eitaa logo
آرامش حس حضور خداست
5.6هزار دنبال‌کننده
2.1هزار عکس
946 ویدیو
77 فایل
آرامش در زندگی نبودن جدال نیست بلکه تجربه حضور خداست!♥ کپی برداری با لینک کانال خودتون با افتخار حلال اندر حلال وثواب آن را تقدیم میکنم به ساحت مقدس آقا صاحب الزمان (عج ) التماس دعا
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
آرامش حس حضور خداست
#ماجرای زنده به گور شدن علامه طبرسی خدایا اگر نجات پیدا کنم، تفسیری بر قرآن تو خواهم نوشت.خدایا مرا
از آنکه آخرین سنگ در جای خود قرار داده شود، پلک چشم چپ شیخ طبرسی تکان مختصری خورد اما هیچ کس متوجه حرکت آن نشد! کارگران با بیل هایشان خاکها را داخل قبر ریختند و آن را پر کردند. روی قبر را با پارچه ای سیاه رنگ پوشاندند. آفتاب به آرامی در حال غروب کردن بود. مردم به نوبت فاتحه می خواندند و بعد از آنجامی رفتند. شب هنگام هیچ کس در قبرستان نبود. شیخ طبرسی به آرامی چشم گشود. اطرافش در سیاهی مطلق فرو رفته بود. بوی تند کافور و خاک مرطوب مشامش را آزار می داد. ناله ای کرد. دست راستش زیربدنش مانده بود. دست چپش را بالا برد. نوک انگشتانش با تخته سنگ سردی تماس پیداکرد. با زحمت برگشت و به پشت روی زمین دراز کشید. کم کم چشمش به تاریکی عادت می کرد. بدنش در پارچه ای سفید رنگ پوشیده بود. آرام آرام موقعیتی را که در آن قرار گرفته بود درک می کرد. آخرین بار حالش هنگام تدریس به هم خورده بود و دیگر هیچ چیز نفهمیده بود. اینجا قبر بود! او رابه خاک سپرده بودند. ولی او که هنوز زنده بود. زنده به گور شده بود. هوای داخل قبر به آرامی تمام می شد و شیخ طبرسی صدای خس خس سینه اش را می شنید. چه مرگ دردناکی انتظار او را می کشید. ولی این سرنوشت شوم حق او نبود. آیا خدا می خواست امتحانش کند؟ چشمانش را بست و به مرور زندگیش پرداخت. سالهای کودکی اش را به یاد آورد واقامتش در مشهد الرضا را. پدرش «حسن بن فضل » خیلی زود او را به مکتب خانه فرستاد. از کودکی به آموختن علم و خواندن قرآن علاقه داشته و سالها پشت سر هم گذشتند. به سرعت برق و باد! شش سال پیش زمانی که ۵۴ ساله بود، سادات آل زباره او را به سبزوار دعوت کرده و شیخ دعوتشان را پذیرفت و به سبزوار رفت. مدیریت مدرسه دروازه عراق را پذیرفت و مشغول آموزش طلاب گردید وسرانجام هم زنده به گور شد! چشمانش را باز کرد. چه سرنوشت شومی برایش ورق خورده بود. دیگر امیدی به زنده ماندن نداشت. نفس کشیدن برایش مشکل شده بود. هر بار که هوای داخل گور را به درون ریه هایش می کشید سوزش کشنده ای تمام قفسه سینه اش را فرا می گرفت. آن فضای محدود دم کرده بود و دانه های درشت عرق روی صورت و پیشانی شیخ را پوشانده بود. در این موقع به یاد کار نیمه تمامش افتاده و چون از اوایل جوانی آرزو داشت تفسیری بر قرآن کریم بنویسد. چندی پیش محمد بن یحیی بزرگ آل زباره نیز انجام چنین کاری را از او خواستار شده بود. اما هر بار که خواسته بود دست به قلم ببرد و نگارش کتاب را شروع کند، کاری برایش پیش آمده بود. شیخ طبرسی وجود خدا را در نزدیکی خودش احساس می کرد. مگر نه اینکه خدا از رگ گردن به بندگانش نزدیک تر است؟ به آرامی با خودش زمزمه کرد: خدایا اگر نجات پیدا کنم، تفسیری بر قرآن تو خواهم نوشت.خدایا مرا از این تنگنا نجات بده تا عمرم را صرف انجام این کار کنم. ولی شیخ طبرسی در حال خفگی و زنده بگور شدن بود. پنجه هایش را در پارچه کفن فرو برد و غلت خورد. صورتش متورم شده بود. اما به یکباره کفن دزد با ترس و لرز وارد قبرستان بزرگ می شود. بیلی در دست به سمت قبرشیخ طبرسی رفت. بالای قبر ایستاد و نگاهی به اطراف انداخت. قبرستان خاموش بود و هیچ صدایی به گوش نمی رسید. پارچه سیاه رنگ را از روی قبر کنار زد و با بیل شروع به بیرون ریختن خاکها کرد. وقتی به سنگهای لحد رسید، یکی از آنها را برداشت. صورت شیخ طبرسی نمایان شد. نسیم خنکی گونه های شیخ را نوازش داد. چشمانش را باز کرد و با صدای بلند شروع به نفس کشیدن کرد. کفن دزد جوان، وحشت زده می خواست از آنجا فرار کند اما شیخ طبرسی مچ دست او را گرفت. صبر کن جوان! نترس من روح نیستم. سکته کرده بودم. مردم فکر کردند مرده ام مرا به خاک سپردند. داخل قبر به هوش آمدم. تو مامور الهی هستی…. آیامرا می‌شناسی؟ بله می شناسم! شما شیخ طبرسی هستید که امروز تشییع جنازه تان بود. دلم می خواست، دلم می خواست زودتر شب شود و بیایم کفن شما را بدزدم! به من کمک کن از اینجا بیرون بیایم. چشمانم سیاهی می رود. بدنم قدرت حرکت ندارد. کفن دزد جوان سنگها را بیرون ریخته و پایین رفت و بدن کفن پوش شیخ طبرسی را بیرون آورده در گوشه ای خواباند و بندهای کفن را باز کرد و آن را به کناری انداخت. مرا به خانه ام برسان. همه چیز به تو می دهم. از این کار هم دست بردار. کفن دزد جوان لبخند زد و بدون آنکه چیزی بگوید شیخ را کول گرفت و به راه افتاد. شیخ طبرسی به کفن اشاره کرد و گفت: آن کفن را هم بردار. به رسم یادگاری! به خاطر زحمتی که کشیده ای جوان به سمت کفن رفت. خم شد و آن را برداشت. خیلی وقت است به این کار مشغولی؟ بله جناب شیخ. چندین سال است عادت کرده ام در این شهر مرگ و میر زیاد است. اگر روزی مرده ای را در یکی از قبرستانهای این شهر خاک کنند و من شب کفنش را ندزدم آن شب خوابم نمی برد. کفن ها را به بازار مشهد رضا می برم و می فروشم. از این کار توبه کن، خدا از سر تقصیراتت می گذرد.
