از در که وارد میشدی بنر و عکسهای قاسم در کنار گلها به چشم میآمد.
هر جا سرت را میگرداندی تصویر چشمهای مظلوم قاسم را میدیدی.
خانهای نقلی و ساده، بدور از هرگونه تجمل،
فرشهای سرمهای و پشتیهایی به همان رنگ، بخاری و قفس پرنده آبی_صورتی که وقتی نشستم متوجهش شدم.
روایت شهید #قاسم_عزیزی ۴
مادر قاسم بسیار مهربون و خونگرم بود، همون اول با صحبتها و مدل تعارف کردنش هر چه استرس داشتم دود کرد رفت هوا
کلی قربون صدقهمون رفت و هرچه اصرار کردیم تا پذیرایی نکنن و کمی کنارمون بشینن مثل تمام مادران ایرانی با لبخند و گفتن: نه بابا کاری نمیکنم که، الان میام.
کار خودش را انجام میداد.
روایت شهید #قاسم_عزیزی ۵
نوبت به تعارف شیرینی رسید، بخاطر کوچولو بودنشون تاکید میکردن که باید دو تا برداریم، نفر قبل من یدونه برداشت
ولی من چون اصرارشون رو دیدم دو تا برداشتم (مدیونید فکر کنید از این شیرینیها دوست دارم)
تا اینکار رو کردم، ظرف شیرینی دوباره به نفر قبل تعارف شد تا اونم دو تا برداره،
همزمان سر بچهها و نگاه تهدید آمیزشون سمت من برگشت که این چکاری بود کردی😅
روایت شهید #قاسم_عزیزی ۶
4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
این وسط صدای جیغ جیغای چیکو (عروس هلندی) بلند بود و تازه فهمیدیم داره بهمون سلام میکنه و منتظر جوابه
تا خانم عزیزی میرفت تو آشپزخونه داد میزد: "مامان جون"
آخرم انقدر سر و صدا کرد که بهمون گفت بخاطر اینکه داخل قفسه داره اذیت میکنه و اگه مشکلی ندارید بیارمش بیرون.
تازه بیرون که اومد بازیهاش شروع شد؛ بچم خیلی مهموننواز بود و میومد جلوی هر فرد و سلام میداد. اینکار رو چندین بار انجام داد.
روایت شهید #قاسم_عزیزی ۷
قاسم، چیکو رو محرم سال پیش خریده بود.
اون قفس خوشگل و اسمشم انتخاب خودش بود.
مامانش میگفت:
_ چیکو همیشه توی خونه آزاده.
وقتی قاسم میرفت تو اتاق تا آهنگ گوش بده، میرفت سراغش و هندزفریهاش رو از توی گوشش بیرون میاورد و قاسمم دادش میرفت هوا که ماماااان بیا اینو ببرش.
_ من گل خیلی دوست دارم، اون موقعا که قاسم بود کلی پرنده و قناری داشتیم، همین بالای سرتون روی گلا مینشستن و میخوندن.
خونمون شبیه باغ وحش بود.
خواهرم هیچوقت شبا خونمون نمیموند، میگفت خیلی سروصدا دارن و آدم خوابش نمیبره.
روایت شهید #قاسم_عزیزی ۸
_ قاسم که رفت همهی پرندهها رو رد کردم رفتن، گلا هم دارن پژمرده میشن و دیگه خیلی حوصله نگهداریشون رو ندارم.
فقط چیکو رو نگه داشتم، آخه قاسم خیلی دوستش داشت.
_ قراره چندوقت دیگه جابجا بشیم و بریم یکم خارج از شهر، دلم نمیخواد دیگه داخل اراک بمونم. چند شب پیش قاسم اومده بود به خوابم، بهش گفتم فقط میخوام دو تا گل با گلدون سرامیکی با خودم ببرم، بقیه گلا رو نمیبرم.
_ الان دیگه گلام جور شدن قبل از شما هم برام یه گلدون دیگه آورده بود که با اینی که شما آوردید با خودم میبرم.
