مثل ی نوزاد شدم ،
دلم بهونهی بابا رضا کرده . .
چطوری بگم بابا رضا مشهد میخوام💔؟.
- امروز عصر تو خیابون ی پیرمرد فراموشی
گرفته بود گم شده بود و اونجا همش میگفت :
‹ شما جایی منو ندیدی؟! قبلا منو
ندیدی ! میدونی از کجا اومدم. . . ›
خودش رو سوم شخص غایب میدید
و به دنبالِ خودش میگشت :)))
-تویخیابونیهدخترهداشتبلند
بلندگریهمیکردومیگفت:
‹ باورمنمیشه؛شد؟توروخدا
راستمیگی؟
اذیتمنکنبخداگناهدارممن
امیدینداشتمچطورممکنهبشه،اصلا
مگهنگفتنشانستخیلیکمه ›
±حسکردمخدازدروشونههاش
گفت:منویادترفتهها :)!🧡'
هدایت شده از لیمونادبدونلیمو .
اگهدوربینعکاسیداشتمتمومغماموفراموشمیکردم
تلاطُمگراف☫؛
اگهدوربینعکاسیداشتمتمومغماموفراموشمیکردم
حق باشه نه؟:))♡
تلاطُمگراف☫؛
_💛🌿
امید،یهرقیبسرسخته
کهوسطهقهقهایِتمومنشدنی،
میشهیهقلقلکِکوچیک،
وسطِتاریکیمیشه
باریکهینورونمیذارهخستهبشی♥️🌿.
اونجاكمیگی :
‹ وَ ما انا يا ربِّ؟ و ما خَطَری؟! ›
یعنیخدایا،منچیدارمكانقدر
براتمهمم؛منکیام؟!خداهم
میگه : ‹ چوندوستتدارم : )! ›
-چهعلتیزیباترازاین . . . ′)!🗞′♥️′