این مدت هربار که عکس شهدا و خانوادههاشون رو میبینم عذاب وجدان وحشتناکی میگیرم که هنوز چند روایت ننوشته باقی مونده و من حقم رو در نسبت شنیدههام ادا نکردم.
انشاءالله خدا کمک کنه هر روز روایت یک شهید رو مینویسم و یک روز در میون توی کانال قرارشون میدم.
فعلا روایت این شهدا طلبتون:
شهیده مهسا طاهری
شهید وحید هاشمی
شهید احمد عابدی
شهید احمد حسیبی
شهید محمد بادران
سردار شهید دهقان و خانوادهشون
از بچگی با اسم و تصویرتون بخاطر زندگی در کشوری که شما رهبرش بودید آشنا شدم اما ذرهای حس و تعلق نسبت بهتون نداشتم.
🧕به سن تکلیف و انتخاب مقلد که رسیدم، به تقلید از خانواده و شنیدن از این طرف و اون طرف که نسبت به بقیه مراجع احکام رو راحتتر میگیرید شما رو انتخاب کردم.
بارها حتی تا نوجوانیم، فامیلی شما رو با امام قاطی میکردم و خمینی میگفتم؛ البته که این اشتباه کردنا برام اهمیتی نداشتن و نهایتا با تذکر دیگران درستش میکردم.
هروقت که سخنرانیهاتون از تلویزیون پخش میشد میگفتم:
اَه بازم سخنرانی!
یا چقدر حرف میزنه.
و شبکه رو عوض میکردم.
🏫 توی مدرسه و بین دوستام هم روال اینجوری بود و اکثر ما شناخت و علاقهای که باید نسبت به رهبر کشورمون داشته باشیم رو نداشتیم.
سالها گذشت و خدا آدمها و جمعهای جدیدی رو سر راهم قرار داد که تونستم با خیلی از افراد و مفاهیم آشنا بشم.
اولین نفر امام موسی صدر بود و بعد امام خمینی، که با شخصیت و افکارشون آشنا شدم و حس گرفتم.
ولی بازم حسم نسبت به شما هیچ تغییری نکرده بود.
تا اینکه یه روز داخل یه جمعی صحبت از شما شد (همگی اونجا دوستدار و طرفدار رهبر بودن) که من با پررویی تمام گفتم:
انقدر هم که میگید ایشون بین ما ایرانیها طرفدار نداره. بعدم یکسری فکتهایی که تا به اون روز دیده بودم رو گفتم.
اونجا کسی باهام بد بخورد نکرد.
فقط در جواب من، استاد یک جمله گفت:
تو دنیات کوچیکه که فقط آدمای اطرافت رو میبینی و فکر میکنی همهچیز همینطوره؛ خودت هیچوقت نخواستی دنیات رو بزرگتر کنی و فراتر از اون رو ببینی.
دنیای کوچیک...
من دنیام کوچیکه!؟
همین جمله برای من شد یه جرقه و تلنگر بزرگ که بخوام دنیام رو بکوبم و از نو یه بزرگترش رو بسازم.
(همیشهی خدا دعاگوی این استاد هستم چون واقعا جهان و زندگی من رو تغییر داد)