دیروز که رفتم گلزار نگاهم روی سه تا عکس هی خیره میموند و خیلی دوست داشتم تا زودتر خانوادهشون رو ببینم و دربارهشون بشنوم.
(آخه عکساشون برام خیلی متفاوت و جالبن، منم که ته ظاهربینی 😶🌫️)
شهید #رضا_علی_بیگی، #مهسا_طاهری و #سجاد_فراهانی
شب توی گروه فاطمه گفت که منزل شهید اسماعیلی هماهنگ شده، ایشون رو نمیشناختم، یهو برنامه تغییر کرد و منزل دو تا شهید هماهنگ شدن:
شهید #رضا_علی_بیگی
و شهیده #مهسا_طاهری
این همون عکس معروفه
ترکیب این لباس، عینک دودی و ژستی که شهید گرفته، هربار که از اینجا رد میشم لبخند روی لبم میاره.
کم پیش میاد برای شهدا عکسای خوب و انقدر متفاوت بذارن مگه اینکه خود فرد و خانوادهش اهل دل باشن و خاطرهباز
روایت شهید #رضا_علی_بیگی
بخش دوم
نشان قاطی کرده بود و تو کوچهی اشتباهی میبردم، از طرفی کوچهای که منزلشون بود روی نقشه اسمی نداشت.
یه گوشه نگهداشتم و باتوجه به اسم کوچهها و اینکه دیگه بعد از این خونهها خونه و جادهای نیست بالاخره کوچه رو پیدا کردم.
روایت شهید #رضا_علی_بیگی
بخش سوم
خونههای داخل کوچه با این بلوکها از ریل راهآهن جدا میشدن.
روایت شهید #رضا_علی_بیگی
بخش چهارم
وسطای کوچه زهرا رو دیدم
حالا فقط پیدا کردن خونه مونده بود.
زهرا از قبل شنیده بود که دور دستگیره در یه ربان قرمز بسته شده، پرچم بالای خونه هم مطمئنمون کرد که قطعا همین خونهست.
روایت شهید #رضا_علی_بیگی
بخش پنجم
وقتی همه رسیدن زنگ زدم که حاجخانوم ما دم در هستیم، بیزحمت در رو باز کنید.
از پشت تلفن قربون صدقمون رفت:
_قربون قدماتون مادر، چشم، چشم اومدم.
کمی گذشت که صدای لخلخ دمپایی روی موزاییکای حیاط رو شنیدیم. آخ که چقدر این صدا جذابه و تابحال بهش توجه کافی رو نمیکردم، اونم وقتی میدونی تا چند ثانیه دیگه در باز میشه و قراره چهره فردی که منتظرشی رو ببینی.
یعنی شهیدم مثل من وقتی زنگ خونه رو میزد با لذت به این صدا گوش میکرده و منتظر دیدن مامان قشنگش میشده؟
روایت شهید #رضا_علی_بیگی
بخش ششم
بالاخره دیدمشون
مثل همهی مامانبزرگا مهربون بود و صورتش با اون گیرهی روسریای که زیر گلو زده بود خیلی بانمکتر شده بود.
هی منتظر بغل گرفتنشون بودم که تا نوبت به من رسید برای اینکه بقیه تو حیاط نمونن رفتن تا در رو باز کنن و تعارف که بفرمایید داخل و جلوتر رفتن تا راه رو نشون بدن.
اینم شانس منه...
ولی تا رسیدیم داخل، سریع رفتم سمتشون بالاخره تونستم بغلشون کنم.
آخیش... 😌
روایت شهید #رضا_علی_بیگی
بخش هفتم
یه خونهی ساده و نقلی
تا نشستیم سریع رفتن تو آشپزخونه و مشغول دم کردن چای شدن از همونجا دلیل حاضر نبودن چایی رو هم میگفتن:
_ ترسیدم چایی تیره و پررنگ بشه، گذاشتم تا اومدید سریع دم کنم.
بالاخره با کلی تعارف و بلند شدن یکی از بچهها که کار پذیرایی رو به عهده گرفت، موفق شدیم حاجخانم بشینه و برامون صحبت کنه.
قبل از ما تلویزیون روشن و روی شبکه خبر بود درست متوجه حرفها نمیشدیم که یکی از خانوما اجازه گرفت و تلویزیون رو خاموش کرد.
روایت شهید #رضا_علی_بیگی
بخش هشتم
_ راحت خونه رو پیدا کردید؟ آخه هرکس میاد چندبار زنگ میزنن، کوچه به اسم پسرمه، عکسشم بالای اسم کوچه هست ولی از اون طرف زدن و همه نمیبینن.
راست میگفت ما هم چون از طرف دیگه اومده بودیم این اسم و تابلو رو ندیدیم،
روی نقشه هم که اصلا اسم نداشت.
(هی با خودم تکرار میکردم یادت نره برگشتی روی نقشه، اسم شهید رو ثبت کن)
چند بار دیگه تا آخر صحبتهامون به این اشاره کردن که اسم کوچه به نام رضاست.
مادره دیگه ذوق جوونشو داره و قطعا هر بار که از جلوی اسم و عکس پسرش که رد میشه کلی تو دل قربون صدقهش میره.
روایت شهید #رضا_علی_بیگی
بخش نهم
این عکس روبروی جایی هستم که نشستم.
پدر آقا رضاست، ۲۷ سالشون بوده و برای کار میرن سیلو گندم که از اونجا پرت میشن پایین و فوت میکنن.
مادر از همون جوانی دلش با داغ عزیز از دست دادن آشناست.
آقا رضا و خواهر کوچیکترش از همون کودکی یتیم بزرگ میشن.
_ بچم دو تا زندگی رو میچرخوند، مرد خونهی منو خانوادهش بود.
روایت شهید #رضا_علی_بیگی
بخش دهم
یکی از خانوما دربارهی مکان مزار شهید پرسیدن که من سریع گفتم خود گلزار شهدای اراکن، همون شهیدی که عکسشون متفاوته و عینک دودی دارن.
اینا رو که گفتم، مادر ذوق کرد که انقدر با جزئیات یادمه، میگفت که این لباسشو خیلی دوست داشت و خانومشم این عکس رو داد که بزنن.
روایت شهید #رضا_علی_بیگی
بخش یازدهم