دانشمند یهودی بمب اتم ساخت، صدها هزار نفر رو کُشت براش فیلم ساختن و قهرمانش کردن_ اوپنهایمر.
دانشمند ایرانی، داشت با انرژی هستهای جونِ مردم رو نجات میداد یهودیها او را به همراه ۱۵ نفر از اعضای خانوادهش ترور کردن. این سند مظلومیت ما ایرانیهاست که باید تو تاریخ ثبت بشه
@takrang1
4.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌺 وقتی بلندمرتبه ترین مقام عالمی، توصیه به روضه سیدالشهدا می کند.
طهرانچی استاد تمام با پایه ۴۱ شورای عالی انقلاب فرهنگی بود که بالاترین پایه استادی در نظام آموزش عالی ایران محسوب میشود.او همچنین استاد ممتاز دانشگاه شهید بهشتی بود. او بیش از ۱۵۰ مقاله در مجلات بینالمللی منتشر کرده، بیش از ۳۰۰۰ ارجاع دریافت کرده و تقریباً ۲۹ هرتاندکس دارد. وی همچنین ۱۲ کتاب نوشته و ۸ اختراع ثبت کرده است.
مرگ بر اسرائیل
@takrang1
تک رنگ 🚩
🌊زندگی مثل یه دریاست، موج داره، طوفان داره، اما لذت آرامشاش هم بهت میرسه اگه بلدش باشی.... قراره
این بحث رو یادتونه؟!
بحث جنگ شروع شد و نتونستیم ادامه بدیم چون هم سوالای شما زیاد بود، هم
حرف درباره جنگ زیاد بود...
انشاالله دوباره بحث رو شروع میکنیم
رفقاتون رو خبر کنید🌱✨
💠 همه خوبان جمعند...
🔹️ لحظاتی از دیدار فرماندهان شهید باقری رشید سلامی، حاجیزاده و کاظمی محمدسعید ایزدی (حاج رمضان) شادمانی
حاج حسن محقق 😭
💠 لحظاتی از اهدای نشان فتح به شهید سلامی توسط فرمانده معظم کل قوا
@takrang1
فهیمه، عروسم، معلم دینی دبیرستان بود؛ خوشرو، آرام و فداکار. از آن زنهایی که بیصدا کوه به دوش میکشند. همه سختیهای زندگی را به جان خرید تا مصطفی به این جایگاه برسد و به عنوان یک دانشمند هستهای به وطنش خدمت کند.»نمیدانم چرا زبانم بیاختیار از پیکرها میپرسد، اما دل شنیدن جواب را ندارم.«بیشتر از یک هفته گذشته و هنوز هیچ نشانی از فاطمه و فهیمه نیست. خانهشان آنقدر ویران شده که پیداکردنشان سخت است. میدانم... تا فاطمه پیدا نشود، فهیمه هم پیدا نمیشود. هرجا هستند، کنار هماند، مثل همیشه.»شانههایم میلرزد اما شانههای مادربزرگ نه!:«دلم را سپردهام به حضرت زهرا (س). اگر نگاهش را شامل حالمان کند، پیکرشان را به ما میرساند. اما اگر نه عیبی ندارد مگر حضرت فاطمه مدفنش مشخص است که فاطمهی ما مزار داشته باشد؟!»
@takrang1
🔻قاسم سلیمانی خانهی ما هم شهید شد؟!
هر جای دل مادر که دست میگذارم یک خط روضهاست، روضههای مجسمی که به چشم دیده.
از زبان مادر شهید سیدمصطفی سادات ارمکی
«شهادت سیدمصطفی چیز دور از انتظاری برایم نبود، همیشه میدانستم دیر یا زود یک روز بالاخره این خبر را میشنوم. برای همین از قبل به همسرم و پسرهایم گفته بودم هر اتفاقی افتاد اول به خودم بگویند، قول میدهم طاقت بیاورم. یکشنبه صبح در آشپزخانه مشغول بودم که همسرم دستم را گرفت و گفت بیا بنشین. یقین کردم که اتفاقی افتاده مخصوصا که دیشب ریحانه سادات روی زبانش حرف شهادت افتاده بود و ول نمیکرد. قرآن را به سینه چسباندم و گفتم: آمادهام.بچهها مِن مِن میکردند: مصطفی شهید شده...من صبور بودم اما داغ امان نمیداد: فهیمه هم شهید شده. برای هر کدامشان چندثانیه بیشتر فرصت عزاداری نداشتم چون بلافاصله اسم دیگری از عزیزانم در لیست قرار میگرفت: ریحانهسادات هم... گریه میکردم و میگفتم: منزل نو مبارکشان _فاطمهسادات... قبل از اینکه اسم سیدعلی را بیاورند پیشدستی کردم: سردار سلیمانی من هم شهید شده؟! از های های گریههایشان جوابم را گرفتم. سید علی عاشق سردار سلیمانی بود. راه میرفت توی خانه و طوری رفتار میکرد که مثلا حاج قاسم است من هم به این اسم صدایش میکردم. سردار سلیمانی ما هم پیکرش سالم نبود از روی DNA شناساییاش کرده بودند. وقتی در معراج گفتم سید علی را بدهید تا به جای مادرش برای پسرم لالایی بخوانم از سبکی تابوتش فهمیدم چیزی از چهارسالهی مان نمانده.»
تکههای دل مادربزرگ، هر کدام جایی افتادهاند؛ زیر آوار، کنار فاطمه و فهیمه...کنار پیکر سوختهی سیدعلی...در تابوتِ سر به مهر ریحانهسادات... جملهاش روضه را تکمیل میکند: باید خانه را ببینی، برایم گودال قتلگاه درست کردهاند. گودالی که دلم میخواهد شکایتش را پیش حضرت زینب (سلاماللهعلیها) ببرم. کاش فقط پسرم را شهید میکردند... کاش فقط مصطفی را...»
@takrang1