تو را به خاطر آن چه هستی، آن چه بودی
و حتی به خاطر راههایی که پیمودهای،
دوست میدارم...
• مارتین ایدن | جک لندن
از شمس تبریزی پرسیدن که چه شد به آرامش رسیدی؟ پاسخ داد:
وعده این شد که خود را آرام کنم
نه جهان اطرافم را....
معجزه شد؛
جهان اطرافم هم آرام گرفت...
‹ میدونستین یکی از حس هایی
که وقتی عاشقید تجربش میکنید وقتیه
که صداشو میشنوید یا بهش
فکر میکنید یا میبینیدش پیام میده یا هرچی . .
میگید یهو هُوری دلم ریخت؟
از نظر علمی ثابت شده اس و اسمش pvc عه
که یعنی قلبتون یه ضربان رو
جا میاندازه و تو ضربان بعدی جبران میکنه
که این حس به شما دست میده
انگار قلبتون یه لحظه از شدت هیجان و ذوق
ایستاده خلاصه که ؛
خیلی فکت علمیه قشنگیه . .)!☁️'🪐 ›
#فکت
سلاممم چطورین
ببخشید که ی مدت خیلی طولانی نبودم درگیر درس و ی سری چیزا بودم😅
هستم دیگه از الان💕
این منی که میبینی ، یه منِ مغرور و سرد تو وجودش داره که همه میتونن اونو ببینن!
ولی یه تعدادی هیچوقت اونو ملاقات نمیکنن...
من نمیتونم نگران کسی که دوسش دارم نشم ، بهش فکر نکنم ، خوابشو نبینم ، با دیوونه بازیاش قهقهه نزنم ، با غصه خوردنش اشک نریزم و با درد کشیدنش قلبم تیر نکشه...
من نمیتونم برای کسی که یه قسمت مهم از زندگیمه ، منِ مغرورمو نمایان کنم...
تا جایی که این دلواپسیها ، توجه کردنها ، راحت بودنها و مرهم بودنهارو از من دیدی بدون تو یه قسمت از قلبمی!
ولی روزی که نسبت بهت هیچ واکنشی نداشتم ، میتونی از همونجایی که هستی راهتو بکشی و بری و به زندگیت ادامه بدی...
شاید یه روزی فهمیدی که چه کسیو از دست دادی🤌🏻🥲💕
اگه قلبت هنوز درحال تپیدنہ، هنوز بیشتر
از اون چیزی که بدونی از داستانت مونده
پس بیخیال نشو♥️ ^^
هدایت شده از -چیریک-
#داستان
یخورده بلنده ولی پیشنهاد میکنم بخونید...
-
-
-
سوم ابتدایی هفتههای شیفت عصر، مریم دختر معلمم که هم سن من بود گاهی میآمد سرکلاس نیمکت اول مینشست و نقاشی میکشید. نقاشی یک ماشین مشکی با یک خانهی بزرگ.
نیمکت جلو را هیچکس دوست نداشت، معلمم اعتقاد داشت سرنوشت هر آدم از چیزهای کوچکی مثل دستخط پیداست! اگر کسی تکلیفش را بد خط مینوشت به نیمکتِ جلو کنارِ سعید تپل تبعید میشد تا از روی دستِ تپل مشق بنویسد. سعید از آن بچه درسخوانهای خنگِ چندشآور بود که فقط دستخطش خوب بود و آرزو داشت دکتر شود. یکبار تبعید شدم کنارش، مریم هم بود! تازه آن روز عسلیِ چشمهای مریم که انگار توی چشمهایش خورشید میرقصید را دیدم و از آن روز به بعد، من بد خط شدم و برای همیشه به هوای مریم کنار سعید تپل مینشستم. خانهی مریم دو کوچه بالاتر از خانهی پدری ما بود از آن سال من شدم کاپیتان تیم بچههای دو کوچه بالاتر و همیشه با بچههای محل خودمان دعوا داشتم ولی هرازگاهی وسط بازی کردن چشمهای روشن مریم را دیدن میارزید به همهی زد و خوردها. گذشت تا سوم دبیرستان فکر کردم که باید به مریم بگویم معتاد چشمهایش هستم.
تمام حرفهای آن چند سال را نوشتم، نوشته بودم که چشمهایت را چقدر دوست دارم و از آینده گفته بودم که تصمیم دارم بساز و بفروش شوم، ماشین شاسی بلند مشکی بخرم، خانهای توی همین محل بسازم و تو را بغل دستم بنشانم که برایم تا آخر عمر خانومی کنی.
همهی اینها را نوشتم و دادم سعید تپل که حالا دوست صمیمیام بود انصافا سعید با همهی خصوصیات مزخرفش، خوش خط بود. کدپستی خانه سعید را هم ته نامه نوشتیم و در نامه خواستم که جواب نامه را برایم بفرستد. با بدبختی زیاد روز آخرِ امتحانات نهایی آن سال، نامه را با صد واسطه با کمک سعید بدست مریم رساندیم.
آن تابستان تمام مدت پیش سعید بودم اما هیچوقت خبری از جواب نامه نشد. همان سال از آن شهر رفتیم و تمام این دوازده سال از عسلی چشمهای زنها میترسیدم اما چشمهای مریم را فراموش نکردم.
دیروز بعد از دوازه سال برگشتم که با فروش خانه پدری، مطب را دست و پا کنم. اتفاقا بعد از سالها سعید را دیدم که مشتری خانه بود میگفت میخواهد بکوبد و نزدیک محله خانواده همسرش چند واحدی بسازد.
وقتی که سند را به نام سعید زدم دخترش از ماشین شاسی بلند مشکی پیاده شد.
سعید دختر زیبایی داشت، انگار خورشید در چشمهای عسلیاش میرقصید.
یادم باشد کلاس خوشنویسی ثبت نام کنم.
#یادتون_باشه
@Cherik_128 ^چیریک_