آبجیم رفته موهاشو پسرونه زده
بابام اومد تو اتاق زد پس کلهش گفت پسرمعلیرضا
حیف بچهس و اشناییتی با ددی آرتا نداره وگرته تو خونه بهش میگفتم ددی آرتا
Masoumeh is speaking
حیف بچهس و اشناییتی با ددی آرتا نداره وگرته تو خونه بهش میگفتم ددی آرتا
از اونجایی که بنده خواهر بزرگهم و وظیفه م ریدن تو اعتماد به نفس بچه کوچیکهس
دل من، چون به عشق مایل شد
عشق در گردنش حمایل شد
چون دل و عشق متفق گشتند
دل من عشق گشت و او دل شد
گاه بر رست چون نبات از گل
از دلم عشق و گاه نازل شد
روی بنمود و دل ببرد و نشست
کار من در فراق مشکل شد
من نمیدانم این بلا، دل را
از چه افتاده وز چه حاصل شد؟
ای عراقی، مکن شکایت دل
این بس او را که عشق منزل شد
عراقی.
با آبجیم امروز خاطرات یک بیعرضه رو دیدیم
گفت ما هفلی هستیم ورژن خواهرانش، درسته