هدایت شده از پیرمرد
بچه ها من هنوز یه مقدار منگم و باورم نمیشه آقا شهید شده و دیگه نیست. هنوز یه بخش کوچیکی از وجودم انتظار داره که آقا برگرده و بیاد سخنرانی کنه. هنوز نتونستم کامل قبول کنم که دیگه آقا رو نمیبینیم.
الان که میتونم صحبت کنم، صحبت نمیکنم
الان که میتونم گریه کنم، گریه نمیکنم و فقط به سقف زل زدم
ولی شاید فردا، یا شایدم فرداهای فردا وقتی پام به لبهی تخت گیر کرد گریه کردم بابتش، یا وقتی به اتوبوس نرسیدم، یا وقتی شام غذایی که ازش متنفر بودم رو داشتیم، شاید هم وقتی چیزی که منتظر بودم تا بخرمش رو فروشگاه تموم کرد.
نمیدونم، بالاخره یه قرن فرصت برای گریه هست.