Mohsen Chavoshi @RozMusic.comMohsen Chavoshi - Zakhmie Aftab.mp3
زمان:
حجم:
8.9M
شده آسمون غرق خونت حسین
شده رنگ خون آسمونت حسین
فدای تن نیمه جونت حسین
جوونم فدای جوونت حسین
#زخمیِ_آفتاب
#محسن_چاووشی
ادویه را که ریختم، دیگر طاقت نیاوردم.
اشکها جاری شدند، قطره قطره کف ماهیتابه میافتادند و از حرارت بخار میشدند.
روز عجیبی بود، حالم از زمانی که دیدمش بدتر و بدتر میشد.
قلبم سنگین بود.
تصویر چَشمانش لحظهای رهایم نمیکرد.
هر طرف را که نگاه میکردم، آن چشمها بودند.
سرم را پایینتر گرفتم تا اهالی خانه گریهام را نبینند و سوالی نپرسند.
توانی برای پاسخ دادن نداشتم.
جوابش سخت بود، بسیار سخت...
نمیدانستم چگونه باید از آن نگاه بگویم؟!
چه بگویم که قانع شوند ساعتهاست دیداری کوتاه و از دور، اینگونه بهمم ریخته؟! انگار خنجری وسط قلبم جا خوش کرده که بیامان تیر میکشد، نفس کشیدن را هم برایم سخت کرده؛
آشفتهام، آشفته و دلنگران...
همان لحظه دخترک وارد آشپزخانه شده بود و با ذوق برایم از اردوی فردایش حرف میزد.
تمام تلاشم این بود که هر طرفی میایستد، پشت به او باشم تا صورتم را نبیند.
تند تند اشکها را آمده و نیامده با دستانم میگرفتم.
برای جواب سوالاتش، هربار نفسی میگرفتم و صدا صاف میکردم تا متوجه احوالم نشود.
او که نمیدانست سوالات و شوق و ذوقش آن لحظه چه بلایی دارد بر سرم میاورد.
_ آخ جون! غذا کِی آماده میشه؟
_ فردا برام خوراکی خوشمزه میخرید؟
_ میشه صبح که خواستم برم تو پشت سرم آب بریزی؟
_ بنظرت چی میشه؟
_ تو میرسونیم؟ آخه خیلی دوست دارم تو منو ببری.
_ تا وقتی برگردم منتظر میمونی؟
_ جایی نریا.
با هر حرفش گریهام بیشتر میشد.
+ او الان چه میکند؟
+ غذا خورده؟
+ اصلا دیگر میلی به غذا دارد؟
+ او با که اینگونه با ذوق تعریف میکند؟
+ کِی دوباره ممکن است از ته دل شاد شود؟
+ او
+ او
+ او
میدانید!
من مادر نشدهام، نمیدانم آن دلنگرانی که همیشه برای تکهای از وجودت داری چگونه است؟
ولی همان اندک چیزی هم که تابحال درک کردهام، داشت دیوانهام میکرد.
اولین باری بود که آنجا میآمدم، هربار موضوعی پیش میآمد و نمیشد.
خانوادهی عجیبی هستند.
کوچکترین شهید جنگ را آنها دادند، مجتبی سه روزه.
سمیه خانم که تازه مجتبی را بدنیا آورده بود، به اصرار مادر برای آنکه بتواند از او مراقبت کند به منزلشان در روستای امرآباد میرود و با گِرای یک عده رذلِ کثیفِ بیوجود و با هدف ترور یکی از مردان خانواده. مختصات خانه داده میشود و سمیه خانم، به همراه مادرش و دو تا طفل سه ساله و سه روزهاش شهید میشوند.
هنوز هم وقتی یاد شب وداع که پدر خانواده روی جایگاه ایستاده بود و پیکر مجتبی را به او دادند خاطرم هست.
یک دل سیر که بغلش گرفت و با روضه علیاصغر گریه کرد؛
فاطمه نورایش را خواست، دختر برای پدر چیز دیگریست، دخترک سه سالهاش را در آغوش گرفته بود و زار میزد.
صحنههایی که سالها در روضه برایمان گفته بودند را به گونهای دیگر میدیدیم.
روز تشییع بعضیا میگفتند که گویا یک دختر ابتدایی هم داشتند که آنجا نبوده و زنده است ولی هیچکس با قطعیت حرف نمیزد و من دعا دعا میکردم که شایعهای بیش نباشد.
اما تا نگاهم به دختر افتاد تازه یاد آن حرفها افتادم و حقیقت بر سرم آوار شد. روی صندلی، کنار مزار خواهر و برادرش نشسته بود، چادر و روسری مشکی به سر داشت و شبیه تصویری که از مادرش دیده بودم گیره روسریاش را زده بود.
سرش را که بالا آورد، نگاهم ماتِ چشمانش شد. از سرمای نگاهش وجودم یخ کرد. هیچ نوری در چشمانش نمیدیدم.
پر از درد بود و خاموش...
هیچکاری از دستم برنمیآمد و این عجیب درد داشت. فقط توانستم لحظاتی تکیه به ستون بدهم و نگاهشان کنم.
بعدا فهمیدم پسر دیگری هم یکی دو سال کوچکتر از این دخترشان دارند و درک داغشان برایم سختتر شد.
امان از آن چشمها،
امان...
تنها چیزی که کمی خیالم را راحت میکند، سمیه خانم، مادرشان است. آخر مادر طاقت دیدن رنج و عذاب بچههایش را ندارد، مطمئنم کمکشان خواهد کرد، مطمئنم...
#روایتِ_چشمانش
#مجتبی_سه_روزه
#شهدای_جنگ_رمضان