اینقدر خندیدم که زهرا این آخریا میگفت معصومه بلدی نفس بکشی یا بهت یاد بدم؟
ده بار از سرسره ها بالا رفتم، بعد یه طوری وانمود میکردم انگار تو قلعهم در قلب وینترفل هستم، سگ سرمای سه نصف شب، با پتوی دور بدن
این آخریا واسه اینکه خوابمون نبره شوهرخالم میگفت بریم زنگ خونه یکیو بزنیم فرار کنیم؟ بریم از یکی آدرس الکی بپرسیم؟ گفتم میخواید زنگ بزنید به یکی بگید سلام من تیر خوردم؟ و نظریهم رای اورد اما نمیشد عملی بشه💥
بعد مطهره یه گربه دیده بود عین اسکلا داشت کاملا واقعی میگفت نه بچها اینگربه نیست این یه شاهزاده است که طلسمش کردن، نه ببینید شماها نمیدونید آخه🙏🏼
Masoumeh is speaking
این پارکه که رفتیم خیلی خلوت بود، هرکی رد میشد ما فکر میکردیم ساقیای چیزیه، بعد خالم همش میگفت چتونه ساقی ندیدهاید مگه؟ آخرش که رفتیم تاب بازی کردیم و ده دور سرسره بازی و بلاباباابلایاباا متوجه شدیم گلکِش اصلی خودمون بودیم خبر نداشتیم