیاور، قبول نکردم امّا پیمان بستم با او نجنگم و کسی را بر علیه او نشورانم." پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله می‌فرمایند: اَلْعَفْوُ لایزیدُ الْعَبْدَ اِلاَّ عِزّاً، فَاعْفُوا یعِزُّکُمُ اللَّهُ. [عفو جز بر عزّت انسان نمی افزاید، عفو کنید تا خداوند شما را عزیز گرداند.] 📙(محجة البیضاء، ج ۴، ص ۱۴۷) 🍃 🦋🍃 @takhooda
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌸🍃🌸🍃 والنون مصري که از عرفاي بزرگ است، گفت: روزي به کنار رودي رسيدم، قصري ديدم در نزديکي آب. از آب طهارتي کردم چون فارغ شدم چشمم بر بام قصر افتاد که دختري بسيار زيبا بر آن ايستاده بود. خواستم او را بشناسم گفتم اي دختر تو که هستي؟ گفت اي ذوالنون چون از دور تو را ديدم فکر کردم ديوانه‌اي، چون طهارت کردي و به نزديک آمدي فکر کردم عالمي، و چون نزديکتر آمدي فکر کردم عارفي. و اکنون به حقيقت نگاه مي‌کنم مي‌بينم نه ديوانه‌اي، نه عالمي و نه عارف. گفتم چطور؟ گفت اگر ديوانه بودي طهارت نکردي و اگر عالم بودي به زني نگاه نمي‌کردي و اگر عارف بودي دل تو به غير حق به کسي ميل نمي‌کرد و غير از حق را نمي‌ديد. اين را بگفت و ناپديد شد. فهميدم که او انسان نبود بلکه فرشته‌اي بود براي تنبيه من که آتش در جان من اندازد.  و از سخنان اوست:  "دوستي با کسي کن که به تغيير تو متغير نگردد."  "بنده خدا باش در همه حال، چنان که او خداوند توست در همه حال." 🍃 🦋🍃 @takhooda
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا