این شصت روز خیلی اتفاقها برام افتاد. نشست و برخاست با آدمها، شنیدنِ حرف و دیدن رفتار بعضیا که حتی فکرشم نمیکردم باعث شد تا نگاهم به یه سری مسائل عوض بشه.
مثلا معنی "پناه" برام تغییر کرد، فهمیدم که خیلی از آدما و جاها هستن که میتونن پناهم باشن و در حال حاضر هستن. انگار تازه چشمم به این نور و آرامششون روشن شده بود.
متوجه شدم که چرا بابا از بچگی با افتخار میگه که: من با وجود همهی عیبهایی که دارم افتخارم اینه که هیچوقت نون حروم سر سفرهی زن و بچم نیاوردم.
اثر نون حلال رو روی اساس و وجودِ آدمها دیدم.
بنظرم همین نون حلال خوردنا، گره از کار باز کردنا، قدمهای کوچیک اما درست برداشتنا و خیلی از کارهای دیگه که شما بهتر از من میدونین هستن که آدم با عمل کردن بهشون؛ به اندازهی ظرفیتش، تبدیل میشه به بخشی از نور خدا و اهلبیت، اونوقت اونم میتونه مسیر رو برای بقیهی بندگانِ خدا روشن کنه تا به بیراهه نرن. در اصل همین کج نرفتنها و به بیراهه نرفتنهاست که اون آرامش قلبی رو به آدم میده و حس میکنی در پناهی.
با این نگاه تازه آدمای اطرافم رو دیدم که هر کدوم به نوعی پناه و تکیهگاهم بودن، بارها نورِ امید به زندگیم دادن و انگیزهی حرکت...🌱
امیدوارم به حق این روز عزیز و با سعادت که ولادت امام رضای عزیزمون هست.
خود آقا و خواهرشون حضرت معصومه کمک کنن تا ما هم بخشی از نور اونها باشیم، ما بشیم واسطشون برای خیر رسوندن به آدمها.
انشاءالله همیشه بهمون نظر داشته باشن و نذارن عمرمون تلف بشه و خدایی نکرده اون دنیا ما باشیم و کلی پشیمونی از اینکه میتونستیم کارهای زیادی انجام بدیم تا راه برای ظهور و ولیِ خدا باز بشه اما نکردیم.
3.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تا رسیدم قم سریع راهی حرم شدم.
هی توی ذهنم لیست جاهایی که باید برم و بالا پایین میکردم؛ دلم برای کنج به کنج حرم تنگ شده بود.
(هروقت که به ماشین برقیای حرم میرسم، حس میکنم بُرد بزرگی تو زندگیم کسب کردم 😅)
آدم تا یه نعمتی رو از دست نده یا در معرض خطر نبینش قدرش رو اونطور که باید و شاید نمیدونه.
زیارت و حرم رفتن هم برای من همین حکم رو داشت، قبلا چون خیالم راحت بود که هر لحظه و هر ساعتی که بخوام میتونم برم انقدر با عجز و اضطرار زیارت نمیکردم ولی خداروشکر که این اتفاقات و وقفهها پیش میان تا آدم قدر خیلی چیزا رو بدونه.
1.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بارون قشنگی میومد و منم ویو جدید برای تماشای زائران پیاده کرده بودم.
کنار یکی از خادمان زیر سایبون وایستادم به تصویر آدما از داخل آب روی زمین نگاه میکردم.
1.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
یا این وروجکا که بخاطر گرفتن و خوردن آب بارون چندبار نزدیک بود بیوفتن پایین. مامانشونم هر کاری میکرد، بیخیال ماجرا نمیشدن و پایین نمیومدن.
مثل همیشه رفتم پیش حاج رمضون، محفل اشک. یکی از جاهایی که خیلی دوستش دارم. وارد که شدم با تعجب به تصویر فرد کنار حاجی نگاه میکردم و درکی از ماجرا نداشتم. نمیفهمیدم تصویر این فرد کنار سردار چکار میکنه. انگار به کل برای لحظاتی فراموش کردم که سردار موسوی شهید شدن و مدتیه که ایشونم دیگه مهمون خانوم هستن.
انگار دوباره داشتم برای اولین بار خبر شهادت رو میشنیدم و داغ دلم تازه شده بود.
حاج رمضون: سردار سعید ایزدی