آبجیم اومده دم اتاق میگه یا میای بیرون یا کتابتو میندازم تو سطل آشغال
میگم برو بابا چرت نگو میگه من عضو قرارگاه خاتم الانبیاءام هرچی میگم واقعیه.
به یه لول دیگه از گشادی و تنبلی رسیدم
دیشب یهچیزی به ذهنم رسید برای یه متن ولی چون فقط خودکار دم دستم بود تا جایی که میشد کف دستم جملاترو نوشتم تا حداقل یادم بمونه داشتم راجع به چی فکرمیکردم