هدایت شده از زیرزمین
شیطان در ادبیات رمانتیک و پسارمانتیک غرب، به نماد آزادی مشهوره، جایی که نویسندگان به جای اینکه اون رو موجودی شرور، بدجنس و بیرحم ببینن، قهرمانی عصیانگر علیه اقتدار مطلق به تصویر میشکن، مهمترین نمونهی این نگاه داخل کتاب بهشت گمشدهی جان میلتون دیده میشه که بخشی ازشون رو براتون گذاشتم و منجر میشه که نویسندهی این کتاب الهامبخش فیلسوفان و نویسندگان ازادیخواه زیادی باشه، توی ادبیات رمانتیک قرن 17 تا 19 نویسندگان اروپایی شیطان رو نه یک نیروی بیرحم بلکه یک قهرمان ازادیطلب معرفی میکنن، کسی که علیه اقتدار خدا میایسته و خواهان آزادی اراده هست
برای مثال جان میلتون داخل کتاب بهشت گمشده، شیطان رو طوری به تصویر میکشه که شخصیتی کاریزماتیک، سخنور، شورشی و اهل رقابته و حتی یک شعار بزرگ داره:
"بهتر است در جهنم فرمانروا باشم تا در بهشت خدمتکار"
همین جمله بعدها تبدیل به نماد آزادی فردی در برابر قدرت مطلق میشه و این برداشت بعدها توسط فیلسوفانی مثل ویلیام گادوین تقویت میشه و یک جنبهی سیاسی بزرگ پیدا میکنه.
حالا چرا شیطان و نماد آزادی؟
دلایل زیادی وجود داره، اما بزرگترین دلیل:
چون انتخاب و ارادهی فردی رو به دستور الهی ترجیح میده و در ادبیات شخصیتهایی که علیه نظم موجود در اون وضعیت میایستن، اغلب نماد آزادیخواهی میشن.
با این نگاه:
شیطان در یک مرحله، سعی میکنه به خواستهی خودش پایدار باشه تا خواستهی خدا و اینجاست که از دستور سرپیچی میکنه و تا ابد در دوزخ گرفتار میشه اما حتی در اون لحظه هم کوتاه نمیاد و برای آزادی خودش میجنگه.
هدایت شده از زیرزمین
خیلی از شیطانپرستها مثل شیطانپرستهای لاوی حتی لزوما موجودی ماورایی یا یک تعریف کلاسیک از شیطان یا به قولی ابلیس رو باور ندارن و نماد مقابله با ادیان سامی میدوننش و به گفتهی خودشون با ادیان سامی مشکل دارن چون جلوی بعضی از غرایز انسانی وایمیسته پس شیطان (ابلیس) نماد آزادی براشون محسوب میشه.
و بله این مستقیما از شیطانپرستی میاد.
هدایت شده از زیرزمین
سامی هم اگه نمیدونید چیه همون ادیان غربی[اسلام، مسیحیت و یهودیت]هستن
اصل این برداشت از همون اول یه اشتباه مفهومی داره که عصیا رو با آزادی یکی گرفتن. اینکه یه موجود علیه یه قدرت سرکشی کنه خود به خود معنیش این نیست که آزادی خواهه. دزد هم علیه قانون می شوره قاتل هم علیه نظم موجود می ایسته ولی خب قرار نیست فردا مجسمشون رو به عنوان نماد آزادی بسازیم. آزادی یعنی آدم بتونه اراده کنه و مسئول انتخابش باشه نه اینکه صرفا هرچی قدرت بالاتر گفت نه بگی و بعد اسم این لجبازی رو بذاری آزادی.
