حتی اون جمله معروف بهتر است در جهنم فرمانروا باشم تا در بهشت خدمتکار هم بیشتر از اینکه فلسفه آزادی باشه فلسفه قدرت و خودبزرگ بینیه. دقت کن که نمیگه بهتره انسان آزاد باشه تا برده، میگه ترجیح میدم خودم فرمانروا باشم. یعنی مسئله فقط فرار از سلطه نیست مسئله اینه که خودش جای صاحب سلطه قرار بگیره این دوتا زمین تا آسمون فرق دارن یکی میگه هیچکس نباید مالک اراده دیگری باشه اون یکی میگه من نمیخوام زیردست باشم ترجیح میدم خودم بالا باشم. دومی آزادی خواهی نیست صرفا عوض کردن جای تخت و تاجه
اصلا یه نکته خیلی مهمتر هست که ادبیات رمانتیک عمدا از این تضاد استفاده میکرد. نویسنده می اومد یه شخصیت سرکش و کاریزماتیک میساخت بعد جذابیت ادبی اون شخصیت باعث میشد خواننده کمکم اخلاقا هم باهاش همذات پنداری کنه یعنی چون شیطان خوب حرف میزنه باهوشه مغروره و زیر بار نمیره ناخودآگاه فکر میکنیم پس حتما حق با اونه. در حالی که جذاب بودن یه شخصیت هیچ ربطی به درست بودن فلسفش نداره. اتفاقا یکی از خطرناک ترین شکلای شر همینجاست که وقتی شر زشت و احمق نیست وقتی خوش زبون و باهوش و قانعکنندست
از اون طرف این تصور که چون شیطان علیه اقتدار خدا ایستاده پس نماد آزادیه یه جور نگاه خیلی ساده لوحانه به خود مفهوم اقتداره. هر اقتداری که حتما یکسان نیست و هر سرپیچی ای هم الزاما اخلاقا ارزشمند نیست. اگه خدا توی منطق الهیاتی سرچشمه خیر و حقیقت باشه مخالفت با خدا فقط به خاطر اینکه نمیخوام کسی بهم دستور بده نمیشه مبارزه با استبداد وگرنه باید بگیم هرکس با هر قانون اخلاقی مخالفت کرد چون اقتدارستیز بوده پس آزادمنشه
حتی اگر از چارچوب دینی هم کاملا بیرون بیاییم باز همین مشکل باقی میمونه. آزادی بدون حقیقت و مسئولیت و مرز اخلاقی خیلی راحت تبدیل میشه به هرچی من خواستم. و وقتی خواست من تبدیل به معیار مطلق بشه انسان دیگه از هیچ چیز آزاد نیست برده میل خودش شده. آدمی که نمیتونه به غرورش نه بگه از آدمی که به یه قدرت بیرونی نه نمیگه حتما آزادتر نیست
ولی میدونید اگه بخوایم عمیق تر نگاه کنیم مسئله اینه که انسان در منطق الهیاتی موجودی نیست که از ابتدا با یه میل ذاتی به شر و تباهی ساخته شده باشه فطرت یعنی در عمیق ترین لایه وجودش یه کشش اولیه به سمت حقیقت و خیر و عدالت و زیبایی و رحمت و کمال وجود داره نه اینکه انسان عین صفات خدا باشه، بلکه چون روحش مخلوق خداست ظرفیت و گرایشایی در وجودش گذاشته شده که میتونن آینهای ناقص از اسماء و صفات الهی باشن مثلا میل به عدالت بیارتباط با حقیقت عدل نیست میل به دونستن بیارتباط با حقیقت و علم نیست میل به بخشیدن و دوست داشتن هم صرفا یه واکنش کور نیست مشکل از جایی شروع میشه که این گرایشای اصیل از مسیر خودشون منحرف میشن مثلا میل به قدرت میتونه از توانایی و مسئولیت تبدیل بشه به سلطهطلبی میل به محبت میتونه تبدیل بشه به تملک میل به آزادی میتونه تبدیل بشه به بردگی نفس و میل به عزت میتونه تبدیل بشه به تکبر. یعنی شر الزاما یه اصل مستقل در برابر خیر نیست خیلی وقتا تحریف یه خیر اولیهست. آدم حتی وقتی کار بد میکنه معمولا چیزیو میخواد که در