eitaa logo
تَمامِ مَن
92 دنبال‌کننده
650 عکس
126 ویدیو
1 فایل
تمامِ مَن در این وَطَن معنا می‌شود...🇮🇷 آیدی جهت ارتباط👇: @saeedi_59
مشاهده در ایتا
دانلود
یادم افتاد امروز باید نذر نمکی که برای شهید داشتم رو ادا کنم. از اون روزهایی بود که همینجوری کار از در و دیوار رو سرم آدم میریزه و اگه دخترا نبودن واقعا نمیرسیدم. تا من داشتم بقیه کارام رو انجام میدادن دیدم هانیه بسته‌بندی‌ها رو تموم کرده.
هربار که یکیمون می‌شمرد تعداد کم و زیاد میشدن. دیگه آخرش دسته‌شون کردم تا هی قاطی نشن که بازم تعداد هر دسته رو چند بار شمردم و چک کردم 😂
دیدیم بیشتر شبیه بسته‌های مواد مخدره شده تا نذر نمک در نتیجه از خطاط جمع بیگاری کشیدم تا برای هر بسته، چیزی بنویسه.
این وسط خط‌کش هم گمشده بود و با مکافاتی بالاخره تونستم قاب‌های یکسان دربیارم.
764.9K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
مرحله‌ی قیچی و برش دادن‌ (هرکس زودتر نکته این کلیپ رو بگه سوغاتیش محفوظه)
بالاخره کارمون تموم شد ولی دیگه توانی برای قسمت اصلی یعنی پخش بسته‌ها نداشتیم که هانیه جان پیشنهاد نابی داد و روی هوا زدیمش. بسته‌ها رو تحویل یه موکب دادیم تا شب پخششون کنن 😁
‌تنه‌ی محکمی بهم زد و رد شد؛ دستم در صدم ثانیه از شدت داغی سوخت، آستین لباسم خیس و دستام بخاطر شیرینیِ چای نوچ (چسبناک) شده بودن. همه‌ی این شرایط باعث شدن تا ناخودآگاه لب باز کنم و بگم: _ خانوم! (مکث) استغفرالله ربی و اتوب و الیه... از طرف دیگه دوستام هم همزمان شروع کردن حرف زدن تا یوقت این دهان باز شدن بی‌موقع، کار دستم نده: _ اشکالی نداره، هیچی نیست ولش کن، به این فکر کن که شاید توام یه زمانی ناخواسته به کسی خوردی و ضرری شامل حالش شده، الان خدا لطف کرده و این اتفاق افتاده تا جبران اون زمان باشه. + آره شایدم یه تلنگر بوده از امام‌ رضا تا به خودت بیای و بدونی کجا وایستادی. و... این اتفاق و مکالمات برام جالب بودن و یه فرصت درنگ و تامل عجیبی ایجاد کردن.
● درسته که اون لحظه نمیخواستم حرف خاصی بگم و همون استغفار نهایت حرفم بود. ولی ذهنم آروم شده بود و دیگه اون چسبناکی دستم روی مغزم نبود. به این فکر میکردم که مدتیه این قضیه رو فراموش کردم: که خیلی وقت‌ها، اتفاقات به ظاهر بد دارن جلوی ضرر بزرگتری رو برام میگیرن، مثل اینکه بارِ عذاب و گناهی که قبلا ناخواسته مرتکب شدم کمتر بشه. یا حتی ثانیه‌ای ایستادن و وقفه باعث بشه تا ذهنم، روحم و جسمم از اتفاق بدی که در حد ثانیه‌ای باهاش فاصله دارم، در امان بمونن.
○ یا اینکه کنترل زبان در شرایط یهویی و اضطرار چقدر مهمه. ممکنه خیلی کارای خوب انجام داده باشی یا نزدیک به دریافت یه لطف و نعمتِ بزرگ الهی باشی ولی با همین دهن باز کردن بی‌موقع و زدن یه حرف نابه‌جا همه چیز رو بهم بریزی و تا بعد از مرگت هم متوجه نشی که چرا دارن برخی اتفاقات برات رخ میدن و از مسیر درستی که میرفتی کم‌کم منحرف شدی.
● چقدر انتخاب دوست خوب و همنشین در سرنوشت آدم مهمه. اینکه اطرافیانت چه آدمایی هستن و توی چنین موقعیت‌هایی به اصطلاح آتیش بیار معرکه میشن یا با فکر و عمل سنجیده و دلسوز بودن، تمام تلاششون رو میکنن تا عمل اشتباهی ازت سر نزنه. نگاهشون فقط محدود به این دنیا نیست، دوست دارن عاقبت بخیریت رو ببینن و با هر کلام و حرفشون تو رو متوجه موضوع مهم‌تری کنن.
الان که این متن رو نوشتم یادم افتاد قبل این اتفاق ذهنم درگیر مفهوم این بیت شعر نوشته شده بالای چایخونه بود و سر همین هم ازش عکس گرفتم. حس میکنم که این اتفاق و نوشتن ازش هم رزقی بود تا بفهمم تنها امید و راه نجاتم برای عاقبت‌بخیری شما هستید. امیدوارم مثل امروز که تنهام نذاشتید و تلنگر مهمی بهم زدید توی تنهایی محشر هم فراموشم نکنید. بجز دامان تو دستانم از هر ثروتی خالیست؛ مکن ای شاه در تنهایی محشر فراموشم
به قدری هوا گرم بود که واقعا حالمون داشت بد میشد؛ و دیگه به مکالمه با خورشید خانم روی آوردم که: توروخدا یکمم پشت ابرها بمون، اون ماهه که میگن پشت ابر باقی نمونه و بعدا براش حرف در میارن، با تو نیستن و میتونی گاهی اوقات لطف کنی و بری پشت ابرها استراحت کنی.