مشکل تصویر شیطان آزادیخواه دقیقا همینه. توی این روایت شیطان حتما دنبال رهایی انسان نیستش که، دنبال اثبات خودش در برابر خداست. یعنی مرکز ماجرا آزادی انسان نیست بلکه اراده من در برابر اراده دیگریـه. این دوتا خیلی با هم فرق دارن. اگه من فقط چون از دستور تو بدم میاد هر کاری دلم خواست بکنم این الزاما آزادی نیستش ممکنه صرفا اسارت خودخواهی باشه. آدم میتونه اونقدر برده غرور خودش باشه که حتی حاضر بشه برای ثابت کردن من تسلیم نمیشم خودش رو نابود کنه
حتی اون جمله معروف بهتر است در جهنم فرمانروا باشم تا در بهشت خدمتکار هم بیشتر از اینکه فلسفه آزادی باشه فلسفه قدرت و خودبزرگ بینیه. دقت کن که نمیگه بهتره انسان آزاد باشه تا برده، میگه ترجیح میدم خودم فرمانروا باشم. یعنی مسئله فقط فرار از سلطه نیست مسئله اینه که خودش جای صاحب سلطه قرار بگیره این دوتا زمین تا آسمون فرق دارن یکی میگه هیچکس نباید مالک اراده دیگری باشه اون یکی میگه من نمیخوام زیردست باشم ترجیح میدم خودم بالا باشم. دومی آزادی خواهی نیست صرفا عوض کردن جای تخت و تاجه
اصلا یه نکته خیلی مهمتر هست که ادبیات رمانتیک عمدا از این تضاد استفاده میکرد. نویسنده می اومد یه شخصیت سرکش و کاریزماتیک میساخت بعد جذابیت ادبی اون شخصیت باعث میشد خواننده کمکم اخلاقا هم باهاش همذات پنداری کنه یعنی چون شیطان خوب حرف میزنه باهوشه مغروره و زیر بار نمیره ناخودآگاه فکر میکنیم پس حتما حق با اونه. در حالی که جذاب بودن یه شخصیت هیچ ربطی به درست بودن فلسفش نداره. اتفاقا یکی از خطرناک ترین شکلای شر همینجاست که وقتی شر زشت و احمق نیست وقتی خوش زبون و باهوش و قانعکنندست
از اون طرف این تصور که چون شیطان علیه اقتدار خدا ایستاده پس نماد آزادیه یه جور نگاه خیلی ساده لوحانه به خود مفهوم اقتداره. هر اقتداری که حتما یکسان نیست و هر سرپیچی ای هم الزاما اخلاقا ارزشمند نیست. اگه خدا توی منطق الهیاتی سرچشمه خیر و حقیقت باشه مخالفت با خدا فقط به خاطر اینکه نمیخوام کسی بهم دستور بده نمیشه مبارزه با استبداد وگرنه باید بگیم هرکس با هر قانون اخلاقی مخالفت کرد چون اقتدارستیز بوده پس آزادمنشه
حتی اگر از چارچوب دینی هم کاملا بیرون بیاییم باز همین مشکل باقی میمونه. آزادی بدون حقیقت و مسئولیت و مرز اخلاقی خیلی راحت تبدیل میشه به هرچی من خواستم. و وقتی خواست من تبدیل به معیار مطلق بشه انسان دیگه از هیچ چیز آزاد نیست برده میل خودش شده. آدمی که نمیتونه به غرورش نه بگه از آدمی که به یه قدرت بیرونی نه نمیگه حتما آزادتر نیست
ولی میدونید اگه بخوایم عمیق تر نگاه کنیم مسئله اینه که انسان در منطق الهیاتی موجودی نیست که از ابتدا با یه میل ذاتی به شر و تباهی ساخته شده باشه فطرت یعنی در عمیق ترین لایه وجودش یه کشش اولیه به سمت حقیقت و خیر و عدالت و زیبایی و رحمت و کمال وجود داره نه اینکه انسان عین صفات خدا باشه، بلکه چون روحش مخلوق خداست ظرفیت و گرایشایی در وجودش گذاشته شده که میتونن آینهای ناقص از اسماء و صفات الهی باشن مثلا میل به عدالت بیارتباط با حقیقت عدل نیست میل به دونستن بیارتباط با حقیقت و علم نیست میل به بخشیدن و دوست داشتن هم صرفا یه واکنش کور نیست مشکل از جایی شروع میشه که این گرایشای اصیل از مسیر خودشون منحرف میشن مثلا میل به قدرت میتونه از توانایی و مسئولیت تبدیل بشه به سلطهطلبی میل به محبت میتونه تبدیل بشه به تملک میل به آزادی میتونه تبدیل بشه به بردگی نفس و میل به عزت میتونه تبدیل بشه به تکبر. یعنی شر الزاما یه اصل مستقل در برابر خیر نیست خیلی وقتا تحریف یه خیر اولیهست. آدم حتی وقتی کار بد میکنه معمولا چیزیو میخواد که در اصل خیر به نظر میرسه مثلا لذت امنیت قدرت احترام آزادی یا بقا اما اون خیر رو از جای خودش جدا میکنه و تبدیلش میکنه به بت. از همینجاست که میشه فهمید چرا گفتن انسان ذاتا شروره تصویر کاملی از انسان نمیده چون اگر انسان هیچ کششی به حقیقت و خیر نداشت اساسا مفهوم فساد و انحراف و سقوط هم بی معنا میشد. آلودگی زمانی معنا داره که چیزی پیشاپیش امکان پاک بودن داشته باشه. بنابراین مسئله انسان شاید جنگ میان دوتا موجود خیر و شر درونش نباشه بیشتر شبیه اینه که یه فطرت رو به کمال، مدام زیر فشار نفس و غرور و ترس و شهوت قدرت و محیط و انتخابای خودش قرار میگیره و باید تصمیم بگیره که این گرایشای درونی رو به سمت سرچشمه خیر هدایت کنه یا ازشون بتایی برای خودش بسازه
هدایت شده از زیرزمین
نمیدونم چرا این منو یاد سقراط و جام شوکران میندازه
بین تبعید و مرگ، مرگ رو انتخاب کرد_در حالی که میتونست در دوران تبعیدش هم به تبیین حقایق بیشتری بپردازه🫸🏻