روایت شهید #قاسم_عزیزی ۹
_ قاسمم خیلی مهربون بود یه موتور داشت و ما رو با خودش میبرد بیرون میگردوند.
هربار میبردتم بستنی فروشی میگفت مامان آدم باید با دوست دختراش بیاد اینجا ولی من شما رو میبرم.
_ یبارم گفت اینبار دیگه نمیخوام تو رو ببرم، این دفعه نوبت دوست دخترمه. منم خوشحال شدم و گفتم ببر مادر، کیه؟ که رفت خواهرشو بغل کرد و بوسید. گفت این خوشگله دوست دخترمه دیگه.
روایت شهید #قاسم_عزیزی ۱۰
از اون اول چندباری بخاطر اوضاع خونه از ما معذرت کرد
_ ببخشید رو زمین نشستیدا
_ ببخشید، دیگه ظاهر و باطن خونه ما همینه.
نمیدونم به این مادر چی گذشته و چه حرفایی زده بودن که این حرفا رو میزد، البته بعدش اشاره کرد که:
_ من خودم همیشه دوست داشتم اینجوری زندگی کنم، بعضیا نمیان خونمون میگن شما مبل ندارید ولی من برام مهم نیست.
_ برای مراسم قاسم خیلیا اومده بودن و ما مهمونا رو بردیم خونه یکی از همسایهها که وضعشون بهتر بود، آخرش که خلوت شد چندتا از فرماندهها و اینا که مونده بودن رو آوردیم خونهی خودمون، باورشون نمیشد اینجا زندگی میکنیم. تازه اینجا هم مال ما نیست و مستاجریم.
یهو اشک تو چشمام جمع شد:
_ من هیچوقت دنبال این چیزا نبودم، بخدا فقط میخواستم قاسمم باشه، همین گلیم دم در رو هم بهم میدادن میگفتن تو کوچه زندگی کن، هیچی نمیگفتم.
فقط قاسمم میبود.
روایت شهید #قاسم_عزیزی ۱۱
وسط همین صحبتها بودیم و جو بخاطر اشک مادر قاسم تغییر کرده و خنده رو لبامون خشک شده بود
که یهو چیکو اومد سمت من،
از اون اول خیلی خودم رو کنترل کرده بودم که نگم من از پرنده میترسم تا معذب نشن و چیکو هم اذیت نشه.
هی اومد جلو و با خودم میگفتم الان میره آروم باش، نفس عمیق بکش.
قبلش بچهها هرکاری میکردن تا بره روی دستشون اصلا محل نمیداد و شانس به من نزدیکتر میشد.
گفتم سلام بدم تا ول کنه و بره که تا سلام از دهنم در اومد، بالاش رو باز کرد تا بیاد بالا و شد آنچه نباید میشد.
ناخودآگاه جیغ زدم و چیکوی بیچاره زهرهترک شد.
صدای خنده بچهها و مامانجون بلند شده بود و من چون صحنهی بالا پریدن چیکو از ترس رو دیدم،
تند تند میگفتم: بمیرم الهی، ببخشید، ترسیدی؟، چیکووو، ببخشید...
ولی ناراحت شده بود و سریع رفت روی قفسش
قبلتر فهمیده بودیم که اگه ناراحت بشه. با نوک به قفس میزنه.
پشت به هممون وایستاد و تندتند به قفسش نوک میزد.
روایت شهید #قاسم_عزیزی ۱۲
خلاصه که همون یه لحظهای هم که غم میخواست به حالمون غلبه کنه با این جیغ و کار من دوباره همه چی به حالت قبل برگشت.
روایت شهید #قاسم_عزیزی ۱۳
مامانجون میگفت
چیکو اگه از کسی خوشش بیاد میره سمتش
و گویا این قرعه به نام من افتاده بود که خودم به بختم لگد زدم. 🫠
_ الان رو نبینید انقدر حرف میزنه، از صداوسیما اومدن که حرف زدن و کاراش رو ضبط کنن ولی نه کاری میکرد و نه حرف میزد.
روایت شهید #قاسم_عزیزی ۱۴