آرامش حس حضور خداست
#ماجرای زنده به گور شدن علامه طبرسی خدایا اگر نجات پیدا کنم، تفسیری بر قرآن تو خواهم نوشت.خدایا مرا
دو از قبرستان خارج شدند. جوان پرسید: از کدام طرف بروم؟ برو محله مسجد جامع، من همسایه محمد بن یحیی هستم. جوان به راه خود ادامه داد. شیخ طبرسی نگاهش را به آسمان و ستاره های بیشمار آن دوخته بودوخدارا شکر میگفت. علامه طبرسی با کمک خداوند نذرش را ادا کرد و کتاب گرانبهای تفسیر مجمع البیان رانوشت (ریاض العلماء، ج ۲، ص ۳۵۸؛ روضات الجنات، ج ۵، ص ۳۶۲؛ مستدرک الوسائل، ج ۳، ص ۴۸۷) 🍃 🦋🍃 @takhooda
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
🚨 دعوا شده بود، آقا امیرالمومنین(ع) رسید. ❤️گفت: آقای قصاب ولش کن بزار بره 🔪گفت: به تو ربطی نداره ❤️حضرت علی: ولش کن بزار بره 🔪قصاب : به تو ربطی نداره دستشو برد بالا، محکم زد تو صورتِ علی(ع). آقا سرشو انداخت پایین رفت...😔 مردم ریختن سرش گفتن فهمیدی کیو زدی؟! گفت: نه ، فضولی میکرد زدمش گفتن: زدی تو گوش علی(ع)، امیرالمومنین 😔😔 ساتورو برداشت دستشو قطع کرد، 🔪 گفت: دستی که بخوره تو صورت علی(ع) دیگه مال من نیست ... جیگرشو داری یه چیز بهت بگم؟👇 ❗️امام زمان(عج) فرمود: هر موقع گناه میکنی یه سیلی تو صورت من میزنی❗️ 🍃 🦋🍃 @takhooda
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
آرام باش و بر خدا توکل کن... سقف آرزوهایت اگر چکه می کند، بادبادک رویاهایت اگر بین زمین و آسمان گیر کرده و به یک درخت ناشناس گره خورده است، شمع زندگی ات اگر درست نمی سوزد و گوی خوشبختی اگر آن رویَش را نشانت نداده است، تو غصه ات نباشد فقط آرام باش و به خدا گوش کن او خودش همه چیز را به زیبایی مرتب می کند؛ مرتب به زیبایی دانه های سرخ انار... 🍃 🦋🍃 @takhooda
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
tanha_masir_1.mp3
11.42M
مسیر جلسه اول استاد پناهیان ویژه دنبال کردن جلسات 👌 🍃🦋🍃🦋🍃🦋 http://eitaa.com/joinchat/3435397138Ca49cae656a
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
🍒تفکر پدر زحمتکش در دمای 50 درجه سخت مشغول کار کردن بود... و پسر 26 ساله اش بی توجه غرق در فضاى مجازى این پست را گذاشت : " بسلامتی همه ی پدرا... " مادر از 5 صبح بیدار شده بود و مشغول کار های خانه ... ولی دخترش ساعت 2 ظهر از خواب بیدار شد و چند ساعت بعد درفضاى مجازى پست گذاشت : " همه ی هستی ام مادر..." در همان لحظه مادر وارد اتاق دختر شد،دختر فرياد زد : " هزار بار بهت گفتم بی اجازه نیا تو اتاقم، نمی فهمی ؟؟؟ " راستی، پست دختر کلی لایک خورد... مردب تابلوی خاتم کاری شده زیبایی را که خریده بود،روی دیوار نصب کرد... همسرش گفت : " حال برادرت را که بیمار است پرسیده ای...؟ " مرد با عصبانیت گفت : " الان حوصله ندارم..." راستی ! روی تابلو نوشته بود: "بیا تا قدر یکدیگر بدانیم..." ! راستی ! هیچ فکر کرده ایم که شعار هایمان در دنیای مجازی، چقدر به رفتارمان در فضای حقیقی شباهت دارند ؟؟! کاش ادمها میتونستن همان چیزی که در زندگی حقیقی است نشون بدن 🍃 🦋🍃 @takhooda