امشب عروسی دعوتیم، عروس همسنمنه
از نود نه ممیز نیم درصد آدمای اونجا متنفرم.
مثلا امکان داره پاشنهی کفشو فرو کنم تو گلوشون، کارد میوه خوریرو بزنم تو شاهرگشون، کلهعروسو بگیرم ده بار بزنم تو دیوار، مادر شوهرشو با همون پاشنهی کفشم بزنم تو شکمش طوری که بمیره
اینا همش سناریوعه ولی، من نهایتا بتونم لبخند بزنم بهشون.
من که متعلق به اینجا نیستم
من مال کتاب و سریالام، منتهی یادم رفته چهشکلی باید برگردم به زندگی واقعیم تا برسم به عشق واقعیم.
ولی ولی ولی اگر بعد از صد و بیست سال خواستم ازدواج کنم، امیدوارم همسرمهم یک جامعه گریز انسان گریز انسانخوار قاتل زنجیرهای باشه، فقط منو نکشه بقیهرو بکشه
حالا که عیدغدیر نزدیکه بیاین یکی بزنیم تو دهن هرکی به امیرالمومنین گفت باباعلی.
زشته بخدا، ابهت امامعلی میاد پایین.
هدایت شده از اردوگاهستارگانزیرزمینی☆
☆به یاد تمام دوستان عزیزم که چنل داشتن و نداشتن و بچه های سازمان سری کهخحاکاشحگا و کسانی که اسمشون در لیست نیست ولی مطمئنا به یادشون بودم و و و ؟ :
_ミカレム،Palimpsest،June 9،Paradox،قلعه ای در محاصره مه،موهیتو با عطر بلوبری،نگهبانان نورمنگارد،کیمسوفیا،شاگرد آ سید روحالله،انجمن بیکاران کتابخون،شب های حوا،مهآلود،سدنا،کتونی های گلی،ستادسریاوناشلهبهاحج،پرهون،،پاتوق اسطوره شناسان،کتابخانهی خیابان نودهم،ایدهای ندارم.،اشباح سرگردان شهر زیر زمینی ،اجتماع سر رسید هایم،نهان رویا،ثخنان گحرباروفاخرچمران،⭐️،کلافه.،مهمانخانهی
zed،رواننشناس،ستاد مبارزه با بیکارا،اشتباه.،موسسه کارآگاهی بلانت،زیر زمین،شیر چای،در همسایگی زحل،لیلا در واکن مویوم