eitaa logo
تَمامِ مَن
91 دنبال‌کننده
650 عکس
126 ویدیو
1 فایل
تمامِ مَن در این وَطَن معنا می‌شود...🇮🇷 آیدی جهت ارتباط👇: @saeedi_59
مشاهده در ایتا
دانلود
تجربه بارون شدید چند شب پیش باعث شده بود تا خادمای فرش به هول و ولا بیوفته و تندتند فرش‌ها رو حتی اونایی که زیر ایوون و حجره‌ هستن رو جمع کنن.
شگفتانه جدید هم این بود که: بعد از بارش نیم‌ساعته، خورشید دید براش افت داره و جوری شروع به تابیدن کرده که بگه عزیزم حواست رو جمع کن که بدونی اون دنیا چی ممکنه در انتظارت باشه...😊
بیاید از اون شبِ بارونیِ باحال براتون بگم.
بعد از یه دیدار و گفتگوی خیلی خوب، فقط چایی میچسبید. امام رضاست و کَرَمِش، دوتا دوتا به همه شیرینی میدادن. موقع گرفتن شیرینی‌ها مردد بودم ولی شلوغی صف و انتظار افراد اجازه مکث نمی‌داد، گرفتم و رفتم گوشه‌ای. (عکس صف زیاد و طولانی، همه‌ی آدمای این عکس در صف وایستادن و انقدر دوریم که حتی تصویر چایخونه تو تصویر نیست، ولی خوب چای امام رضاست و توی اون هوا نمیشد ازش گذشت)
این مدل شیرینی جزو موردعلاقه‌هامه ولی مدت‌ها بود که هرجا میرفتم و بهم تعارف میکردن دست و دلم نمی‌رفت که چیزی بردارم. یه روز که پیش مادر شهیده بودم. حالشون بد بود و با گریه برام تعریف میکرد که مهساش خیلی شیرینی زبون دوست داشت تا این حرف رو زد فهمیدم دیگه نمیتونم مثل سابق از خوردن شیرینیِ محبوبم لذت ببرم. یادمه دقیقا بعد از این صحبت جایی دعوت بودم و با همین شیرینی ازم پذیرایی کردن ولی دیدنش هم حالم رو بد میکرد. مامان با تعجب نگام میکرد و میگفت: فاطمه! شیرینی زبونه‌ها، نمیخوری؟! اون لحظه حس میکردم جلوم زهر گرفتن تا شیرینی، بغض گلوم رو گرفته بوده، با رد کردن همه چیز و نفس عمیق سعی می‌کردم خودمو کنترل کنم و وسط جمع زیر گریه نزنم.
حتی وقتی‌ام رفتم یه گوشه انقدر شیرینی رو توی دستم گرفتم و توی نعلبکی برگردوندم که دیگه دستام چسبناک شده بودن. یه نگاه به آسمون کردم و بالاخره با خودم کنار اومدم. شیرینی‌ها رو به نیت و تصور اینکه اگه الان مهسا اینجا بود اونم از این هدیه امام رضا خیلی خوشحال میشد، خوردم. با خودم میگفتم همونطور که توی خواب به مادرش گفته الان بهترین جا رو داره و کنار اهل بیته، این شهدا هستن که باید برای ما دل بسوزونن که معلوم نیست عاقبتمون چی میشه. تجربه‌ی عجیبی بود، با بغض شیرینی خوردن و لبخند زدن.
بارون نم‌نم میومد و دلم میخواست زودتر از شر این دستای چسبناک راحت بشم و دنبال جایی برای شستنشون بودم. _ بیا بریم آب پیدا کنیم، من دستام رو بشورم. + دستت رو بگیر زیر بارون شسته میشن. _ با این نمِ کمِ بارون چجوری دستم رو تمیز کنم؟ حین همین مکالمه راه میرفتیم به سمتی که بتونم دستام رو بشورم که بارون کم‌کم بیشتر شد.
3.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بارون گرفته بود و انقدر واکنش آدما و حالِ اون لحظه جالب بود که وایستادیم به فیلم گرفتن.
4.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بعد شدیدتر شد و بعضیا میدویدن تا زودتر به یه سر پناه برسن ولی باز هم برای ما قابل تحمل بود و با آرامش فیلم و عکس میگرفتیم.