اصل خیر به نظر میرسه مثلا لذت امنیت قدرت احترام آزادی یا بقا اما اون خیر رو از جای خودش جدا میکنه و تبدیلش میکنه به بت. از همینجاست که میشه فهمید چرا گفتن انسان ذاتا شروره تصویر کاملی از انسان نمیده چون اگر انسان هیچ کششی به حقیقت و خیر نداشت اساسا مفهوم فساد و انحراف و سقوط هم بی معنا میشد. آلودگی زمانی معنا داره که چیزی پیشاپیش امکان پاک بودن داشته باشه. بنابراین مسئله انسان شاید جنگ میان دوتا موجود خیر و شر درونش نباشه بیشتر شبیه اینه که یه فطرت رو به کمال، مدام زیر فشار نفس و غرور و ترس و شهوت قدرت و محیط و انتخابای خودش قرار میگیره و باید تصمیم بگیره که این گرایشای درونی رو به سمت سرچشمه خیر هدایت کنه یا ازشون بتایی برای خودش بسازه
هدایت شده از زیرزمین
نمیدونم چرا این منو یاد سقراط و جام شوکران میندازه
بین تبعید و مرگ، مرگ رو انتخاب کرد_در حالی که میتونست در دوران تبعیدش هم به تبیین حقایق بیشتری بپردازه🫸🏻
مسئله سقراط اصلا این نبود که من از قدرت بدم میاد پس میخوام بمیرم یا اینکه هرکی جلوی اقتدار ایستاد پس آزاده. اتفاقا اگه بخوایم از منطق حرف خودم نگاه کنیم باید بپرسیم سقراط دقیقا از چی دفاع میکرد و چرا حاضر شد هزینش رو بده سقراط مرگ رو به خاطر اینکه صرفا زیر بار نره انتخاب نکرد. مسئلش این بود که نمیخواست برای نجات خودش چیزی رو که بهش باور داشت کنار بذاره. یعنی انتخابش از جنس من خودم تصمیم میگیرم و مسئول تصمیم خودمم بود نه از جنس چون یکی بالاتر از منه پس من حتما باید برعکسش عمل کنم اتفاقا اگه سقراط صرفا از سر غرور میگفت من ترجیح میدم بمیرم چون نمیخوام هیچکس به من دستور بده اونوقت مثال خیلی خوبی برای همون چیزی میشد که من درباره شیطان گفتم یعنی آزادی تبدیل بشه به بت نفس. ولی جذابیت داستان سقراط دقیقا توی اینه که انتخابش رو بر اساس یه اصل فکری و اخلاقی انجام میده و هزینشم میپذیره ضمن اینکه این استدلال که میتونست تبعید بشه و بیشتر حقیقت رو تبیین کنه خودش یه نگاه کاملا نتیجه گرایانه به ماجراست. انگار چون زنده موندن احتمالا خروجی بیشتری تولید میکرد پس انتخاب مرگ حتما غیرمنطقی بوده. در حالی که برای سقراط مسئله فقط تعداد سالایی که میتونست حرف بزنه نبود مسئله این بود که اصلا میتونه برخلاف چیزی که بهش باور داره زندگی کنه یا نه و این دقیقا همون مرز بین آزادی و سرکشیه آزادی یعنی من صاحب انتخاب خودمم و مسئولشم نه اینکه صرفا هرجا قدرتی دیدم بگم نه چون تو قدرتی. شیطان روایت حتی اگه باهوش و کاریزماتیک و سرکش باشه تا وقتی مرکز فلسفش من در برابر تو باشه هنوز لزوما آزادی خواه نیست. ممکنه فقط از جایگاه زیردست متنفر باشه و آرزو داشته باشه خودش جای صاحب تخت بشینه
سقراط میگه من باید طبق چیزی که حقیقت میدونمش زندگی کنم حتی اگر هزینه داشته باشه. اون یکی میگه من نمیخوام زیردست باشم پس ترجیح میدم خودم فرمانروا باشم. پس آره جام شوکران اتفاقا مثال خوبیه فقط نه برای اینکه هرکس علیه اقتدار ایستاد آزاده برای اینکه نشون میده باید ببینیم پشت سرکشی دقیقا چه چیزی خوابیده و اینکا دقیقا اقتدار جلوی چه قدرتیه خیر یا شر