پرانتز باز:
تابستان ۱۳۶۰ برای جمهوری اسلامی ایران، زمان پر حادثه و عجیبی بود.
همزمان با عزل ابوالحسن بنیصدر از ریاستجمهوری، سازمان مجاهدین خلق (منافقین) با اعلام آغاز «فاز نظامی»، صحنۀ سیاست ایران را به میدان درگیریهای مسلحانه و ترورهای کور تبدیل کرد.
_ سودابه سدیفی، مشاور بنیصدر، بعدها اعتراف کرد که بنیصدر به رجوی پیام داده بود: «باید شروع به زدن رأس آنها نمود، چارۀ دیگری نیست»
_ حسین نواب صفوی، یکی از رابطهای اصلی بنیصدر با سازمان، نیز پس از بازداشت اقرار کرد که بنیصدر گفته بود: «اگر نتوانیم مردم را بسیج کنیم، باید اینها را فلج کرد و سران را از بین برد»
یعنی ترور شخصیتها و رهبران خطِ امام، اون موقع جزو اهداف مهمشون برای هرج و مرج داخلی، به قول خودشون فلج کردن مملکت بود. (کاری که هنوز هم انجام میدن)
از خارج هم که درگیری با عراق و جنگ رو داشتیم.
پرانتز بسته.
بین جمعیت ضبط صوتی دست به دست شد تا رسید به جوانی با قد متوسط و موهای فر و کت و پیراهن چهارخانه و صورتی با تهریش مختصر که آن روزها تیپ خیلی از جوانها همین شکلی بود. ضبط را گذاشت روی تریبون؛ درست مقابل قلب سخنران. دستش را گذاشت روی دکمه Play. شاسی تق تق صدا کرد و روشن نشد؛ مثل حالت پایان نوار، جوان رفت.
یک دقیقه نگذشت که بلندگو شروع کرد به سوت کشیدن. آقا همینطور که صحبت میکردند، گفتند: «آقا این بلندگو را تنظیم کنید.» بعد خودشان را به سمت چپ کشیدند و از پشت تریبون کمی عقب آمدند
و به صحبت ادامه دادند:
در زمان امیرالمؤمنین، زن در همه جوامع بشری - نه فقط در میان عربها - مظلوم بود. نه میگذاشتند درس بخواند، نه میگذاشتند در اجتماع وارد بشود و در مسائل سیاسی تبحر پیدا بکند، نه ممکن بود در میدانهای... انفجار!!! 💣
🔹 اون جابجایی قبل از انفجار برای درست کردن میکروفون و مایل شدن آقا به سمت راست باعث میشه، ترکشهایی که قرار بوده مستقیم به قلبشون بخورن، به سمت راست اصابت کنن.
این حرکت که به تعبیر برخی «توفیق الهی» بود، نقش مهمی در نجات ایشان داشت، زیرا شدت اصابت ترکشها به ناحیۀ قلب میتوانست کشنده باشد.
بیرون از مسجد، در آغوش محافظ، لحظاتی به هوش آمدند. سرشان را آوردند بالا، اما زود سرشان افتاد.
محافظها بلیزر سفید را انگار كه ترمز نداشت، با سرعتی غیر قابل تصور میراندند.
در مسیر بیمارستان، هر وقت به هوش میآمدند، زیر لب زمزمهای میکردند؛ شهادتین میگفتند. لبها و چشمها خیلی کم تکان میخوردند.
یکی از محافظان آقای خامنهای: توی راه یک لحظه آقا به هوش آمدند. نگاهی به چهره من کردند و از هوش رفتند. بعدها پرسیدم آن لحظه چه چیزی احساس کردین، گفتند: «دو چیز! یکی اینکه ماشین داشت پرواز میکرد و دیگر اینکه سرم روی پای کسی بود...»
10.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
کلیپی خلاصه و کوتاه از وقایع ترور ناموفق آیتالله خامنهای
حتی دلم نمیاد این قسمتها و جراحات رو اینجا بنویسم، (هعی!) فقط بدونید خیلی اوضاع بد و وخیم بوده:
کیسههای خون را از هر دو دست و هر دو پا به بدن تزریق میكردند، اما باز هم خونریزی ادامه داشت.
یکدفعه یکی از دکترها دست از کار کشید. دستکشش را درآورد و گفت: «دیگر تمام شد.» بیراه نمیگفت؛ فشار تقریباً صفر بود. یکی دیگر از دکترها به او تشر زد که چرا کشیدی کنار؟
فشار کمکم بالا آمد و دوباره شروع کردند.
عمل تا آخر شب طول کشید، اما دیگر نمیشد درمان را آنجا ادامه داد.
آنروز که بمب ترکید، مردم هم بودند در میانه میدان و خدا نگاه کرد به قلبها: «مردم بیرون بیمارستان صف کشیده بودند برای اهدای خون. رادیو هم اعلام کرده بود جراحت به قلب ایشان رسیده. عدهای در محوطه جلوی اورژانس ایستاده بودند و میگفتند میخواهیم قلبمان را بدهیم...»